مگو که شهر پر از قصّه ی نهانی ماست

به لوح دهر همین قصّه ها نشانی ماست

ز چشم خلق چه پوشم؟ که قصّه های دراز

عیان به یک نگه خامش نهانی ماست

اگرچه هر غزلی همچو شعله ما را سوخت

فروغ عشق چو مشعل ، ز صد زبانی ماست

اگرچه لاله ی ما شد ز خون دل سیراب

چه غم؟ که رونق باغی ز باغبانی ماست

به گور مهر ، شبانگه ، به خون سرخ شفق

نوشته قصّه ی پردردی از جوانی ماست

شبی به مهر بجوش و ببین که چرخ حسود

سحر دریده گریبان ز مهربانی ماست

مکش به دیده ی مغرور ما کرشمه ی وصل

که چشم پوشی ما عین کامرانی ماست

ز مرگ نیست هراسی به خاطرم سیمین!

که جان سپردن صدساله زندگانی ماست...

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393  توسط شهاب 


نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی

به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی

جهان و شادی او کام دوستان را باد

پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی

از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش

که یادگار بر او مانده نقش عشق کسی

بهار عمر مرا گو خزان رسد که در او

نرُست لاله ی عشقی ، شکوفه ی هوسی

سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت

درای قافله ای بود و ناله ی جرسی

شکیب خویش نگه دار و دم مزن سیمین!

که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393  توسط شهاب 


هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم

بسا اسیر خسته را ز حلقه ها رها کنم

هنوز خیل عاشقان ، امید بسته در زمان

خوشند و مست از این گمان که کامشان روا کنم

مرا همین ز شعر بس ، که مست باده ی هوس

ز روی و مو به هر نفس هزار ماجرا کنم

از این کلام مختصر ، مرا قضا شد این قدَر

که ترّهات خویش را نثار طرّه ها کنم

ز قامت حقیقتی ، به پا نشد قیامتی

من از فریب قامتی قیامتی به پا کنم

کلام مقتضای حق تباه شد به هر ورق

چه چاره غیر از آن که من خلاف مقتضا کنم؟

گرفته گوش داوران ، فتاده کار با کران

در این سکوت بیکران بگو که را صدا کنم؟

حکایت «سر و زبان» درست شد به امتحان

به «سرخ» بند بسته ام که «سبز» را رها کنم

تلاش بی ثمر مرا کشید سوی قهقرا

چو آب می رود «چنین» ، چرا «چنان» شنا کنم؟

سزد که همچو ماکیان به جرعه ای ز آبدان

سری کنم بر آسمان، دعا کنم...ثنا کنم...

چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا

به یک دل و به یک زبان دوگانگی چرا کنم؟

ز عمر ، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر

بدین که مانده مختصر دگر چرا ریا کنم؟

چو خود به حق نمی رسم ، قسم به حق! همین بسم

که خاک آن رسیدگان به دیده توتیا کنم

طهور جام شوکران نصیب شد به طاهران

به نوش آن پیمبران سلامی آشنا کنم...

سیمین بهبهانی 

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393  توسط شهاب 


پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

محمد علی بهمنی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393  توسط شهاب 


قسم به عشق که دروازه‌ی سپیده‌دم است

قسم به دوست که با آفتاب‌ها به هم است

قسم به عشق که زیتونِ باغ‌های شمال

قسم به دوست که خرمایِ نخل‌های بم است

سپس قسم به جنون - این رهاییِ مطلق -

که در طریقتِ عشّاق، اوّلین قدم است

که زیستن تهی از عشق، برزخی‌ست عظیم

که زندگی‌ست به نام ارچه، بدتر از عدم است

مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر

محاق ماه به خیل ستارگان ستم است؟

ببین که وقت جهان بینی است و جان بینی

کنون که آینه ی چشم دوست ، جام جم است

حسین منزوی

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393  توسط شهاب 


خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام

داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها، رفته ام از یادها

فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام

خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری

بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام

سایه اهریمن است یا شبحی از من است

این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد

آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا

یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام

محمد رضا ترکی

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393  توسط شهاب 


ای آینه تقدیر تو مخدوش شدن بود

در ماتم تصویر سیه پوش شدن بود

کفّاره ی آن چهره گری های پیاپی

در هاله ای از گرد ؛ فراموش شدن بود

بی پرده بگویم : به تو این  پرده نشینی

بادافره صد پنجره آغوش شدن بود

فرجام ملال آور سنگی که خدا شد

یک شعله نشان دادن و خاموش شدن بود

هم راز شبستانی سودابه شدن ها

در آتشی از فتنه ، سیاووش شدن بود

من نیز گنهکارم و تنها گنه من

با آینه ها همدم و هم دوش شدن بود

محمد سلمانی

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393  توسط شهاب 


بس که دل خورده است از دست رفیقان نیشتر

از تمام خلق دلگیریم و ... از خود بیشتر

آری ، از هر چشم مستی می هراسم بعد از این

دوری ات کرده مرا از پیش ، دوراندیش تر

چشم های تو به من آموخت راز فقر را :

هر که چشمش سیرتر... از دیگران... درویش تر

گاه رویای وصال و گاه کابوس فراق...

زندگی خواب است... امّا کاش کم تشویش تر

تک درختی مانده بر راهم که بر اندام من

هر که رد شد زد به رسم یادگاری نیشتر

سید محسن خاتمی

نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود