چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی

ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴  توسط شهاب 


ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﺁﺗﺶ ﻓﺮﻭﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﻤﺮﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﺟﺰ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺩ

ﻫﺮ ﺳﺎﯾﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ من ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﺩﻟﺒﺴﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﻏﻢ ﮐﻪ ﺟﺰ ﺍﻭ ﻫﺮﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ

ﯾﺎ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪهﺳﺖ ﻭ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﻓﮑﺮ ﻋﺼﺎﯼ ﭘﯿﺮﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ!

ﺍﯾﻦ ﮔﻞ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻓﺮﺳﻮﺩ، ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺻﺒﺮ ﭼﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﻥﺟﮕﺮ ﺷﺪﻥ؟

ﺍﯼ ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺥ، ﺗﺎ ﺑﺮﺳﯽ ﺭﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ...

ﻣﮋﮔﺎﻥ عباسلو

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴  توسط شهاب 


می چکد از چشم هایت آسمانی سوخته

قصّه ای راوی گداز و داستانی سوخته

می چکد از چشم هایت یک کماکان درد و داغ

هم چنانی مردم افکن ، هم چنانی سوخته

دست هم از شدّت ننوشتن آتش می شود

در جهنّم درّه ی ذهن و زبانی سوخته

می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی

تا بماند سفله پرور تا بمانی سوخته

دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز

کاسه ای آش نخورده ، با دهانی سوخته

اسم و رسمِ شاعر لاادریِ خود را بدان

یک «نمی دانم کیِ از بی نشانی سوخته»

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند

لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته

من کیَم؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس

شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته

علی اکبر یاغی تبار

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شراب جان بچشانم شرابی از خم چشم

خمار خیرگی ام کشت با تجسّم چشم

نظر به ماهرخان موج گریه بنشاند

اگر نه سیل بلا خیزد از تلاطم چشم

به سوگ حلقه ی اشکی سیاه پوشان اند

ببین یکایک مژگان به گرد مردم چشم

بهشت من تویی و رانده ای مرا از خویش

که خیره ماندم و خوردم فریب گندم چشم

به روشنای نگاهت غبار قهری نیست

که برق چشم نشان دارد از تبسّم چشم

سیّد محمّد تولیت

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴  توسط شهاب 


توفان به پا شد این هیجان را نگاه کن

امواج بی قراری جان را نگاه کن

فرخنده باد زلزله در سرزمین روح

این کوهپاره های روان را نگاه کن

هموار شد زمین و چه آفاق دیدنی ست

پیدایی جهانِ نهان را نگاه کن

این روح لرزه های جهان گستر شگرف

وین انهدام هرچه کران را نگاه کن

ای روح!بر کرانه ی من ایستاده ای

زیبا ترین غروب جهان را نگاه کن

یعنی چه می شود پس از این؟ هست؟ نیست؟ چیست؟

این رودخانه ی نگران را نگاه کن

 قربان ولیئی

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی !

 خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

 بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مـُـرد

که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی

 شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه ای از آن به چشمانم بنوشانی

 یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند

سخن ها بر لب «سعدی» ، قلم ها در کف «مانی»

 نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی

امید ِ من ! چرا قدر نگاهت را نمی دانی ؟

حسین منزوی

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴  توسط شهاب 


در بیان حرف دل، چشم از زبان گویا تر است

عشق را هر قدر پنهان می کنی پیداتر است

این چه رازی بود در عالم که از ابراز آن

سینه ی صحراست سوزان، دیده ی دریا تر است؟

از مرام کشتگان راه حق آموختم

زندگی زیباست، اما مرگ از آن زیباتر است

هیچ کس چشمی ندارد دیدن خورشید را

هر کسی که خلق را دلسوزتر تنهاتر است
    
وسعت دریادلان با هم به یک اندازه نیست

گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است

تا بترسی از زمین خوردن، نخواهی پر کشید

زود پر وامی کند، مرغی که بی پرواتر است

تا از این یک می رهم، درگیر آن یک می شوم

چشم و زلف تو یکی از دیگری گیراتر است

در بیان عشق و شور و شوق شیدایی خوش است

شعر در هر شیوه ای، اما غزل شیواتر است

سعید پورطهماسبی

نوشته شده در  جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴  توسط شهاب 


خورشید را قیام تو دیوانه می کند

جبریل را پیام تو دیوانه می کند

بر هر زبان زخم تو خورشید رحمت است

شمشیر را مرام تو دیوانه می کند

تنهاترین! به ذکر مصیبت چه حاجت است

ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

ای ذات عشق! حرف تو از جنس عقل نیست

اندیشه را کلام تو دیوانه می کند

خنیاگران ساحت سبز بهشت را

موسیقی سلام تو دیوانه می کند

قربان ولیئی

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود