جفای خلق و غم روزگار دیده منم

وزین دو ، رشته ی پیوند خود بریده منم

شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است

به انتظار تو ، ای خنجر سپیده! منم

ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چاک

کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم

ز اوج چرخ تمنّا چو برف با دل سرد

فرو نشسته و بر خاک آرمیده منم

ز من گسسته ای و همچو گردباد به دشت

ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم

ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد

ز من بترس که پولاد آبدیده منم

بسان سایه ز آزار مردمان ، سیمین!

غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393  توسط شهاب 


شبی نگاه به روی امیدواران کن

سیاهی شب ما را ستاره باران کن

نشسته چون گل یخ ، دل به سردمهری دوست

به بوی او ، هوس گرمی بهاران کن

چو چنگ ، سر به گریبان شرم افکندیم

بیا و گوش به آهنگ شرمساران کن

ز عودسوز خدا عطر شعر و ساز آمد

نظر به سوختن ما گناهکاران کن

نهان به مخمل خاکستریم همچو شرار

نسیم باش و گذاری به خاکساران کن

به یک نگاه پَر صبر ما توانی سوخت

شهاب خویش نشانگیر بیقراران کن

برآور از چمن طبع خویشتن، سیمین!

گل نیازی و تقدیم نازداران کن

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393  توسط شهاب 


پیام یاری و دیدار کامجویی نیست

چه آرزو کنم ای دل؟ که آرزویی نیست

گرفتم اینکه نبستند دست و پای طلب

گلی به باغ که ارزد به جست و جویی ، نیست

به دوش همّت جان چیست بار منّت چشم

مرا که چشم تمنّای دل به سویی نیست

به میهمانی من پا منه که در این بزم

به غیر چشم و دلم ، جامی و سبویی نیست

ز داوری که کند دشمنم، چه غم؟ که مرا

هوای نامی و پروای آبرویی نیست

خزان مرگ بگو رنگ نیستی بزند

بهار خاطر ما را که رنگ و بویی نیست

به خیره این همه فریاد می کنی ، سیمین!

که غیر کوه غم اینجا جوابگویی نیست

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393  توسط شهاب 


مگو که شهر پر از قصّه ی نهانی ماست

به لوح دهر همین قصّه ها نشانی ماست

ز چشم خلق چه پوشم؟ که قصّه های دراز

عیان به یک نگه خامش نهانی ماست

اگرچه هر غزلی همچو شعله ما را سوخت

فروغ عشق چو مشعل ، ز صد زبانی ماست

اگرچه لاله ی ما شد ز خون دل سیراب

چه غم؟ که رونق باغی ز باغبانی ماست

به گور مهر ، شبانگه ، به خون سرخ شفق

نوشته قصّه ی پردردی از جوانی ماست

شبی به مهر بجوش و ببین که چرخ حسود

سحر دریده گریبان ز مهربانی ماست

مکش به دیده ی مغرور ما کرشمه ی وصل

که چشم پوشی ما عین کامرانی ماست

ز مرگ نیست هراسی به خاطرم سیمین!

که جان سپردن صدساله زندگانی ماست...

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393  توسط شهاب 


نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی

به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی

جهان و شادی او کام دوستان را باد

پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی

از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش

که یادگار بر او مانده نقش عشق کسی

بهار عمر مرا گو خزان رسد که در او

نرُست لاله ی عشقی ، شکوفه ی هوسی

سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت

درای قافله ای بود و ناله ی جرسی

شکیب خویش نگه دار و دم مزن سیمین!

که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393  توسط شهاب 


هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم

بسا اسیر خسته را ز حلقه ها رها کنم

هنوز خیل عاشقان ، امید بسته در زمان

خوشند و مست از این گمان که کامشان روا کنم

مرا همین ز شعر بس ، که مست باده ی هوس

ز روی و مو به هر نفس هزار ماجرا کنم

از این کلام مختصر ، مرا قضا شد این قدَر

که ترّهات خویش را نثار طرّه ها کنم

ز قامت حقیقتی ، به پا نشد قیامتی

من از فریب قامتی قیامتی به پا کنم

کلام مقتضای حق تباه شد به هر ورق

چه چاره غیر از آن که من خلاف مقتضا کنم؟

گرفته گوش داوران ، فتاده کار با کران

در این سکوت بیکران بگو که را صدا کنم؟

حکایت «سر و زبان» درست شد به امتحان

به «سرخ» بند بسته ام که «سبز» را رها کنم

تلاش بی ثمر مرا کشید سوی قهقرا

چو آب می رود «چنین» ، چرا «چنان» شنا کنم؟

سزد که همچو ماکیان به جرعه ای ز آبدان

سری کنم بر آسمان، دعا کنم...ثنا کنم...

چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا

به یک دل و به یک زبان دوگانگی چرا کنم؟

ز عمر ، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر

بدین که مانده مختصر دگر چرا ریا کنم؟

چو خود به حق نمی رسم ، قسم به حق! همین بسم

که خاک آن رسیدگان به دیده توتیا کنم

طهور جام شوکران نصیب شد به طاهران

به نوش آن پیمبران سلامی آشنا کنم...

سیمین بهبهانی 

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393  توسط شهاب 


پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

محمد علی بهمنی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود