باد دوباره می‌وزد سرد درست مثل من 

برگ غروب می‌کند زرد درست مثل من 

هیچ‌کسی نگفته بود ابر دچار رفتن است 

ابر چه کم دوام آورد: درست مثل من 

دل به نگاه من نده!‌ سوگلی شکستنی!‌

پیش نیا که می‌شوی طرد درست مثل من 

ای تو!‌ چرا گلایه‌ات را به خدا نگفته‌ای 

حرف تو را قبول می‌کرد درست مثل من؟

داد بزن!‌ شلوغ کن!‌ لج کن و توبه کن ولی 

از همه‌اش دوباره برگرد درست مثل من 

وه که چه زحمتی کشیده است در این تضادها 

آن که تو را به بار آورد درست مثل من

محمد رمضانی فرخانی

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393  توسط شهاب 


اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر

زندگی با عشق اینطور است: پرتشویش‌تر

خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن

روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر…!

گاه با امواج گیسو، گاه با یک طره مو

گاه نیش کوچکی کافی‌ست، گاهی نیش‌تر

یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است

حیف! با حسرت دلت را می‌شد از این ریش‌تر…

احتیاجی نیست با من آبروداری کنی

من تو را آشفته‌تر هم دیده‌بودم پیش‌تر

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو با آنکه من

مطمئنم تو از اینها عاقبت‌اندیش‌تر…

مژگان عباسلو

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393  توسط شهاب 


دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار

به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه

نمی رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست

تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید

به روی چون منی الحق ، دریغ چشم و نگاهت

برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان

تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت

در انتظار تو می میرم و در این دم آخر

دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بردمید و من به دل خاک

اجازتی که سری برکنم به جای گیاهت

تنور سینه ی ما را ای آسمان به حذر باش

که روی ماه سیه می کند به دوده ی آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت

چه کوه های سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی

که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری

تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

شهریار

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393  توسط شهاب 


هزار سال در این آرزو توانم بود

تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود

تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم

که روز آمدنت روزی که خواهد بود

زهی امید شکیب آفرین که در غم تو

ز عمر خسته ی من هرچه کاست عشق افزود

بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای

کزین بدآمده راه برون شدی نگشود

برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت

که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود

دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم

که دشنه هاست در آن آستین خون آلود

چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش

که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود

هوشنگ ابتهاج

شمار غزل های غزل معاصر به 500 رسید

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393  توسط شهاب 


می آیی و حتمی شده پیدا شدن من

در گستره ی خویش شکوفا شدن من

می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست

در خویش فرو رفتن و دریا شدن من

تعبیر وجود منی و گرم عبورم

یک آینه مانده است به معنا شدن من

من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست

در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من

فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان

نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من

این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است

از جمع شهیدان تو منها شدن من

در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟

یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟

قربان ولیئی

بیت 5 و 6!

نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393  توسط شهاب 


من با غزلی قانعم و با غزلی شاد

تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را

هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل ، آری

در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را

کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم

یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندان زده ی غم شود ای دوست

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

محمد علی بهمنی

 

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393  توسط شهاب 


این قدر سرگذشت مرا زیر و رو مکن

جز داغ ، هیچ نیست ؛ دگر جست و جو مکن

تقدیر من اسیر غروبی همیشگی است

بیهوده از طلوع و سحر گفت و گو مکن

من شهر خاک خورده ی ارواح ساکتم

در شهر مرده داد نزن ، های و هو مکن

از تک نهال یخ زده ای در هجوم برف

مثل همیشه سبز شدن آرزو مکن

از من برای سبز شدن ، نو شدن ، مپرس

در من نشاط هیچ گلی نیست ؛ بو مکن

ای شعر! در سکوت پرآشوب من بمان

دست مرا به خلوت آیینه رو مکن

سیّد علی عطایی

از کتاب "درختان تبعیدی" - نمونه های غزل امروز افغانستان

نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود