X
تبلیغات
غزل معاصر

جنون مدد کن و برگردان مرا به جاده ی ویرانی

به انتهای برآشفتن در ابتدای پریشانی

چو تا ابد من سرگردان دچار عقل نخواهم شد

چه بسته ای در زندان را به روی حسرت زندانی؟

دلم اسیر تماشاها، زبان و شکوه ی حاشاها

بگو چگونه نیندیشم به عشوه های خیابانی؟

زبان به نام تو می گردد هنوز در دهنم ، اما

نمانده جرئت ابرازی در این جسور بیابانی

چسور حوصله فرسا من ، که رنگ خواهش خاکستر

فرا گرفت وجودم را ز فرط بی سر و سامانی

بر آن سرم که برافروزم چراغ چشم خیالت را

مگر ز دل ببرم شاید هراس این شب ظلمانی

یوسفعلی میرشکّاک

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393  توسط شهاب 


دیری است که دل ، آن دل دلتنگ شدن ها

بی دغدغه تن داده به این سنگ شدن ها

آه ای نفس از نفس افتاده ، کجا رفت

در نای نی افتادن و آهنگ شدن ها

کو ذوق چکیدن ز سرانگشت جنون ، کو

جاری به رگ سوخته ی چنگ شدن ها

زین رفتن کاهل چه تمنّای فتوحی؟

تیمور نخواهی شد از این لنگ شدن ها

پای طلبم بود و به منزل نرسیدم

من ماندم و فرسوده ی فرسنگ شدن ها

ساعد باقری

نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393  توسط شهاب 


آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393  توسط شهاب 


تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من

واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من

خنده ی بیگانگان دیدم ، نگفتم درد دل

آشنایا با تو گویم ، گریه دارد حال من

با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریخت

گر تو هم از من گریزی وای بر احوال من

روگار اینسان که خواهد بی کس و تنها مرا

سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من

قمری بی آشیانم بر لب بام وفا

دانه و بالم ندادی مشکن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خیل خیال

خاطرات کودکی آمد به استقبال من

خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بود

از کتاب عشق اوراق سیاه فال من

ای صبا گر دیدی آن مجموعه ی گل را بگو

خوش پراکندی ز هم شیرازه ی آمال من

کار و کوشش را حوالت بود گر با کارساز

شهریارا حل مشکل ها بود حلّال من

شهریار

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393  توسط شهاب 


نه کورسوی چراغی نه ردّ پای کسی

دلم گرفته خدایا! کجاست هم نفسی؟

تو رفته ای و برایم نمانده میل وجود...

چنان که از سر اکراه می کشم نفسی

چگونه زار نگریم؟ که آدمی زادم...

دوباره سوخت بهشتم در آتش هوسی

دلم گرفته خدایا چگونه می شد اگر

نه بند قافیه بود و نه تنگی قفسی

دل شکسته ی ما هم جکایتی دارد :

هزار تکّه و هر تکّه اش به دست کسی

سیّد محسن خاتمی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393  توسط شهاب 


به آسمان نَبَرد بال های بسته مرا

بخوان کبوتر در خاک و خون نشسته مرا

به آسمان که رسیدی سلام من برسان

بگو تسلسل غم بند ها گسسته مرا

بگو که جام بلا بیشتر به من دادند

بگو که دولت فقر اسنخوان شکسته مرا

غبارشان بنشان و بپرس از آینه ها

چرا همیشه نشان می دهند خسته مرا

به چشم های ترم ، رنگ چارفصل یکی است

بهار نیست همان موسم خجسته مرا

هر آن که گفت که من روزگار خوش دارم

مرا ندیده یقین ، یا دروغ بسته مرا

مهدی شهابی

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393  توسط شهاب 


باغی آتش گرفته در چشمت ، شاه توتی است پاره ی دهنت

دشمنی نیست بین ما ، الّا : پوشش بی دلیل پیرهنت

پشت در پشت عاشقت بودیم ، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شُعَراست ، گر سوالی کنند از وطنت

کمرت استوای زن یعنی ، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست ؟ در کدام رَحِم ؟ نقش بسته چم و خم بدنت

می نشینم مگر تو رد بشوی ، می دوم تا مگر که خسته شوی

می کشم امتداد راهی را ، به امید در آن قدم زدنت

تو قدم می زنی ، قدم من را ، تو نفس می کشی ، هوس من را

هوس لا به لای هر نفسم ، قفس سینه و نفس زدنت

تو اگر مرغ عشق من باشی ، بازوانم بدون شک قفسند

واقعا حیف ! اگر که این آغوش ، تنگ باشد برای پر زدنت

شرح یک روح در دو تن حرف است! داستان دو روح و یک تن را...

می نویسم اگر شبی تن من... بخورد لحظه ای گره به تنت

می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه ، می نشینم به شوق آمدنت

محمدرضا حاج رستمبیگو

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393  توسط شهاب 


هر طرف رو کن و تردید نکن سوی منی

باز در چشم رس دیده ی پرسوی منی

تا ابد گرچه عزیزی ولی از یاد مبر

چشم من باشی در سایه ی ابروی منی

در غمم رفته ای و در خوشی ام آمده ای

چه کنم؟ خوی تو این است ؛ پرستوی منی

چشم بادامی و شیرین و خوش و بانمکی

چینی و تاری و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوشه ی صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

مهدی فرجی

نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود