بس که دل خورده است از دست رفیقان نیشتر

از تمام خلق دلگیریم و ... از خود بیشتر

آری ، از هر چشم مستی می هراسم بعد از این

دوری ات کرده مرا از پیش ، دوراندیش تر

چشم های تو به من آموخت راز فقر را :

هر که چشمش سیرتر... از دیگران... درویش تر

گاه رویای وصال و گاه کابوس فراق...

زندگی خواب است... امّا کاش کم تشویش تر

تک درختی مانده بر راهم که بر اندام من

هر که رد شد زد به رسم یادگاری نیشتر

سید محسن خاتمی

نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393  توسط شهاب 


از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطّل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم. مرا بس است،

یک صندلی برای نشستن کنار تو

حسین منزوی

نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393  توسط شهاب 


ای درآمیخته با هرکسی از راه رسید!

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛  بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجّاری است

وقت روشن شدن ارّه وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من 

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آن است که بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید

کاظم بهمنی

نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393  توسط شهاب 


شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی

نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی 

منِ شکسته‌سبو چاره از کجا جویم 

که سنگ فتنه سر خم شکست ای ساقی 

صفای خاطر دردی کشان ببین که هنوز 

ز دامنت نکشیدند دست ای ساقی

ز رنگ خون دل ما که آب‌روی تو بود 

چه نقش ها که به دل می‌نشست ای ساقی 

درین دو دم مددی کن مگر که برگذریم 

به سر بلندی ازین دیر پست ای ساقی 

شبی که ساغرت از می پر است و وقت خوش است 

بزن به شادی این غم پرست ای ساقی

چه خون که می رود اینجا ز پای خسته هنوز

مگو که مرد رهی نیست ، هست ای ساقی 

روا مدار که پیوسته دل شکسته بوَد 

دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393  توسط شهاب 


خیال انگیز و جان پرور ، چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی ، که می دانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آیینه ، دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود ، عاشق تر از مایی

به شمع و ماه ، حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزی ، تو ماه مجلس آرایی

منم ابر و تویی گلبن ، که می خندی چو می گریم

تویی مهر و منم اختر ، که می میرم چو می آیی

مراد ما نجویی ، ورنه رندان هوس جو را

بهار شادی انگیزی ، حریف باده پیمایی

مه روشن ، میان اختران پنهان نمی ماند

میان شاخه های گل ، مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من ، نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من ، نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی ، که از پیر خود پرسم علاج خود

خرد ، منع من از عشق تو فرماید ، چه فرمایی؟

من آزرده دل را ، کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب ، تو از دل عقده بگشایی

رهی ، تا وارهی از رنج هستی ، ترک هستی کن

که با این ناتوانی ها ، به ترک جان توانایی

رهی معیّری

نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393  توسط شهاب 


کاش خطی بنویسی و دلم باز شود

کاش اصلا برسی از در و آغاز شود

عشق دیوانه کند باز مرا تا هر شب

از شراب تن تو، شهر چو شیراز شود

مثل باغ ارمی، بوی بهار نارنج

از لبت سر زده، ای کاش لبت باز شود

چند روزیست که خاموش‌تر از خاموشم

هی به امید صدای تو که آواز شود

کاش می‌شد بنویسم که چه حالی... اما

عشق بهتر که زمین‌خورده‌ی ایجاز شود

پشت این بیت زنی عاشق مردی شده است

تا به فرمان غزل پرده بر این راز شود

کاشکی شعر نیاید به زبانم دیگر

یا فقط عشق شما قافیه پرداز شود.

فاطمه شمس

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393  توسط شهاب 


مشتاقم از شب تا سحر، گیسوی یاری را

کوهی که حسرت دارد آبی، آبشاری را

چشمان من از گریه ی بسیار خشکیدند

مگذار در حسرت، چنین چشم‌انتظاری را

شاید محبت چاره سرسختی‌ام باشد

جز مِه چه می‌پوشاند آیا کوهساری را؟

باری هزار و یک‌ زمستان بی تو بی تاب است

بی روی تو گم کرده هستی نوبهاری را

یک گوشه چشمت، حاصل عمر نظربازی است

کی چشم مغروری به پایان برده کاری را؟

علی محمد مودب

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393  توسط شهاب 


تو بگو آینه ی چشم سیاهت باشم

یا شریک غم پنهان نگاهت باشم

تا به خاطر ننشسته است غباری ز منت

خوشتر آن است که بر آینه آهت باشم

خواهی آمد به مزارم ، چه گزافی! مپسند

که پس از خاک شدن چشم به راهت باشم

می شدی قبله ی من پشت و پناه دل من

می پذیرفتی اگر پشت و پناهت باشم؟

عشق ای رایت افتاده به خاک از کف من

نشد ار همچو سگان بنده ی راهت باشم

سرنگون غرقه به خون پیش تو جان خواهم داد

تا به خون جگر خویش گواهت باشم

یوسف از خویش حذر کن که مگر از پس مرگ

بیژنت بینم و افتاده به چاهت باشم

یوسفعلی میرشکّاک

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود