خیال انگیز و جان پرور ، چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی ، که می دانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آیینه ، دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود ، عاشق تر از مایی

به شمع و ماه ، حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس افروزی ، تو ماه مجلس آرایی

منم ابر و تویی گلبن ، که می خندی چو می گریم

تویی مهر و منم اختر ، که می میرم چو می آیی

مراد ما نجویی ، ورنه رندان هوس جو را

بهار شادی انگیزی ، حریف باده پیمایی

مه روشن ، میان اختران پنهان نمی ماند

میان شاخه های گل ، مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من ، نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من ، نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی ، که از پیر خود پرسم علاج خود

خرد ، منع من از عشق تو فرماید ، چه فرمایی؟

من آزرده دل را ، کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب ، تو از دل عقده بگشایی

رهی ، تا وارهی از رنج هستی ، ترک هستی کن

که با این ناتوانی ها ، به ترک جان توانایی

رهی معیّری

نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393  توسط شهاب 


کاش خطی بنویسی و دلم باز شود

کاش اصلا برسی از در و آغاز شود

عشق دیوانه کند باز مرا تا هر شب

از شراب تن تو، شهر چو شیراز شود

مثل باغ ارمی، بوی بهار نارنج

از لبت سر زده، ای کاش لبت باز شود

چند روزیست که خاموش‌تر از خاموشم

هی به امید صدای تو که آواز شود

کاش می‌شد بنویسم که چه حالی... اما

عشق بهتر که زمین‌خورده‌ی ایجاز شود

پشت این بیت زنی عاشق مردی شده است

تا به فرمان غزل پرده بر این راز شود

کاشکی شعر نیاید به زبانم دیگر

یا فقط عشق شما قافیه پرداز شود.

فاطمه شمس

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393  توسط شهاب 


مشتاقم از شب تا سحر، گیسوی یاری را

کوهی که حسرت دارد آبی، آبشاری را

چشمان من از گریه ی بسیار خشکیدند

مگذار در حسرت، چنین چشم‌انتظاری را

شاید محبت چاره سرسختی‌ام باشد

جز مِه چه می‌پوشاند آیا کوهساری را؟

باری هزار و یک‌ زمستان بی تو بی تاب است

بی روی تو گم کرده هستی نوبهاری را

یک گوشه چشمت، حاصل عمر نظربازی است

کی چشم مغروری به پایان برده کاری را؟

علی محمد مودب

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393  توسط شهاب 


تو بگو آینه ی چشم سیاهت باشم

یا شریک غم پنهان نگاهت باشم

تا به خاطر ننشسته است غباری ز منت

خوشتر آن است که بر آینه آهت باشم

خواهی آمد به مزارم ، چه گزافی! مپسند

که پس از خاک شدن چشم به راهت باشم

می شدی قبله ی من پشت و پناه دل من

می پذیرفتی اگر پشت و پناهت باشم؟

عشق ای رایت افتاده به خاک از کف من

نشد ار همچو سگان بنده ی راهت باشم

سرنگون غرقه به خون پیش تو جان خواهم داد

تا به خون جگر خویش گواهت باشم

یوسف از خویش حذر کن که مگر از پس مرگ

بیژنت بینم و افتاده به چاهت باشم

یوسفعلی میرشکّاک

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393  توسط شهاب 


کشیده است به رسوایی و جنون کارم

میان جمع بگویم که دوستت دارم؟!

که دستگیری ام ای عشق می کند آیا

خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟

گرفت بار غمت را به دوش هزکس ، مرد

خبر دهید که من زنده زیر آوارم

مراقبم که مبادا تهی شوم از تو

 قسم به چشم تو! در خواب نیز بیدارم

شبیه اسفندم بی قرار گریه ی سیر

شب و غروب و سحر ، صبح و ظهر می بارم

مرتضی امیری اسفندقه

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393  توسط شهاب 


از پس خاطرات روشن و تار ، می شوم مثل روز و شب تکرار

روز و شب با تسلسلی سنگین ، گشته بر روی زندگی رگبار

هر که آمد مرا گداخت و رفت ، در دلم چند فصل تاخت و رفت

کوهی از خاطرات ساخت و رفت ، بعد من ماندم و غبار سوار

مثل سردرد ، مثل سرگیجه ، حرف مردم امان بریده مرا

اینکه شعر آب و نان نخواهد شد ، گفته اند و شنیده ام بسیار

حاصل جمع اشک و لبخند است ، زندگانی به شعر می ماند

حالتی سهل و ممتنع دارد ، گریه ها سهل ، خنده ها دشوار

با خیال تو نرد می بازم ، در هوای تو شعر می سازم

به گناه نکرده ای هربار ، پیش چشم تو می کنم اقرار

چشم هایت معلم عشق اند ، شاعرم کرده اند اما من

دوست دارم که شعر هایم را ، از زبان تو بشنوم یکبار

مهدی شهابی

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393  توسط شهاب 


جز خستگي نمانده از كوه قاف ما را

پيچيده بال سيمرغ در اين كلاف ما را

يك چشم تار از اشك ، يك چشم خيس از خون

دشوار مي‌توان ديد از اين شكاف ما را !

گاهي دو گام از پيش، گاهي دو گام از پس

چرخانده‌اند يك عمر در اين طواف ما را

يك سمت زندگاني، يك سمت مرگ، اما

جادوي آرزو برد سمت خلاف ما را

در وسع بندگان نيست جاي خدا نشستن

اي ناخدا بفرما ديگر معاف ما را

كشتي شكسته بهتر، در گل نشسته بهتر

شايسته‌ي غزل نيست حرف گزاف ما را

سید ضیاء الدین شفیعی

نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر 1393  توسط شهاب 


چیزی نمی گویی و سر بر آسمان داری

پیداست در چشمان خود رازی نهان داری

سنگ صبور دردهای من چه رازی را

در کوله بار غصّه هایت ارمغان داری؟

هم صحبت تنهایی شب های شیدایی...

اینجا به قدر غصّه ها نام و نشان داری

فصل شکوفایی گذشت ای غنچه ی عاشق

حالا که اینجایی بگو تاب خزان داری؟

آوار اندوهم ، مرا اینگونه می خواهی؟

در قلب خود جایی برای مردگان داری؟

چیزی نمی گویی و من گرم تماشایت

چیزی نمی گویی و دردی بیکران داری...

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393  توسط شهاب  | 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود