شبی ، گیسو به صبح روی او ریخت

دل من زین پریشانی فرو ریخت

بسی گوهر مرا از روزن چشم

به یاد لعل گوهرزای او ریخت

شد از موج حوادث نقش بر آب

دلم هربار نقش آرزو ریخت

متاب ای آفتاب از جام ، کامشب

صراحی خون در این بزم از گلو ریخت

گل خوش رنگ و بویم چون گذر کرد

به باغ از لاله و گل رنگ و بو ریخت

گذشت از مردمی ، آن کس که از جهل

به پای مردم دون آبرو ریخت

ز تاب باده ، آن خورشیدوش ، دوش

به رخسار چو مه اختر فرو ریخت

چو «وجدی» ، مشفق از عشق غزالی

در این زیبا غزل طرحی نکو ریخت

مشفق کاشانی

نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393  توسط شهاب 


دادم از دست ، دل و دین به نگاه دگری

اشک شبتاب من آمیخت به آه دگری

سوختی جان مرا دوش به یک شعله نگاه

زنده کن ، زنده دلم را به نگاه دگری

پای اگر ماند به زنجیر به سر می آیم

که به جز کوی توام نیست پناه دگری

باش کز مشرق انوار بتابد به کمال

آفتابی ز گریبان پگاه دگری

گرچه در بادیه ی عشق خطرهاست ولی

نرود عاشق دل خسته به راه دگری

کی رود عشق تو از دل ، سرم ار رفت به باد

دل خونین به تو آرم ، که گواه دگری

« آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت

آسمان دگری خواهم و ماه دگری »

مشفق کاشانی

نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393  توسط شهاب 


به بوی آن که نسیمی کند ز موی تو مستم

شب فراق به راه نسیم صبح نشستم

به پای دام محبّت ، ز عمر رشته ی الفت

در آرزوی تو بستم ، به بویه ی تو گسستم

هوای زلف سیاه تو ساخت حلقه به گوشم

خیال گردش چشم تو کرد باده پرستم

جهان به روی تو دیدم ، نظر ز غیر بریدم

جدا ز روی تو گردیده باز کردم و بستم

ز دست رفتم و از کوی دوست پا نکشیدم

ز پا فتادم و دامان او نرفت ز دستم

به مرغ خواب ، درِ آشیان چشم گشودم

چو در هوای تو در خلوت خیال نشستم

به قهر از سر پیمان گذشتی و نگذشتم

به خشم عهد مودّت شکستی و نشکستم

مشفق کاشانی

نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393  توسط شهاب 


یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

در سایه ی سروی به صفایی نرسیدیم

از دامن دی بوی بهاری نشنیدیم

در حسرت برگی به نوایی نرسیدیم

بر قامت فریاد ، به فریاد نشستیم

پژواک صدا را ، به صدایی نرسیدیم

از آتش تقدیر تو شبگیر گذشتیم

در طور تجلّی به ندایی نرسیدیم

از حنجره صد پنجره آواز گشودیم

زین پرده به گلبانگ درایی نرسیدیم

ما درد غم عشق تو ای دوست نهادیم

بر شانه ی زخمی ، به دوایی نرسیدیم

در معبد افسوس چه رازی است خدایا

در ما که به محراب دعایی نرسیدیم

مشفق کاشانی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393  توسط شهاب 


نگرد بیهده ! یک سکّه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم

جز اینکه هیچ ثوابی تمام عمر نکردم ،

دگر - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم !

خیال خیر مبر ، من سرم به سنگ نخورده است ،

ز توبه خسته شدم ، حال اشتباه ندارم

اگر به کشتن آمدی چراغ نیاور ،

که سال هاست به جز سایه ام سپاه ندارم

دو دست ، دور چراغم گرفته ام شب توفان ، 

خوشا خودم ! که سری دارم و کلاه ندارم!

نه خورده ام ز کسی لقمه ای ، نه برده ام از کس

که خرده برده ای از خیل شیخ و شاه ندارم

حسین جنّتی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393  توسط شهاب 


آمدی ، جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قَدَر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا؟

شهریار

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393  توسط شهاب 


آمیزه ی شوق و ناامیدی ، مجموعه ی اشک و آهم ، ای دوست

دستانم را بگیر ، مگذار ، مگذار به نیمه راهم ، ای دوست

بردار ز خاکم ، ای جوانمرد! مگذار مرا شکسته ، برگرد

می ترسم دامنت بسوزد ، در آتشگاه آهم ، ای دوست

دیروز دلیر هرچه لشکر ، امروز اسیر نابرادر

تاوان هوای جاه دیروز ، امروز رهین چاهم ، ای دوست

نه راهنمای ره نوردان ، نه هوش ربای کوچه گردان

مانند ستاره های خاموش ، از سوختگان راهم ، ای دوست

در پرده ی تازه ای زدم چنگ ، تا نغمه ی دیگری بخوانم

گفتم با عشق می توانم ، انگار در اشتباهم ، ای دوست

بردار مرا ز خاک ، بردار ، مگذار به نیمه راهم ، ای یار

من سایه نشین آن بهارم ، پامال خزان مخواهم ، ای دوست

امید مهدی نژاد

نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود