از بهاری که رفته ای بانو ، رنگ این آسمان غزل خیز است

می زند سر به کلبه ام هر روز پادشاهی که فصل پاییز است

منم و روزگار ناکامم ، خاطرات قدیم الایّامم

شب یلدای بی سرانجامم... و خیالی که از تو لبریز است

رفتی و هرچه جز نو رفت از یاد ، آسمان شبی که رفتی ماند

وسعت آسمان بعد از تو ، پیش جشمان تو چه ناچیز است

چشم بگشا که آرزوهایم ، در نگاهت خلاصه شد امشب

آرزو هرچقدر زیباتر... نرسیدن به آن غم انگیز است

دست تقدیر پیش روی دلم ، قصه ای تلخ و ساده را چیده

شیر در بند چشم آهوها ، سرنوشتش همیشه پرهیز است

نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393  توسط شهاب  | 


اين عاشقانه ها که چنين پاکدامن اند

قربانيان معبد تنهايي من اند

شاعر شدم؛ مگر که غزل عاشقم کند

ديدم که شاعران همه با عشق دشمن اند

انديشه هاي حبس ابد در خيال من

در فکر بودن اند و اسير نبودن اند

بيهوده مانده اند در آفاق ملک من

اين تک ستاره ها که به اجبار روشن اند

من مرده اي به زور عصا ايستاده ام

تا موريانه ها به زمينم بيفکنند

 انسیه سادات هاشمی

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393  توسط شهاب 


تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

گفتی هوای لاله عذاران ری خوش است

پنداشتی که بوالهوس لاله زاریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاریم

سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال

سرکوبیم زیاده کند پافشاریم

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

تا هست تاج عشق تو ام بر سر ای غزال

شیرین بود به شهر غزل شهریاریم

شهریار

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393  توسط شهاب 


بی مرزم از آن گونه که در قاب نگنجم

بیداری سرشارم و در خواب نگنجم

پوباتر از آنم که به تصویر درآیم

در همهمه ی حافظه ی آب نگنجم

میلاد من است این دم بی نام و نشانی

این لحظه که در مدفن القاب نگنجم

ننگ است که رنگی بپذیرد جرَیانم

رودم من و در بستر مرداب نگنجم

آیین من آیینگی تابش ذات است

در میکده و مکتب و محراب نگنجم

قربان ولیئی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393  توسط شهاب 


عشق دنیای مرا سوزاند اما پیشکش

داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش !

ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی 

کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش 

دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو

دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش

بس که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز

چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش

ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت

برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش 

سجّاد سامانی

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393  توسط شهاب 


اين‌جاست همان جا که نمانده ست به یادم

این است همان خاطره ی رفته به بادم

آن پنجره ي آبی و آن منظره ی سبز

آن عكس برازنده ی سرزنده ی شادم

آن روز كه از سوز جدا بود صدايم

آن گاه كه از آه تهي بود نهادم

آن سال كه در دفتر تمرين الفبا

نمدار نشد روز و شب از اشك سوادم

هر بار رسيدن به ته خط گذرم بست

با نقطه سر خط گذری تازه گشادم

رنجم كه چرا مي‌شود از پاك‌كنم كم

دردم كه چرا مي‌شكند مغز مدادم

نه دغدغه ي يكسره ي بود و نبودم

نه كشمكش مسخره ی باد و مبادم

نه گريه ی پي‌برده به افيوني دينم

نه خنده ی بي‌پرده از انكار معادم

نه يكسره سرگيجه به سرگيجه فزودم

با پرسش بيهوده كه ازبهر چه زادم

نه در دلم اين مزرعه ي رويش باور

در هر قدمي دانه ي ترديد نهادم

آن روز كه بازيچه ی من چرخ و فلك بود

از گردش او بد به دلم راه ندادم

امروز كه بازيچه ي اويم چه بگويم

اين‌جاست كه بايد برسد شعر به دادم

وحید عیدگاه

نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393  توسط شهاب 


هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای

کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟

با من مبند عهد که چون پیچ های باغ

هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوریّ و در بلور دل من شکسته ای

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جسته ای

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود