من بهایی بیشتر از سوختن پرداختم

از جهانی دل بریدم با تو امّا ساختم

مرکبی جز عشق تاب این هیاهو را نداشت

سوی این فرجام مبهم تا بخواهی تاختم

شهره ی پرهیز بودم روزگاری دورتر

پیش چشمان غزلخیزت سپر انداختم

از یقین کهنه ی دیروزها چیزی نماند

من به پای عشق کافرکیشت ایمان باختم

حیرتم افزودی و بیگانگی آموختی

حال می بینم که آری جز تو را نشناختم

سال خوبی داشته باشید

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب  | 


اندوه جهان چیست ؟ تویی داغ یگانه

دلسوختگان را چه به اندوه زمانه ؟

بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت

بگذار حسادت بکند شانه به شانه

زخم تبرت مانده ولی جای شکایت

شادم که نگه داشته ام از تو نشانه

از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد

این تازه مسلمان شده با کفر میانه

بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم

سخت است غم عشق درآید به ترانه

سجاد سامانی

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب 


این منم، خون جگر از بد دوران خورده

مرد رندی که رکب های فراوان خورده

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟

فرض کن کوه شنی طعنه ی طوفان خورده

عشق را با چه بسازد به کدامین ترفند

شاعری که همه ی عمر غم نان خورده

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند

قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده

از دهان کس و ناکس خبرش می آید

شعر -این باکره ی دست هزاران خورده-

با چنین فرقه ی نسناس، یقین پاپوش است

اتهامی که به شخصیت شیطان خورده

دشتمان گرگ- اگرداشت نمی نالیدم

نیمی ازگله ی ماراسگ چوپان خورده

جرم من فاش مگوهاست و حکمم سنگین

چه کند شاهد سوگند به قرآن خورده

شعر هم عقل ندارد که در این شهر شعور

گذرش برمن دیوانه ی دوران خورده

مجتبی سپید

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب 


صدها سحر شکفته در آیینه واری ات

خورشید زخم خورده ی چشمان کاری ات

لیلا شدی که پر کنی از عشق جام و جان

مجنون شدم که غرق شوم در خماری ات

دستانم این دو شاخه ی خشکیده در بغل

گل می دهند پیش قدوم بهاری ات

بانو ! چقدر خلقتتان شاعرانه است

مبهوتم از طراوت احساس جاری ات

صبح غزل به چشمه ی چشم تو شسته تن

شعر سپید ، پرتویی از بی قراری ات

سخت است سخت ، عین نفس های محتضر

ماندن به شهر غربت چشم انتظاری ات

این چارراه گیج که من ایستاده ام

ره می برد به خلوت باغ اناری ات ؟

نورمحمّد شکوه

از کتاب "درختان تبعیدی" - نمونه های غزل امروز افغانستان

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب 


تو می روی و دیده ی من مانده به راهت

ای ماه سفرکرده خدا پشت و پناهت

ای روشنی دیده سفر کردی و دارم

از اشک روان آینه ای بر سر راهت

بازآی که بخشودم اگر چند فزون بود

در بارگه سلطنت عشق ، گناهت

آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم

آینده ی خود در نگه چشم سیاهت

آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم

بال و پر پرواز به خورشید نگاهت

بر خرمن این سوخته ی دشت محبّت

ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت؟

محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب 


ای ابر ، ابر خفته در آغوش آسمان

بشکن سکوت و مثنوی تازه ای بخوان

شعری بخوان به وزن خروشان رودها

سرشار از تخیّل سیّال بی امان

شعری که در عروق هوا منتشر شود

شعری شهاب گونه ، شکافنده ، ناگهان

لبریز از شکوه تصاویر دلپذیر

جاری به ژرفنای زمین ، سطر سطر آن

آغاز کن مکالمه ای وحشیانه را

بیزارم از طبیعت آرام واژگان

در جست و جوی کشف زبانی تپنده ام

هم ریشه با زبان تو ، هم ذات آسمان

آن سان که کودکان تخیّل روان شوند

دنبال بادبادک شعرم دوان دوان

ای کاش این غزل ، غزل آخرین شود

باران فرود آید و برخیزم از میان

قربان ولیئی

نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳  توسط شهاب 


بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا

یکسر از بستر در آغوش تو بگذارد مرا

از چه دریا آمدم با ابر بی پایان غم

کاسمان عمری است تا یکریز می بارد مرا

آخرین پیمانه ی شبگیر این خمخانه ام

تا کدامین مست درداشام بگسارد مرا

گنج بی قدرم به دست روزگار مرده دوست

آنگهم داند که خود در خاک بسپارد مرا

گرچه مرگم پیش تر از فرصت دیدار توست

همچنان شوق وصالت زنده می دارد مرا

سینه ی صافی گرفتم پیش چشم روزگار

تا در این آیینه هرکس خود چه انگارد مرا

سایه گر خود در هوایت خاک گردد باک نیست

عاقبت روزی به کویت باد می آرد مرا

یاد آن فرزانه ی آزرده خاطر خوش که گفت :

« خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا »

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود