نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست

گریۀ ممتد یک مرد نمی‌دانی چیست

روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام

آنچه با اهل زمین کرد نمی‌دانی چیست

در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز

ظاهرا معنی «برگرد» نمی‌دانی چیست

شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس !

آنچه غم بر سرم آورد نمی‌دانی چیست

گفتم از عشق تو دلخون شده‌ام، خندیدی

نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست

سجاد سامانی

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست

خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک

دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار

مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


گفتند از شراب تو میخانه‌ها به هم

خُم‌ها به وقت خوردن پیمانه‌ها به هم

تو آن حقیقتی که تو را مژده می‌دهند

اسطوره‌های خفته در افسانه‌ها به هم

هر خانه‌ای مناره الله‌اکبر است

این‌گونه می‌رسند همه خانه‌ها به هم

وقتی که شمعِ جمع تو باشی چه دیدنی‌ست

دل دادن دوباره پروانه‌ها به هم

چون دانه‌های رشته تسبیح با همیم

در هم تنیده سلسله دانه‌ها به هم

اعجاز بی‌نظیر تو عشق است و عشق تو

ما را رسانده از دل ویرانه‌ها به هم...

رضا نیکوکار

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴  توسط شهاب 


بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد

ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود

نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند

دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند

تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ

مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش

دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب

باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید

ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد

حسین جنّتی

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار

هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی است چه باشی...چه نباشی...

علیرضا بدیع

نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


از حال ما نپرس که حالی نمانده است

دیگر برای عشق مجالی نمانده است

پامال شد به خاک تمام رسیده ها

بر شاخه هیچ میوه کالی نمانده است

هرگز ز کنج دنج قفس دل نمی کنم

اما نه چون دگر پر و بالی نمانده است

دریا و تنگ در نظر ماهیان یکیست

وقتی که هیچ آب زلالی نمانده است

سالک جزای شکوه ز جور و جفای عشق

دیگر تو را امید وصالی نمانده است

آهوی جسته از گذر دام هست و نیست

شیری که در کمند غزالی نمانده است

دل را اسیر کن ببر ای عقل چون دگر

در من توان جنگ و جدالی نمانده است

بس کن جدال فلسفه ی شرق و غرب را

دیگر برای خلق سوالی نمانده است

ما را جز این نمانده ملالی که تازگی

در اهل درد هیچ ملالی نمانده است

نادر صهبا

نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دوتاست؟

به همم ریخته است گیسویی

به همم ریخته است مدّت هاست

هم به هم ریخته است هم موزون

اختیارات شاعری خداست

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

نیست مستور آن که بدمست است

چشم تو این میانه استثناست

خاطرت جمع ، من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دل هاست!

هرکجا می روی دلم با توست

هرکجا می روم غمت آنجاست

عشق سوغات باغ های بهشت

عشق میراث آدم و حواست

محمد مهدی سیار

نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد

دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب

آسمانی ابر با بغض سترون گریه کرد

با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور

مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد

نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد

وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل

شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد

گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق

بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد

یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست

مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد

محمد سلمانی

نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود