تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من

خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

سپرده ام بروند ابرها و صاف شود

برای پَر زدنت آسمان تازه ی من

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام

سفیدِ پیرهنت بادبان تازه ی من

گل طلاییِ خورشید شو، که می چرخد

به مرکزیت تو کهکشان تازه ی من

غرور قله ی خوابیده بودم و آشفت

به افتخار تو آتشفشان تازه ی من

از این به بعد به همراهی تو دلگرمم

که قهرمانی در داستان تازه من

مهدی فرجی

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴  توسط شهاب 


 نفس در تنگنای سینه جاویدان نخواهد ماند

که یوسف تا ابد در گوشۀ زندان نخواهد ماند

چنان در ظلمت شب‌های خود حبس نفس کردیم

که غیر از حبسیه از نسل ما دیوان نخواهد ماند

مگر پیکی به بوی پیرهن یاری دهد ما را

وگرنه از بلا آثاری از کنعان نخواهد ماند

"اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد؟"

چنان جنگی به پا خیزد، که جز میدان نخواهد ماند

اگر جان در بریم از معرکه، جانان نه جانان است

وگر جانان بتازد ، پیش رویش جان نخواهد ماند

به روی نیزه، یا بر دار، یا بر دامن محبوب

سر شوریدۀ عشاق، سرگردان نخواهد ماند

مرتضی لطفی

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است

این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی است

دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد

تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است

زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم

چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است

راز مرا از چشم هایم می توان فهمید

این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است

این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری 

تمرین برای روزهایی که نمی آیی است

شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست :

کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است

فاضل نظری

نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست

گریۀ ممتد یک مرد نمی‌دانی چیست

روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام

آنچه با اهل زمین کرد نمی‌دانی چیست

در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز

ظاهرا معنی «برگرد» نمی‌دانی چیست

شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس !

آنچه غم بر سرم آورد نمی‌دانی چیست

گفتم از عشق تو دلخون شده‌ام، خندیدی

نازپرورده‌ای و درد نمی‌دانی چیست

سجاد سامانی

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست

خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک

دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار

مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴  توسط شهاب 


گفتند از شراب تو میخانه‌ها به هم

خُم‌ها به وقت خوردن پیمانه‌ها به هم

تو آن حقیقتی که تو را مژده می‌دهند

اسطوره‌های خفته در افسانه‌ها به هم

هر خانه‌ای مناره الله‌اکبر است

این‌گونه می‌رسند همه خانه‌ها به هم

وقتی که شمعِ جمع تو باشی چه دیدنی‌ست

دل دادن دوباره پروانه‌ها به هم

چون دانه‌های رشته تسبیح با همیم

در هم تنیده سلسله دانه‌ها به هم

اعجاز بی‌نظیر تو عشق است و عشق تو

ما را رسانده از دل ویرانه‌ها به هم...

رضا نیکوکار

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴  توسط شهاب 


بار سنگین، ماه پنهان، اسب لاغر نابلد

ره خطا بود و علامت گنگ و رهبر نابلد

ما توکل کرده بودیم این ولی کافی نبود

نیل تر بود و عصا خشک و پیمبر نابلد

از چه می خواهی بدانی؟ هیچیک از ما نماند

دشمن از هر سو نمایان ما و لشکر نابلد

از سرم پرسی؟ جز این در خاطرم چیزی نماند

تیغ چرخان بود و گردن نازک و سر نابلد

مشتهامان را گره کردیم اما ای دریغ

مشتی از ما سست پیمان مشت دیگر نابلد!

گاه غافل سر بریدیم از برادرهای خویش

دید اندک بود و شب تاریک و خنجر نابلد

نامه ها بستیم بر پاشان دریغ از یک جواب

باز و شاهین تیزچنگال و کبوتر نابلد

کشتی ما واژگون شد تا نخستین موج دید

ناخدای ما دروغین بود و لنگر نابلد

حسین جنّتی

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی

اندوه بزرگی است زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار

هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی است چه باشی...چه نباشی...

علیرضا بدیع

نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود