با اینکه هرشب بی تو خالی جای آیینه ست

با یاد تو در خاطرم غوغای آیینه ست

بر سنگفرش آرزوهایی که خواهم داشت

از دور می بینم صدای پای آیینه ست

فرسوده تر از من کسی پیدا نخواهی کرد

در خانه ی من غیبت کبرای آیننه ست

دیروز من مرگ تمنّاهای بی فرداست

فردای من آفاق ناپیدای آیینه ست

جایی که من دست خدا را جستجو کردم

آنسوتر از اندیشه ی دریای آیینه ست

حتی اگر با مرگ بر می گردی ای موعود

برگرد و باور کن که فردا جای آیینه ست

یوسفعلی میرشکّاک

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393  توسط شهاب 


شبیه یک کبوتر که چقدر آسوده می چرخد

جهان و هر چه در آن بوده و نابوده می چرخد

شبی نام تو را بردیم؛ خورشید از افق رویید

از آن شب دل در این کیهان نورآلوده می چرخد

چنان پیچیده آوازت درون معبد دنیا

که هر کس هم تو را نادیده و نشنوده، می چرخد

نسیم رفتن تو، توده ای اندوه را آورد

سیاهِ مرگ من همراه با این توده می چرخد

جلال الدّین محمّد وقت مرگ خویش اندیشید :

بدون شمس تبریزی زمین بیهوده می چرخد

سعید رضادوست

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393  توسط شهاب 


رازی است در آن چشم سیاهت، بنمایش

شعری نسروده ست نگاهت، بسرایش

خوش میچرد آهوی لبت، غافل ازین لب

-این لب که پلنگانه کمین کرده برایش-

سیبی است زنخدان بهشتیت که ناچار

پرهیز مرا میشکند وسوسه هایش

گستردگی سینه ات آفاق فلق هاست

مرغی است لبم، پر زده اکنون به هوایش

آغوش تو ای دوست! در باغ بهشت است

یک شب بدر آی از خود و بر من بگشایش

هر دیده که بینم به تو میسنجم و زشت است

چشمی که تو را دید، جزین نیست سزایش

دل بیمش ازین نیست که در بند تو افتاد

ترسد که کنی روزی ازین بند رهایش

وصل تو، خود جان و همه جان جوان است

غم نیست اگر جان بستانی به بهایش

بانوی من! اندیشه مکن، عشق نمرده ست

در شعر من اینسان که بلند است صدایش

حسین منزوی

نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393  توسط شهاب 


همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
 
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
 
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
 
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
 
گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
 
سرخی رویم از این است که خونین جگرم
 
کار عشق است نمازِ من اگر کامل نیست
 
آخر آن گاه که در یاد توام در سفرم
 
ای که در آینه هر روز به خود می نگری!
 
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم
 
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
 
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم
 
مثل ابری شده ام؛  دربه درِ شهربه شهر
 
وای از آن دم که به شیراز بیفتد گذرم
 
میلاد عرفان پور
نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393  توسط شهاب 


از بهاری که رفته ای بانو ، رنگ این آسمان غزل خیز است

می زند سر به کلبه ام هر روز پادشاهی که فصل پاییز است

منم و روزگار ناکامم ، خاطرات قدیم الایّامم

شب یلدای بی سرانجامم... و خیالی که از تو لبریز است

رفتی و هرچه جز تو رفت از یاد ، آسمان شبی که رفتی ماند

وسعت آسمان بعد از تو ، پیش چشمان تو چه ناچیز است

چشم بگشا که آرزوهایم ، در نگاهت خلاصه شد امشب

آرزو هرچقدر زیباتر... نرسیدن به آن غم انگیز است

دست تقدیر پیش روی دلم ، قصه ای تلخ و ساده را چیده

شیر در بند چشم آهوها ، سرنوشتش همیشه پرهیز است

نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393  توسط شهاب  | 


اين عاشقانه ها که چنين پاکدامن اند

قربانيان معبد تنهايي من اند

شاعر شدم؛ مگر که غزل عاشقم کند

ديدم که شاعران همه با عشق دشمن اند

انديشه هاي حبس ابد در خيال من

در فکر بودن اند و اسير نبودن اند

بيهوده مانده اند در آفاق ملک من

اين تک ستاره ها که به اجبار روشن اند

من مرده اي به زور عصا ايستاده ام

تا موريانه ها به زمينم بيفکنند

 انسیه سادات هاشمی

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393  توسط شهاب 


تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

گفتی هوای لاله عذاران ری خوش است

پنداشتی که بوالهوس لاله زاریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاریم

سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال

سرکوبیم زیاده کند پافشاریم

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

تا هست تاج عشق تو ام بر سر ای غزال

شیرین بود به شهر غزل شهریاریم

شهریار

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود