تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

پانته آ صقایی

نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391  توسط شهاب 


کسی از عمق دریا زد صدایت ، ماهی قرمز !

و دریا پهن شد در زیر پایت ، ماهی قرمز !

شبی قلّاب ماهی گیر ، دست از دامنت برداشت

و کرد آن ترس ِ بی مورد رهایت ، ماهی قرمز !

پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند :

" تو ، با این کفشهای تا به تایت ماهی قرمز !؟ "

تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس

نهنگی زیر سر دارد برایت ، ماهی قرمز !

تو را می خواست قایق ران که هر شب تور می انداخت

و گرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز !

پانته آ صفایی

نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391  توسط شهاب 


نفس نفس به درونت بکش هوایم را

و پر کن از نفست ذره ذره هایم را

نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو

شبانه ، گیسوی بر شانه ها رهایم را

اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است

تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را

زنی به میل خودت آفریده ای از من

خودت به هم زده ای نظم آشیانم را

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تورا به سجده در آیند یا خدایم را

من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا

کنار رفت و پذیرفت ادعایم را

به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز

شناسنامه من ، اسم روستایم را

شغال های بیابان تمام شب تا صبح

مدام زوزه کشیدند رد پایم را

برای آن که بدانند من ازآن توام

به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را

پانته آ صفایی بروجنی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390  توسط شهاب 


درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و
چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

 پانته‏ آ صفایی بروجنی

نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390  توسط شهاب 


نظری داشته خیّاط به الماس تنت

که زری دوخته بر حاشیه ی پیرهنت

دامنت سبزتر از سبزترین دامنه هاست

و دل انگیزتر از صبح بهشت است تنت

تو و این پیکر آغشته به عطر گل سرخ

که خدا ریخته کندوی عسل در دهنت

آه ای مرغ خوش آواز من ! انصاف نبود

در قفس ماندن و دق کردن و پر ریختنت

که نشسته است جهانی به تماشای تو و

پاک در آتش تهمت شدن و سوختنت

" صوفیان جمله حریف اند و نظر باز ولی... "

این هم از فال تو و حافظ شیرین سخنت

" ای بهاری که به دنبال خزانی داری!

کاش مرغی نشود نغمه سرا در چمنت "

پانته آ صفایی

۱- صوفیان جمله حریف اند و نظر باز ولی ، زین میان خافظ دل سوخته بد نام افتاد

۲- مرغ زیرک نشود در چمنش نغمه سرای ، هر بهاری که به دنبال خزانی دارد     حافظ

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود