X
تبلیغات
غزل معاصر

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟

دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟

کاظم بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391  توسط شهاب 


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا

بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت

کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر

راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

کاظم بهمنی

نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391  توسط شهاب 


کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود
¤

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید

خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!

کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

کاظم بهمنی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391  توسط شهاب 


خبر خـــیر تو از نقـــل حریفان سخت است

حفظ ِحالات من و طعنـه ی آنان سخت است

لحظه ای بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را

در دل ابـــر نگــهــداری بـاران سخت است

کشتی ِ کوچک من هر چه که محــکم باشد

جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است

ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا

شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است

ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشـــوقه!

بی محلی سر این کوچه دوچـندان سخت است

زیـر بــاران که به من زل بزنی خواهی دید:

فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است

کوچه ی مهـــــر ـــ سـر نبش ، کماکان باران...

دیــدنِ حـجلــه ی من اول آبــــان سخت است

کاظم بهمنی

با تشکر از ح

نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391  توسط شهاب 


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

کاظم بهمنی

با تشکر از ح.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391  توسط شهاب 


شب تاریک کنار تو به سر می آید

نام زهرا به تو بانو چقدر می آید

آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده

خار هم پیش شما گل به نظر می آید

و نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست

از کنیزان تو هم معجزه بر می آید

به کسی دم نزد اما پدرت می دانست

وحی از گوشه چشمان تو در می آید

پای یک خط تعالیم تو بانو والله

عمر صد مرجع تقلید به سر می آید

مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین

چه بلایی به سر اهل هنر می آید

مانده ام لحظه پیچیدن عطر تو به شهر

ملک الموت پی چند نفر می آید

 کاظم بهمنی

با تشکر از محمد

نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391  توسط شهاب 


شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است

بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است  

بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم

در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است 

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت

دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است 

تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است 

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد

دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است 

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت

پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است  

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد

حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است 

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا

همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

کاظم بهمنی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390  توسط شهاب 


من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم

کاظم بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390  توسط شهاب 


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـاني دلـم رفت

‏ بــاور نمي‌کــردم بــه آســـاني دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـيـقـان مي‌گـرفـتـنـد

‏ در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـاني... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم يـادم نـيـامــد!‏

‏ پـرسـيـد: شعـرت را نمي‌خـواني؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم‌ها بـه ذوقـــم آفـريـن گــفـت

‏ مــانـنــد يـک طــفــل دبـسـتــانـي دلـم رفت

مــن از ديــار «مـنــزوي»، او اهــل فـــردوس

‏ يک سيـب و يـک چـاقـوي زنجاني ؛ دلم رفت

اي کاش آن شب دست در مويش نمي‌بـرد

‏ زلـفش که آمــــد روي پـيـشـاني دلم رفــــت

اي کـاش اصلاً مـــن نمي‌رفــتـم کــنــارش

‏ امـا چـه سـود از ايـن پشيــمـاني دلـم رفـت‏

ديگـر دلـم ــ رخت سفيدم ــ نـيـست در بـنـد

‏ ديـروز طـوفـان شد، چه طـوفـاني... ( ) رفت!!!

کاظم بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود