این چشم های پر شده از کاغذ کی از خطوط رنج من آگاه است!
افسوس از پرنده شدن , پرواز چیزی به جز کلاغ نفهمیدی
کابوس خواب های تو هر شب چیست؟یک عالمه کلاغ که در راه است
یک مشت حرف و واژه ی تو خالی افکار نم کشیده ی پوشالی
تو جای من بگو که چه می کردی با آدمی که اینهمه خودخواه است
با اینهمه تو قسمتی از یک دشت با اینهمه تو بخشی از این راهی
باید تو را دوباره بپیمایم حتی اگر قدم به قدم چاه است
با اینکه آفتاب بخارم کرد با اینکه رود بودم و خشکیدم
اما هنوز قسمتی از روحم شب ها اسیر جاذبه ی ماه است
چیزی از این زمانه نمی خواهم غیر از همین مترسک تنها را
من انتظارهای کمی دارم از زندگی که اینهمه کوتاه است
شیرین خسروی
با تشکر از ر.ش
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی ؟ برو دیوانگی های مرا
آن چنان فریاد كن، تا گوش عالم كر شود
می روم، دیگر نمی خواهم برای هیچ كس
حالت غمگین چشمانم ملال آور شود
باید این بازنده هربار- جان عاشقم-
تا به كی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است، امكان ندارد هیچ وقت
این من دیرین من، یك آدم دیگر شود
شیرین خسروی
با تشکر از م.م