بی مرزم از آن گونه که در قاب نگنجم
بیداری سرشارم و در خواب نگنجم
پوباتر از آنم که به تصویر درآیم
در همهمه ی حافظه ی آب نگنجم
میلاد من است این دم بی نام و نشانی
این لحظه که در مدفن القاب نگنجم
ننگ است که رنگی بپذیرد جرَیانم
رودم من و در بستر مرداب نگنجم
آیین من آیینگی تابش ذات است
در میکده و مکتب و محراب نگنجم
قربان ولیئی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۵  توسط شهاب