با تکههای پیکرمان، با گیسوان دخترمان، میخواستید چکار کنید؟
ما زندهایم مثل امید، این چند روزه را بروید، بر کشتن افتخار کنید
!شیپور جنگ را زده و یک باره صلح میطلبید؟! ابلیس زادگان پلید
ای بدترین اهل زمین! با ما رسیدگان به یقین، پس مایلید قمار کنید؟
مردم! علاج در وطن است، دنیا فقط لب و دهن است، این جنگ، جنگ تن به تن است
آزادگان کل جهان! فکری برای تربیتِ اقوام بردهدار کنید
این ظلمهای بی حدشان، افکار تیره و بدشان، آژیرهای ممتدشان
سوراخهای گنبدشان، این موشهای شب زده را، ای گربه ها! شکار کنید
کودک کُشان ورطهی نیست! بزدلتر از شما چه کسی است؟ ما در مسیر آمدنیم
جرثومگان ظلم و ستم! وقت است تا به همت هم، از خانهها فرار کنید
صحبت نه از زیاد و کم است، شمشیر خشم ما دو دم است، یک ضربه نیز مغتنم است
این تیغ، تیغ روز جزاست، کعبه ورای فهم شماست، سجده به ذوالفقار کنید
مردم! خدا مراقب ماست جز خیر ما ندید و نخواست، آری خدا که در همه جاست
از شر دشمنان چه هراس؟! تنها حساب بر نظر و الطاف کردگار کنید
خائن همیشه بوده و هست، این دست پخت اجنبی است، نفرین به این جماعت پست
وقتی غبار فتنه نشست، رحمی مباد بر ستمِ مزدور جیره خوار کنید
کاظم بهمنی
ما همه موجیم و دریا نیستیم
آتش افشانیم و برجا نیستیم
تشنهی جام وصال دوستیم
بستهی زنجیر دنیا نیستیم
ما به مردان دست یاری دادهایم
همره هر بیسروپا نیستیم
هان مپندارید ما را نیست کس
با خدا هستیم و تنها نیستیم
زندگی تکرار فرداهای ماست
میرسد روزی که فردا نیستیم
آنچه میماند ز ما نقش نکوست
نقشها میماند و ما نیستیم
حلقهی هر در نمیکوبیم ما
جز گدای کوی مولا نیستیم
ما به دل داریم مهر فاطمه
در خیال روز عقبا نیستیم
پیرو راه حسین و زینبیم
با ستمکاران همآوا نیستیم
با گل نرجس به شوقیم و صفا
در پی فردوس اعلی نیستیم
ای خدا سلطان خوبان را رسان
کز غم هجرش شکیبا نیستیم
"محسن صافی" کلامش گوهر است
هر سخن را ما پذیرا نیستیم
محسن صافی
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است، ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنوی ام، یا ببینی ام
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
با اینهمه، مخواه که تنها ببینی ام
مبهوت می شوی اگر از روزنت شبی
بی خویش، در سماع غزل ها ببینی ام
یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود، که ناگزیری، دریا ببینی ام
شب های شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
محمّدعلی بهمنی
آنجا کجاست؟ آخر دنیاست زیر خاک
آنجا دوباره یک نفر از ماست زیر خاک
حال کداممان به گمان تو بهتر است؟
ما با همیم و او تک و تنهاست زیر خاک
دلداری ام به دیدن فردا چه می دهی
وقتی امید دیدن فرداست زیر خاک؟
از دیده خون چگونه نبارند بر زمین
آنها که پاره ی تن آنهاست زیر خاک؟
این باغ را که با گل ما رونقی گرفت
گلچین باسلیقه ای آراست زیر خاک
از من اگر نشانی سرراست خواستی
دادم تو را نشانی سرراست زیر خاک
از دست رفت جان عزیزم به جان تو
گفتی کجاست جان تو؟ آنجاست زیر خاک
وحید عیدگاه
شراب بود ولیکن شرابخانه نداشت
بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت
محال بود تماشای ذات پیش از تو
نمی نشست حقیقت که آشیانه نداشت
اگر که عاشق و معشوق و عشق در تو نبود
پرستش این هیجانات عاشقانه نداشت
به زهد خشک، شریعت، عبوس می پژمرد
که رود بود ولی بر زبان ترانه نداشت
نمی وزیدی اگر در معابد هستی
تنور سینه ی اهل دعا زبانه نداشت
اگر نگاه تو آفاق را نمی گسترد
وجود، این همه ابعاد بی کرانه نداشت
بدون سبزی آن پنج سال نورانی
طریق دادگری در جهان نشانه نداشت
قربان ولیئی
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است
من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق
هرکس که غیر از این به تو گفتهست، دشمن است
چشمان من مسیر تو را گم نمیکنند
فانوس اشکهای من از بس که روشن است!
جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم
لب باز کردهام به زبانی که الکن است
از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!
چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» است
حسین دهلوی
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم
به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را
دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم
مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل
هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم
نه مثل ساحرم پستم نه چون پیغمبران والا
عصا انداختم بی سحر و بی اعجاز برگشتم
دل از بیهوده گردی های سابق کندم و چون گرد
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
سجّاد سامانی
اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت
منم که سینه سپردم به خنجر ستمت
مباد جای تو خالی میان خاطره ها
همیشه بر دل من باد سایه ی قدمت
مرا به وصل و به هجران سر تمنّا نیست
سر رضای تو ام تا چه می کند کَرَمَت
در آتش دلم ای چشمه ی امید بجوش
که جان و دل نسپارم به چشمه سار غمت
ز مهر و آشتی ات خسته خاطرم چه کنم
ز فتنه های زیاد و ز لطف های کمت
مریم ساوجی