بیدار شو که راز جهان را نزیستی

با عشق، گوشه های نهان را نزیستی

فرصت کم است و همسفر رودخانه شو

ای قطره ای که شور روان را نزیستی

هر بامداد تازگی از راه می رسد

در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی

از یاد برده روح تو عهد قدیم را

آفاق آیه های جوان را نزیستی

در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت

موسیقی نواحی جان را نزیستی

دف می زنند دم به دم آغاز می شویم

این شور را و این ضربان را نزیستی

آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست

یک لمحه از سراب زمان را نزیستی

قربان ولیئی

نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


حال مرا مپرس که من ناخوشم، بدم

این روزها به تلخ زبانی زبانزدم

تو با یقین به رفتن خود فکر می کنی

من نیز بین ماندن و ماندن مردّدم

حق داشتی گذر کنی از من، که سال هاست

یک ایستگاه خالی بی رفت و آمدم

از پا نشستم و نفسم یاری ام نکرد

از هوش رفتم و نرسیدم به مقصدم

گفتم که عاشقت شده ام، دورتر شدی

ای کاش لال بودم و حرفی نمی زدم...

سجّاد سامانی

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


می خواهمت چنان که شب تیره ماه را

یا مثل هر مسافر گمگشته راه را

حال تباه و روز سیاه و لب پرآه

آورده ام برای تو چندین گواه را

خلوت نشین گوشه ی آغوش تو منم

از من مگیر زاویه ی خانقاه را

یک عمر سر به شانه ی گرمت گذاشتم

پیوسته دار سایه ی این سرپناه را

از من همیشه هرچه که خواهی دریغ کن

امّا تو را قسم به دو چشمت نگاه را...

سیّدمحمّد تولیت

نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


از روز دستبرد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو

تقویم را معطّل پاییز کرده است

در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد

بر چشم های میشی نرگس غبار تو

فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند

از یک نگاه کردن شوریده وار تو

کم کم به سنگ سرد سیه می شود بدل

خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو

چشمی به تخت و پخت ندارم مرا بس است

یک صندلی برای نشستن کنار تو

حسین منزوی

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


این چیست در درون من این بُهت بی حساب

تکرار بی شمار سرابی پس از سراب

خاکستری نشسته به جانم ز خیرگی

جاری است در تمام تنم حیرتی مذاب

در خلسه ی خیال گرفتار و سرخوشم

هشیاری ام مباد که خو کرده ام به خواب

آلوده ام به آنچه تو تقدیر کرده ای

سهم من از تشاء تو عذب است یا عذاب؟

در ازدحام این همه سرگشتگی بس است

آرامشی که می وزد از سوی آفتاب

نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


آزمون ها کرده با خویشان و یاران، تندخویم

با که جوشم؟ با که نوشم؟ با که خندم؟ با که گویم؟

ای که هر دم لاف دیگر می زنی، در جانفشانی

من بدان شادم که چنگالت نیفشارد گلویم

خنجری در شانه دارم، یادگار از مهر یاران

ناجوانمردم به یاری، گر بنالم، گر بمویم

گم شدم در خویش و هرگز، سرّ این معنی نجستم

کز چه دارم؟ کز چه بارم؟ کز چه رنگم؟ کز چه بویم؟

شرمسار از روی مرگم زانکه در فرجام پیری

با چنین برنادلی، لبریز چندین آرزویم

خارها دارد نهان، در پشت هر لبخنده چون گل

هرکه می خواند به خویشم، هرکه می آید به سویم

در سبو، ساقی اگر جامی بود باقی، به من ده

زانکه فردا من خود اندر دست می خواران سبویم

گر سلامت یار استغنا بود عیبی نباشد

کز حسدورزی هزاران وصله بندد، عیبجویم

چاره در افسون افیون جستم از نامردمی ها

چون فریدون، تا غمی در سینه دارم، یارِ اویم

فریدون تولّلی

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


وقتی از آفتاب برایت تن آفرید

تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

برقی به چشم های تو داد و دلی به من

انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید

من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی 

ای غتچه در سرشت تو نشکفتن آفرید

در سر هوای زلف تو را داشتم ولی

کوتاه تر ز دست منت دامن آفرید

من ساحل و تو موج، ببین سرنوشت را

حتّی کنار آمدنت رفتن آفرید

جواد زهتاب

نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


وقتی که خواب نیست، ز رؤیا سخن مگو

آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو

پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند

از باغ های سبز شکوفا سخن مگو

دیری است دیده غیر حقارت ندیده است

بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو

یاد از شراب ناب مکن؛ آتشم مزن

خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو

چون نیک بنگری همه زو بی وفاتریم

با من ز بی وفایی دنیا سخن مگو

آنجا که دست موسی و هارون به خون هم

آغشته گشته، از ید بیضا سخن مگو

وقتی خدا صلیب به دوش آمد و گذشت

از وعده ی ظهور مسیحا سخن مگو

آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ

با شام آخر است و یهودا، سخن مگو

این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!

حرف از بشر بزن ز چلیپا، سخن مگو

حسین منزوی

نوشته شده در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود