آمدم جان ببازم ، هیچکس دشمنم نیست
کاشکی غیرتی بود تا تن از سر بگیرم
از کسی جز سر خویش منّتی گردنم نیست
باد برده دلم را ، آب هم ساحلم را
پیکرم رفته بر باد ، زیر پیراهنم نیست
جان من بی قرارست ، قصد ماندن ندارد
عابری بود و رد شد ، جان من در تنم نیست
من اگر دورم از تو ، ننگ بی آبروییست
شوق برگشتنم هست ، روی برگشتنم نیست
زندگانی از این دست ، کار بیهوده ای بود
خواستم خو کنم لیک ، آب در هاونم نیست
مردم از بس شمردم میله های قفس را
شوق صیاد دارم ، خوف جان کندنم نیست
محمود حبیبی کسبی
تبر به دوشم و دست خلیل در دستم
شکوه شیوه ی داوود در گلوگاهم
زبور نور به صوت جلیل در دستم
من از مکاشفه برگشته ام ، نگاه کنید
هنوز مانده پر جبرئیل در دستم
دو بال سوخته آورده ام ، دو چشم شهید
دلیل های چنین بی بدیل در دستم
اشاره های شفا را کجا گره بزنم
ضریح گم شد و مانده دخیل در دستم
به یک مشاهده از مهد تا لحد رفتم
دف تولد و طبل رحیل در دستم
قنوت بستم و زیباست هرچه می بینم
نگین ذکر جمیل الجمیل در دستم
فقط نه این دو سه صفحه ، چهل چهل مصحف
قبیله ای هم از این قبیل در دستم
محمود حبیبی کسبی