این طرف محض سکوت و آن طرف تر جیغ بود
آسمان در رفت و آمد ، خانه در تعلیق بود
"من نمی رفتم به غربت تو فرستادی مرا"
کوچه لبریز صدای غربت عاشیق بود
بوسه باران کردمت ، لبریز لبریزی شدیم
این بهار ما میان فصل آلاچیق بود
جز من و تو که دچار سکر اندام هم ایم
هر که آمد در نگاه دین ما زندیق بود
من شدم مدهوش چشمانت ، تو هم بیهوش من
ما به هم مشغول و اما وقت در تضییق بود
ناگهان سیل کلاغان آمد و شب در رسید
ناگهان صبح رسیدن زیر تیز تیغ بود...
من چگونه باید این کابوس را باور کنم
با که گویم آه حاصل جمع ما تفریق بود...؟
سعید رضادوست
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱  توسط شهاب