هم از فریب تو ای پر فریب! می ترسم

هم از همیشه ی بی تو عجیب می ترسم

مرا دو گونه روایت کنند و فرقی نیست

چرا که من ز عروج و صلیب می ترسم

به جز ضرر چه نصیبی دعا برایم داشت؟!

من  از  اجابت  «امّن  یجیب»  می ترسم

پلنگ، صید خودش را سریع خواهد کشت

 من  از  نگاه  غزال   نجیب   می ترسم

نه  از  فریب   تو   حوّا ،  فقط  هراسانم

که بعد طرد من از هرچه سیب می ترسم

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲  توسط شهاب 


دیگر نخواهد مرد حتی روز رستاخیز

شوری که در سر دارم از تو عشق بی پرهیز!

هرجا دیارت می شود دنیای من آنجاست

در چشم مولانا جهان یعنی همان تبریز

امشب که فرهادت در آغوش اجل خواب است

راحت بگیر آری ! تو هم در بستر پرویز

حتی مرا با وعده ی فردا نکردی شاد

دیروز بی تو ، حال بی تو ، آه! فردا نیز

جام حیاتم از رسیدن سخت خالی بود

ای مرگ ! شاید جام آخر را کنی لبریز

همچون درختان مرگ را آغاز می دانم

آماده ام ای «پادشاه فصل ها پاییز»

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


مثل شبنم دل به خورشید نگاهت داده ام

عاقبت از چشم تو مانند اشک افتاده ام

باختم از چشم تو اما به خود هرگز مناز

چشم تو سحری ندارد من زیادی ساده ام

نیست راهی ، نوح باید بود یا فرزند او

من پیمبر نیستم اما پیمبر زاده ام

چون در اوجم چشم مردم پست می بیند مرا

ماهم و در آسمان ، اما به چاه افتاده ام

آخرین دیدار یعنی آخرین روز حیات

من برای لحظه ی دیدار تو آماده ام

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


هزار حادثه در نبض عشق پيدا بود

جنون هميشه اسير نگاه ليلا بود


به صخره خورده و سَر خورده گشت امواجش

و آسمان همه ى آرزوى دريا بود


شبيه ماهى در تنگ ما نفهميديم

وجودمان همه در لذت تماشا بود


ميان اين همه امروز قصد مردن داشت

اگر چه منتظر وعده هاى فردا بود


ميان اين همه بيگانه جان سپرد آخر

كسى كه بى تو در اين روزگارتنها بود


محمد علی علیزاده

نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


هرگز ندارم چاره ای الا « خداحافظ »

دیوانه خواهم شد پس از تو با « خداحافظ »

هر ماهی عاشق که موج او را به ساحل برد

می گفت لب بر لب زنان : « دریا خداحافظ »

« زندان » و « زنده » وقتی از یک ربشه می آیند

پس مرگ ! راهی کن مرا تو تا « خداحافظ »

دیوانه ای دیدم که می گفت و به حق می گفت

« امروز یا دیروز یا فردا خداحافظ »

وقتی « رسیدن » نقطه ی آغاز « رفتن » شد

یعنی « سلام » ما برابر با خداحافظ

دیوانه ای هستم که از یک واژه می ترسد

هر چیز می خواهی بگو اما... خداحافظ...

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱  توسط شهاب 


غیر از قفس اگر که مکان دگر نداشت

ای کاش این پرنده از آغاز پر نداشت

در شیب کوه چاره به غیر از گذار نیست

باور کنید ! رود خیال سفر نداشت

بی آبرو شدن ، نرسیدن ... بس است ، بس!

یوسف برای تو که به غیر از ضرر نداشت !

شاید به « اشتباه » خدا را پسر شود

از بخت خوش هر آن که به دنیا پدر نداشت

در ذهن این درخت « خطایی بزرگ » بود

او در سرش به غیر خیال « تبر » نداشت

محمد علی علیزاده

پ.ن : گاهی با بعضی از اشعار و ابیات این قدر حال می کنید

که حتی برایتان سخت است که آنها را با دیگران به اشتراک بگذارید...

حس غریبی است! من عاشق این شعرم و بعضی از ابیاتش!

نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰  توسط شهاب 


چون صدف در سینه ام یک راز را گم کرده ام

دل به پایان بستم و آغاز را گم کرده ام

در میان کوه های غم صدا سر داد عشق

در هجوم انعکاس ، آواز را گم کرده ام

آنچنان دل بسته ی مژگان چشمان تو ام

با قفس خو کرده ام ، پرواز را گم کرده ام

سر به سنگی می زند چون موج ، هر کس ماه دید

شوق دارم ! شیوه ابراز را گم کرده ام

عقل چون فرعون تا دریا مرا تعقیب کرد

دل به دریا می زنم ، اعجاز را گم کرده ام

شیخ شیرازم که حیرت گرد دنیا کردی ام

راه برگشت از سفر ؟!! شیراز را گم کرده ام

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود