شب که می شود خدا، چاه و نخل روبرو 

می روی که بشکنی بغض خسته در گلو 

در بقیع خاطرت بی حضور سبز او 

از یتیمی زمین، از بهانه ها بگو 

بعد چشم مست او هان بگو چه کرده اند 

با تو ای شگفت محض دست های فتنه جو 

ای تجسّم غرور جان مادرت بگو 

هیبت احد کجاست؟ ذوالفقار کعبه کو؟

این سراب دوزخی در کویر عافیت 

آب می خورد از آن چشم های بی وضو

قحط سال مردی است یک نفر صدا نکرد 

این همان محمّد است قبله گاه آرزو 

بعد عمری عاشقی یادگار کوفه بود 

خار در نگاه او استخوان در گلو 

سربلند سربه زیر، آن شکوه بی نظیر 

می رود ولی غریب کوچه کوچه کو به کو

بعد رفتنی بزرگ کودکان نشسته اند 

کیسه های نان کجاست؟ شانه های گرم او

فاطمه یاوری

نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱  توسط شهاب 


تاوان این ترانه بگو انتظار نیست

این امتحان سخت من از روزگار نیست

تلخ است بی تو طعم تمام ترانه ها

رفتن همیشه چاره ی درمان یار نیست

توفان بگو دوباره مرا مبتلا کند

این ابتلا به ساحت توفان، قمار نیست

لبخند بی قواره ی این روزگار سرد

با انحنای چشم ترم سازگار نیست

پاییز چشم های تو را قاب کرده ام

آخر به فصل های زمین اعتبار نیست

می خواهمت که با همه دیوانگی هنوز

پای تو مانده ام، چه کنم اختیار نیست

فاطمه یاوری

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود