من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!
در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!
هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!
بو برده است لشکر من، بس که گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!
من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!
من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!
باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!
هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،
فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!
حسین جنتی
یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی
... خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،
فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی
یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است
یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!
هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !
از مسلمانی همین داری که " ترسا " نیستی!
ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،
مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!
نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،
فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!!
حسین جنتی
همان كه بال نداده ست و آسمان داده ست!
همان كه در شب يلدا به رسم دلسوزي،
چراغ خانه مارا به ديگران داده ست
به چيست ؟ دلخوشي مردمي كه در همه عمر،
به هر معامله اي هر دو سر زيان داده ست!
كدام طالع نحس است غير بي عاري؟
كه رنج كشت به من ، ماحصل به خان داده ست
به خان ! كه مرگ عزيزان و گريه هاي مرا،
شنيده است و مكرر سري تكان داده ست!
همان كه غيرتمان را گرفته و جايش،
به قدر آنكه نميريم آب و نان داده ست!
به ناله اي و به خطي بگوي دردت را
بسا هنر كه طبيعت به خيزران داده ست!
زخون پاي من و توست در سراسر دشت
كه هر چه بوته ي خار است زعفران داده ست!
اگر بناست نميريم جان براي چه بود؟
وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟
"بكوش خواجه و از عشق بي نصيب نباش"
كه اين صفا به غزلهاي من همان داده ست!
حسین جنتی