چون شعرِ پنهان در گلویی دوستت دارم
در قالب هر آرزویی دوستت دارم
دیگر گواه عاشقی، این اشکها هم نیست
با اینهمه بیآبرویی دوستت دارم
آن چشمهای تو همیشه راست میگویند
دیگر نمیخواهد بگویی دوستت دارم
دیوار هم عاشق شده، آهسته آهسته
ای قابِ عکس روبرویی، دوستت دارم
میخواستم از تو بگویم، بغض امّا بغض ... !
اینبار هم بیگفتگویی دوستت دارم
دستت برایم رو شد ای دل! خوب میدانم
این روزها دلتنگِ اویی، دوستت دارم
سید مهدی طباطبایی یاسین
با تشکر از سینا
آنکه میخواست تو را، قسمت مردم گردد
یا که با سادگی عاشق شوی و چندی بعد ...
دل تو متّهمِ سوءِ تفاهم گردد
پیش آدم خبر از میوهی ممنوعه نبود
حیفِ عشق است که تعبیر به گندم گردد
اشکم افتاد به خاک و به خدا دیدن داشت
چه کسی دیده وضویی که تیمّم گردد؟
مثل یک برکهی بیماه فقط میخواهم
آنچنان غرق تو باشم که دلم گم گردد
باز هم حرفِ دلم را که نگفتم ... ! گفتم؟
عشق بهتر که همینگونه ترنّم گردد
سید مهدی طباطبایی یاسین
با تشکر از ح.
اشک من دیدن که نه... اما شنبدن داشت، نه؟
از همان روزی که آدم دل به حوا داده بود
رقص گندمدانهها در خوشه چیدن داشت، نه؟
قصر، زندان، قعر چاه؛ اصلاً چه فرقی میکند
ناز یوسف در همهعالم خریدن داشت، نه؟
کاشکی باور کنی تقصیر چشمانم نبود
آن انارِ گونهها از دور چیدن داشت، نه؟
راستی یادم نمیآید، تو یادت مانده است
نبض من در دستهای تو تپیدن داشت، نه؟
مثلِ تو تنها یکی، تنها یکی میآفرید
هرکه عاشق بود و قصد آفریدن داشت، نه؟
سید مهدی طباطبایی یاسین
با تشکر از ح.