ای ساقی سبکدست! سنگ تمام بگذار
سخت است نازکان را از یکدگر جدایی
مینای شیشه دل را نزدیک جام بگذار
بر سفره ای که آمد با خون دل فراهم
نان حلال داریم ، آب حرام بگذار
همراه با بط می چرخی بزن چو طاووس
چشم مرا ز حیرت محو خرام بگذار
با خون دل ازین بیش نتوان مدار کردن
ما را چو شیشه ی می مست مدام بگذار
جان از تو و دل از تو ، آخر چه سان بگویم
از من کدام بستان ، با من کدام بگذار
گر محتسب در آید ، وحشی صفت به در زن
ما خون گرفتگان را چون صید رام بگذار
ای مرغ جسته از بند ، پرواز بر تو خوش باد
ما پرشکستگان را در کنج دام بگذار
ای پیر در جوانی با عشق می زدی جوش
اکنون که بایدت رفت ، سودای خام بگذار
یا پیرو جنون باش یا راه عقل سر کن
در هر رهی که تقدیر رفته است گام بگذار
عنقا صفت ز مردم در قاف گوشه ای گیر
در عین بی نشانی با خویش نام بگذار
فرزند عصر خود باش ، فریاد زندگی شو
خون در رگ سخن کن ، جان در کلام بگذار
محمد قهرمان
شکسته حالی خود را پناه خود کردیم
به روی هر چه گشودیم چشم ، غیر از دوست
به جان او که ستم بر نگاه خود کردیم
ز نور عاریت ماه چشم پوشیدیم
نگاهبانی شام سیاه خود کردیم
ز دوستان موافق سفر شود کوتاه
رفیق راه دل سر به راه خود کردیم
دوباره بر سر پیمان شدیم ای ساقی!
تو را به توبه شکستن گواه خود کردیم
اگر به خاک فشاندیم خون مینا را
دو چشم مست تو را عذرخواه خود کردیم
ز صبح پرده در افتاد بخیه بر رخ کار
نهان به پرده ی شب گر گناه خود کردیم
ز کار عشق مکش دست و پند گیر از ما
که عمر در سر این اشتباه خود کردیم
محمد قهرمان
روحش شاد
برای زیستنم بهترین بهانه تویی
ز همنشینی اهل زمان گریزانم
به آن که میکشدم دل در این زمانه ، تویی
به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل
نظر چو بازگشاییم در میانه تویی
چه جای شکوه ز دوری؟ چنین که می بینم
درون خانه تو و در برون خانه تویی
چنان که صبح به یاد تو می شوم بیدار
برای خواب شبم خوش ترین فسانه تویی
چو من به زمزمه ی بیخودانه پردازم ،
کسی که بر لب من می نهد ترانه تویی
اگر خموش نشینم زبان من باشی
وگر چو شمع بسوزم مرا زبانه تویی
به عاشقانه سرودن چه حاجت است مرا؟
چرا که ناب ترین شعر عاشقانه تویی
امید سبز شدن در دلم نمی میرد
که نخل خشک وجود مرا جوانه تویی
عبادت سحرم غیر ذکر خیر تو نیست
یگانه ای که بود بهتر از دوگانه تویی!
محمد قهرمان
روحش شاد
عادتم شده در عشق, گاهِ گفتگو کردن
خنده بر لب آوردن, گریه در گلو کردن
می شود ز دستم گم رشته ی سخن صد بار
گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن
از تو گوشه ی چشمی دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه با تو روبرو کردن
دردمند عشقت را حال از دو بیرون نیست :
یا زعشق جان دادن, یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه مو به مو کردن
ای امید جان گفتی چیست آرزوی تو؟
گر وصال ممکن نیست, ترک آرزو کردن
غرق می کنم در اشک خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟
محمد قهرمان
روحش شاد
موجم برد به هرسو با دست و پای بسته
بازیچه ی محیطم چون کشتی شکسته
در انتظار باران در خشکسال ماندم
لرزان چو خوشه ی سبز بر دانه های بسته
از فیض بی وجودی در دستگاه گردون
ایمن ز گوشمالم چون رشته ی گسسته
شکرانه ی وصالت گر می پذیری از ما
داریم نیمه جانی از چنگ هجر رسته
تا شوق وصل دارم آبی بر آتشم زن
دامن زدن چه حاصل بر شعله ی نشسته
نتوان به عمرها رفت ای کعبه ی حقیقت
راهی که می گذاری در پیش پای خسته
خود را رسانده گیرد آهم به گوش تاثیر
بینند خواب پرواز مرغان پرشکسته
محمد قهرمان
چه غم ز باد سحر شمع شعله ورشده را
که مرگ راحت جان است جان به سرشده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زده ات
حکایت شب با درد و غم سحرشده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگرشده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینه ی سپرشده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذرشده را
کنون که باد خزان برگ بر دو بار فشاند
ز سنگ، بیم مده نخل بیثمرشده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بیخبرشده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام، جلوه گرشده را
فلک چو گوش، گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بیاثرشده را
زمانهای است که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار چشم ترشده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کرشده را
محمد قهرمان