من هم رفیق گمشده ی این حوالی ام

یک نقش نخ نما شده در طرح قالی ام

صدها خیال مرده در این سینه ریخته

میراث دار رخوت یک خشکسالی ام

با انتظار صبر مرا امتحان نکن

شاید شکست کاسه ی صبر سفالی ام

جای تمام خاطره هایی که نیستند

یک قاب عکس مانده و فنجان خالی ام

کم کم دوباره نوبت پاییز می شود

پاییز! آن رفیق شفیق خیالی ام

دم کن دوباره چای برایم رفیق جان!

دیوانه وار عاشق چای ذغالی ام

یوسف عباسی

نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان ۱۳۹۵  توسط شهاب 


چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت

... پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت


بی خیال... آرام از اندوه باران می گذشت...

گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت


ماه را می دید و در افسوس ِ رویا می شکست

چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت


روی بوم خاطراتش خواست نقاشی کند

رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت


روی میز ، انبوهی از تکرار بر تکرار بود...

قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت


پیرمردی خسته بر دیوار ، باران می کشید

پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت


مرگ آرام از کنار لحظه هایش می گذشت

در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ... 

یوسف عباسی

پ.ن : چجوری این و گفتی بی شرف!

نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود