چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت
... پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ... یوسف عباسی پ.ن : چجوری این و گفتی بی شرف!
بی خیال... آرام از اندوه باران می گذشت...
ماه را می دید و در افسوس ِ رویا می شکست
روی بوم خاطراتش خواست نقاشی کند
روی میز ، انبوهی از تکرار بر تکرار بود...
پیرمردی خسته بر دیوار ، باران می کشید
مرگ آرام از کنار لحظه هایش می گذشت
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب