اي پرده‌دارِ آتشِ غم! هر نفس بسوز

يك عمر بس نبود تو را، زين سپس بسوز

با آرزوي خنده گل در بهار عمر

اي مرغ پرشكسته! به كنج قفس بسوز

مي‌سوختي به حسرت و ديدي كه عاقبت

بر حال تو نسوخت دل هيچ كس؟ بسوز

چون غنچه باش پردگي درد خويشتن

زين غم كه نيستت به گلي دسترس بسوز

يك عمر همچو شمع همه شب گريستي

يعني هواي سوختنت هست، ‌پس بسوز

هر گوشه‌اي ز دامن آه سفر فتاد

در دست ناله‌اي، دگر اي هم‌نفس! بسوز

مهرداد اوستا

نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰  توسط شهاب 


با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو

خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن

دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر

بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو

گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی

ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده

آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام

دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

مهرداد اوستا

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰  توسط شهاب 


بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ است

با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ است

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ است

ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ است

از راهروان سفر عشق درین دشت

گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت

سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من

با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد اوستا

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

مهرداد اوستا

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود