اي پردهدارِ آتشِ غم! هر نفس بسوز
يك عمر بس نبود تو را، زين سپس بسوز
با آرزوي خنده گل در بهار عمراي مرغ پرشكسته! به كنج قفس بسوز
ميسوختي به حسرت و ديدي كه عاقبتبر حال تو نسوخت دل هيچ كس؟ بسوز
چون غنچه باش پردگي درد خويشتنزين غم كه نيستت به گلي دسترس بسوز
يك عمر همچو شمع همه شب گريستييعني هواي سوختنت هست، پس بسوز
هر گوشهاي ز دامن آه سفر فتاددر دست نالهاي، دگر اي همنفس! بسوز
مهرداد اوستا
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰  توسط شهاب