وقتی که خواب نیست، ز رؤیا سخن مگو
آنجا که آب نیست، ز دریا سخن مگو
پاییزها به دور و تسلسل رسیده اند
از باغ های سبز شکوفا سخن مگو
دیری است دیده غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن؛ آتشم مزن
خشکیده بیخ تاک، حریفا! سخن مگو
چون نیک بنگری همه زو بی وفاتریم
با من ز بی وفایی دنیا سخن مگو
آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشته، از ید بیضا سخن مگو
وقتی خدا صلیب به دوش آمد و گذشت
از وعده ی ظهور مسیحا سخن مگو
آری هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ
با شام آخر است و یهودا، سخن مگو
این باغ مزدکی است، بهل باغ عیسوی!
حرف از بشر بزن ز چلیپا، سخن مگو
حسین منزوی
نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۹  توسط شهاب