هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
 
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 
آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
 
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
 
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
 
سرمه بر چشم كشد،زيره به كرمان ببرد
 
دودلم اينكه بيايد من معمولي را
 
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
 
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد
 
شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
 
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد
 
شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
 
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد!
 
حامد عسکری
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


ماییم و در این آینه حیران تو بودن

یک عمر تماشاچی چشمان تو بودن

این گونه به پیشانی عشاق نوشتند :

دل دادن و افتادن و ویران تو بودن

تقدیر چنین بود : بمیریم و بمیریم

دادند به ما قسمت قربان تو بودن

درویشی و بی خویشی و پیمانه پرستی

پیوسته چنین باد : پریشان تو بودن

رفتیم و رسیدیم و نشستیم و شکستیم

صوفی به خطا دم زد از امکان تو بودن

قربان ولیئی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟

زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌‏شناسیدم؟

با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی را

خسته هستم -خسته- آیا می‌‏شناسیدم؟

راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ

تا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟

این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌است

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

اینچنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

من همانم مهربان سال‌‏های دور

رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟

حسین منزوی

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


دنبال من می گردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:

"از برف اگر آدم بسازی دل ندارد ..."

باشد، ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

مهدی فرجی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


از بس که ملول از دل دلمرده ی خویشم

هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم

این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست

ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم

گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت

من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم

شادم که دگر دل نگراید سوی شادی

تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم

پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل

خون موج زد از بخت بد آورده ی خویشم

ای قافله! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت

من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم

بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق

دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم

گویند که « امید و چه نومید! » ندانند

من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم

مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید؟

پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود