عادتم شده در عشق, گاهِ گفتگو کردن

خنده بر لب آوردن, گریه در گلو کردن

می شود ز دستم گم رشته ی سخن صد بار

گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن

از تو گوشه ی چشمی دید چشم و حاشا کرد

بایدش چو آیینه با تو روبرو کردن

دردمند عشقت را حال از دو بیرون نیست :

یا زعشق جان دادن, یا به درد خو کردن

کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را

تا تواند از دستت شکوه مو به مو کردن

ای امید جان گفتی چیست آرزوی تو؟

گر وصال ممکن نیست, ترک آرزو کردن

غرق می کنم در اشک خویش را شبی چون شمع

پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟

محمد قهرمان

روحش شاد

نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


تا اسیر گردش خویشم، بر نمى گرداندم گرداب

سایه ى سنگینى کوهم، بر نمى خیزد سرم از خواب

جاده ام ، پیچیده در منزل ، گردبادم عقده ها در دل

موج دور افتاده ازساحل، رود پنهان مانده در مرداب

پا به پاى سایه سردر پیش، با نسیمى میروم از خویش

مى دهد آیینه ام تشویش، مى برد آشفته تا مهتاب

در شبى اینگونه وهم آور، یافتن، همرنگ گم کردن

باختن، بارى گران بر دل، بردنم، نقشى زدن بر آب

کاش امروزى نمى آمد تا که فردایى نمى دیدم

هر شبم فردا شبى دارد، اى شب آخِر مرا دریاب!

بازدرمن سایه اى پنهان ـ روبه رو با مرگ ـ میگوید:

بهترین فرجام تو میدان! آخرین پُل! اولین پایاب!

گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نومید ازین بودن

خاطرم را مى کند روشن، جستجوى مقصدى نایاب

پوستم را مى درد بر تن، جان به شوق دیدن موعود

دل به سوى لحظه ى میعاد، مى شود از سینه ام پرتاب

مى برد هر جا که مى خواهد، دستهاى ناتوانم را

گردش گرداب وار خون، با هزاران ماهى بیتاب

یوسفعلی میرشکاک

شاهکار است این غزل

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


... ولی نشد برسد دست من به دامن تو

نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو!

گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد

بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو

به شاه بیت غزل های خواجه می مانست

غزل ترانه ی چشمان مردافکن تو

شکوه شرقی خورشید های ناپیدا

نشد که نور بتابد به من ز روزن تو

تو باغ روشن آوازهای پیوندی

نشد که خوشه بچینم شبی ز خرمن تو

غریبه چشم تو را جار می زند اما

منم که گم شده ام در نگاه روشن تو

غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم

بیا! نیایی اگر خون من به گردن تو

غروب بود و من و تو غریب ، وقت وداع

صدای هق هق من بود و گریه کردن تو

مرتضی امیری اسفندقه

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


کودک شیطان چشمان تو من را پیر کرد

مرگ باید می رسید آن لحظه اما دیر کرد

دیر شد،چشمت شراب انداخت،عقلم مست کرد

عاقبت عشق تو استدلال را پاگیر کرد

با زبان ساده گفتم دوستت دارم ،ولی

رفته بودی ، آینه تنها مرا تصویر کرد

زندگی مفهوم تکراری شادی و غم است

گرچه جای شادیم غم را خدا تقدیر کرد

 بیش از این حتی غزل تاب و توانم را نداشت

حلقه زد اشک و گمانم گریه را تدبیر کرد

احسان پورنجاتی

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


اگرچه خاطرم از مردمش گریزان است

همیشه هم دل و هم صحبتم خیابان است

نگاه می کنی و آرش کمان گیری!

که امتداد نگاه تو خاک ایران است

میان خاطره ی هیچکس نمی مانم

دلم همیشه در این روزگار مهمان است

برای خنده ی ما گریه می کند ابری

عجب سخاوت تلخی میان باران است

به رغم قهر و غم و رنج و صبر و حسرت ها

همیشه ، «عشق» سرانجام کار انسان است

مرتضی کرامتی

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


پادشاه سرزمینی بی در و بی پیکرم

جانشین چشم و گوش مردمی کور و کرم

رعیتی یک لا قبا از بین مجنونان شهر

تاج سلطان جنون را می گذارد بر سرم

اشک هایم را درون شیشه گرد آورده ام

تا که در روز مبادا جمع باشد لشگرم

تلخ و شیرین می زند اما به کامم می رود

حرف های دشمنانم از دهان همسرم

درد تنهاییست بر جانم که سنگین می شود

سایه ی تیغ رقیبانم به روی کشورم

مجید صحراکارها

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود

رای رفتن ، روی گفتن ، چشم بیدارم نبود

گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها

در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود

گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود

راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود

گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع

از چنین زهر خموشی ، هیچ ، زنهارم نبود

مشعله در دست حافظ گر نبود ، آن دورها

اندر اینجا ، روشنایی ، هیچ ، در کارم نبود

راستی زندان سرایی بود آفاق وجود

گر چراغ شعر روشن ، در شب تارم نبود

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

باور نمی کنم به من این زخم بسته را

با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

با اینکه در زمانه ی بیداد می توان

سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد

یا می توان که سیلی فریاد خویش را

با  کینه ای گداخته بر گوش باد زد

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد زد

محمد علی بهمنی

نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


از همین خانه که حالا گله برمی خیزد

لحظه ی آمدنت هلهله برمی خیزد

شوق پیوستنمان ریشه گرفته ست چه باک

اگر اینسان تبر فاصله بر می خیزد

معجزه نیست، فقط زورق تو دیده شده ست

رو به دریا اگر این اسکله برمی خیزد

بی گمان بوی حضور تو به ذهنم خورده ست

کز درخت غزلم چلچله برمی خیزد

تو خود عشقی و من منتظرت می مانم

هرچه هست از دل این مسئله بر می خیزد

با زبانم چه بگویم که دهان زخمم

بازمانده ست و از او هلهله برمی خیزد

 محمدرضا رستم پور

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


تا تو با منی زمانه با من است 

بخت و کام جاودانه با من است 

تو بهار دلکشی و من چو باغ 

شور و شوق صد جوانه با من است 

یاد دلنشینت ای امید جان 

هر کجا روم روانه با من است 

ناز نوشخند صبح اگر توراست 

شور گریه ی شبانه با من است 

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست 

رقص و مستی و ترانه با من است 

گفتمش مراد من به خنده گفت 

لابه از تو و بهانه با من است 

گفتمش من آن سمند سرکشم 

خنده زد که تازیانه با من است 

هر کسش گرفته دامن نیاز 

ناز چشمش این میانه با من است 

خواب نازت ای پری ز سر پرید 

شب خوشت که شب فسانه با من است

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود