این مردم آشفته چه آرام گرفتند
بی شبهه نخستین شعرا طرز غزل را
از شیوه ی چشمان تو الهام گرفتند
تا گوشه ای از صدق و صفا را بنمایند
رفتار تو را آینه ها وام گرفتند
مستان تو هرچند غریبان جهانند
از راه نشان دادن تو نام گرفتند
در وهم نمی گنجی و بیچاره جماعت
از بی خبری دامن اوهام گرفتند
آنان به سلامت به سرانجام رسیدند
کز سینه ی مشروح تو اسلام گرفتند
در پرده ای و پرتو می هوش مرا برد
چشمان درخشان تو تا جام گرفتند
قربان ولیئی
پیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز
غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دور
می پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟
بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ ها
مردم اما نیست پایان ، ماجرایم را هنوز
چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟
آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟
در زمین جایی ندارم آرزویم مردن است
آسمان نشنیده می گیرد دعایم را هنوز
یوسفعلی میرشکاک
من تو را دوست دارم ، تو اما...
من فراموشی خاطراتم
احتمالا غبارم ، تو اما...
هیچ کس این طرف ها ندارد
هیچ کاری به کارم ، تو اما...
گوش کن ، من رگ خشک باغم
من کجا جویبارم ، تو اما...
برگ زردم ، بله می پذیرم
پوچ و بی اعتبارم ، تو اما...
چهره ی دردناک و تبسم!؟
خنده ای مستعارم ، تو اما...
من نه سنگم نه آیینه حتی
با شکستن چه کارم ؟ تو اما...
بی پناهم ، سپر هم ندارم
چشم اسفندیارم ، تو اما...
گریه حتی دمی می نشیند
روبرویم کنارم... تو اما...
صورتم سرخ... آری، قشنگ است
از درون هم انارم ، تو اما...
فصل ها از بهارم گذشتند
خب ، تمام است کارم ، تو اما...
گفتمت: فصل خوبی است ، گفتی:
خسته ام ، کار دارم ، تو اما...
باز در چشم من خیره ماندی
باز بی اختیارم ، تو اما...
قلعه ی ماسه ام روی ساحل
سخت ناپایدارم ، تو اما...
بی تو ای ماه! ای ماه! ای ماه!
ظلمت آشکارم ، تو اما...
شیهه ی اسب من را خریدند
این هم از افتخارم ، تو اما...
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم ، تو اما...
زخم ، پاشیده شب را به جانم
مرگ دنباله دارم ، تو اما...
آخرین سرفه ی یک مسافر
سوت سرد قطارم ، تو اما...
خش خش کفش های من است این
می روم - رهسپارم ، تو اما!...
من خودت را به تو می سپارم
جز تو چیزی ندارم ، تو اما...
شعر خوبی نشد چاره ای نیست
در غزل تازه کارم ، تو اما...
محمد رمضانی فرخانی
یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست
غریب نیست به چشم من آسمان و زمین
ولی نه....شهر و دیار من این طرف ها نیست
نشسته گرد سفر روی سینه ی روحم
رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست
تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند
کسی معبّر بیداری من اما نیست
کسی نگفت سوال جواب هایم را
به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست
ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان
حریف درددل رود غیر دریا نیست
محمد مهدی سیار
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چون آینه ی اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سرحلقه ی شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت تو را
ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شهریار
سرگذشتم گرچه از تکرار رسوایی پُر است
سینه ی من هم چنان از شور شیدایی پُر است
عصر دلتنگی است... گول این هیاهو را نخور
ازدحام شهر از انبوه تنهایی پر است!
برگی از شاخه به خاک افتاد، می بینی رفیق!؟
فصل پاییز از تصاویر تماشایی پر است
عشقِ تو در سینه ی من؟!... ادعای مشکلی ست
برکه ای کوچک که از امواج دریایی پر است!...
دست خالی مانده ام هرچند در شامِ فراق...
سینه ام از شوقِ آن صبحی که می آیی، پُر است...
سید محسن خاتمی
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم
فاضل نظری