نفس در تنگنای سینه جاویدان نخواهد ماند
که یوسف تا ابد در گوشۀ زندان نخواهد ماند
چنان در ظلمت شبهای خود حبس نفس کردیم
که غیر از حبسیه از نسل ما دیوان نخواهد ماند
مگر پیکی به بوی پیرهن یاری دهد ما را
وگرنه از بلا آثاری از کنعان نخواهد ماند
"اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد؟"
چنان جنگی به پا خیزد، که جز میدان نخواهد ماند
اگر جان در بریم از معرکه، جانان نه جانان است
وگر جانان بتازد ، پیش رویش جان نخواهد ماند
به روی نیزه، یا بر دار، یا بر دامن محبوب
سر شوریدۀ عشاق، سرگردان نخواهد ماند
مرتضی لطفی
این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی است
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است
زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است
راز مرا از چشم هایم می توان فهمید
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است
این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است
شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست :
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است
فاضل نظری
گریۀ ممتد یک مرد نمیدانی چیست
روی پوشاندی و پوشاندن این ماه تمام
آنچه با اهل زمین کرد نمیدانی چیست
در کجا علم سخن یاد گرفتی که هنوز
ظاهرا معنی «برگرد» نمیدانی چیست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس !
آنچه غم بر سرم آورد نمیدانی چیست
گفتم از عشق تو دلخون شدهام، خندیدی
نازپروردهای و درد نمیدانی چیست
سجاد سامانی
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک
دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
هوشنگ ابتهاج