مي شود در جاده ی گم گشته راهي بي عبور
 
باز هم پيراهني را يافت با چشمان کور
 
تو همان نوري که از آغاز راهت روشن است
 
من همين تاريکيِ محضم که محتاجم به نور
 
تو چناني آن چنان و من چنينم اين چنين
 
داستان ما دو تا حکم سليمان است و مور
 
تا تو باشي حکم فرما تا تو باشي حکم ران
 
زير بار هرچه خواهم رفت حتي حرف زور
 
جذبه اي داري که عيسي را کشد تا جُلجُتا
 
جلوه اي داری که موسي را بيندازد به طور
 
گر بخواهي بشکني بي گفتگو خواهد شکست
 
خواه کوهي باوقار و خواه مردي با غرور
 
بي تو خواهم ساخت با سقفي که نامش غربت است
 
مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور
 
چيستي؟ خوابي؟ خيالي؟ آرزويي؟ خلسه اي؟
 
يا همان شعري که بردم آرزويش را به گور
 
محمد سلمانی
نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴  توسط شهاب 


 نگاه کن به غزل هاي داغ ديده ي من!
 
به دخترانِ پريشانِ مو بريده ي من
 
کدام تير تو را عاقبت نشانه گرفت؟
 
گوزنِ زخمي در بيشه آرميده ي من!
 
کدام کوره؟ کجاي جهان در آتش سوخت؟
 
که نرم شد دلِ فولادِ آب ديده ي من
 
دلم گرفته، دلم تنگ توست، باطل کن
 
طلسمِ اين شب تاریک را سپيده ي من!
 
نمي رسد به سرِ شاخه دستِ من، تو خودت
 
بيفت در سبد اي ميوه ي رسيده ي من!
 
پانته آ صفایی بروجنی
نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴  توسط شهاب 


تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من

خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

سپرده ام بروند ابرها و صاف شود

برای پَر زدنت آسمان تازه ی من

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام

سفیدِ پیرهنت بادبان تازه ی من

گل طلاییِ خورشید شو، که می چرخد

به مرکزیت تو کهکشان تازه ی من

غرور قله ی خوابیده بودم و آشفت

به افتخار تو آتشفشان تازه ی من

از این به بعد به همراهی تو دلگرمم

که قهرمانی در داستان تازه من

مهدی فرجی

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور ۱۳۹۴  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود