خمار خیرگی ام کشت با تجسّم چشم
نظر به ماهرخان موج گریه بنشاند
اگر نه سیل بلا خیزد از تلاطم چشم
به سوگ حلقه ی اشکی سیاه پوشان اند
ببین یکایک مژگان به گرد مردم چشم
بهشت من تویی و رانده ای مرا از خویش
که خیره ماندم و خوردم فریب گندم چشم
به روشنای نگاهت غبار قهری نیست
که برق چشم نشان دارد از تبسّم چشم
سیّد محمّد تولیت
امواج بی قراری جان را نگاه کن
فرخنده باد زلزله در سرزمین روح
این کوهپاره های روان را نگاه کن
هموار شد زمین و چه آفاق دیدنی ست
پیدایی جهانِ نهان را نگاه کن
این روح لرزه های جهان گستر شگرف
وین انهدام هرچه کران را نگاه کن
ای روح!بر کرانه ی من ایستاده ای
زیبا ترین غروب جهان را نگاه کن
یعنی چه می شود پس از این؟ هست؟ نیست؟ چیست؟
این رودخانه ی نگران را نگاه کن
قربان ولیئی
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی !
خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را
به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی
بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مـُـرد
که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی
شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من
اگر پیمانه ای از آن به چشمانم بنوشانی
یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو ماند
سخن ها بر لب «سعدی» ، قلم ها در کف «مانی»
نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی
امید ِ من ! چرا قدر نگاهت را نمی دانی ؟
حسین منزوی
عشق را هر قدر پنهان می کنی پیداتر است
این چه رازی بود در عالم که از ابراز آن
سینه ی صحراست سوزان، دیده ی دریا تر است؟
از مرام کشتگان راه حق آموختم
زندگی زیباست، اما مرگ از آن زیباتر است
هیچ کس چشمی ندارد دیدن خورشید را
هر کسی که خلق را دلسوزتر تنهاتر است
وسعت دریادلان با هم به یک اندازه نیست
گاه دریایی ز دریای دگر دریاتر است
تا بترسی از زمین خوردن، نخواهی پر کشید
زود پر وامی کند، مرغی که بی پرواتر است
تا از این یک می رهم، درگیر آن یک می شوم
چشم و زلف تو یکی از دیگری گیراتر است
در بیان عشق و شور و شوق شیدایی خوش است
شعر در هر شیوه ای، اما غزل شیواتر است
سعید پورطهماسبی