چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من

چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آّه من

پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد

چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من

دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید

چو با آن کولی خوشبخت می آیی به راه من

تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود

کنون من در پناه باده ام غم در پناه من

درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم

ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماه من

هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه ی گل را

نگاه دردناک و آرزومندم گواه من

نمی دانی نمی دانی چه مشتاق و چه محرومم

نمی دانم نمی دانم چه بود آخر گناه من

چه کرد ای مهربان ترسای پیر میفروش امشب

می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من

که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم

پرند از آشیان دل کبوترهای آه من

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم، در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وز گفتگوی خلق مخور غم، که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.

 سیمین بهبهانی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


اگر درخت به سر تاج شهریاری زد

وگر شکوفه سراپرده ی بهاری زد

مرا نه شوق بهار و نه شور و حال و نشاط

که زندگی به دلم زخم های کاری زد

ز پا فکند مرا آن که دست یاری داد

به قهر سوخت مرا آن که لاف یاری زد

نوای شعر مرا در گلوی خسته ببست

چه دشنه ها که به آواز این قناری زد

غزال روح مرا در کویر حیرت کشت

چه تیرها که به این آهوی فراری زد

ستم نگر که زتیر خلاص هم نگذشت

ستمگری که دم از مهر و دوستداری زد

چو من ز درّه ی اندوه جان به در نَبَرد

کسی که گام به صحرای بردباری زد

فریدون مشیری

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


ریشه ی سرو جوان با خاک صحبت می کند

از عذاب تشنگی با وی حکایت می کند

با زبان خشک برگش ، بید می گوید که : آه

ابر هم دارد به باغ ما خیانت می کند

این خیانت نیست - گوید نارون با پوزخند -

ابر دارد به اجاق پیر خدمت می کند

باد هم دردانه می پیچد به گرد ساقه ای

ساقه زان همبستگی احساس جرئت می کند

تن به نزد ساقه ای خشکیده چون خود می کشد

تا بگوید که : تبر! اینجا حکومت می کند

هیچ می دانی ؟ خبر داری ؟ رفیق سوخته

که عطش با آتش سوزنده وصلت می کند ؟

جوی خشک و برکه ی خالی حکایت می کنند :

تشنگی امسال هم دارد  قیامت می کند

هر درختی را که می خشکاند از بن ، تشنگی

تیشه در بین اجاق و کوره قسمت می کند

باغبان ما شریک دزد و یار قافله

ایستاده است و بر این غارت نظارت می کند

ساقه ی دوم نمی گوید جواب و اولّی

از طنین گفته های خویش وحشت می کند

ـ هر گره در ساقه ها ، گوشی است ـ می گوید به خود

و سپس لرزان به جای خویش رجعت می کند

حسین منزوی

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


حالا که خواب رفته دلم بی صدا برو

آرام رد شو از من و بی اعتنا برو

اینبار حرفهای دل من نگفتنیست

اینبار را نپرس چرا و کجا؟!...برو!

از نو تمام خاطره ها را مرور کن!

اصلا نیا به قلب من از ابتدا! برو!

اصلا خیال کن که دلت جای دیگریست

اصلا خیال کن که ندیدی مرا برو!

بعد از تو هیچ کس به دلم سر نمی زند

در را ببند پشت سرت، بی صدا برو!

حسن اسحاقی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


ای خوش آن عشق و محبت که به اظهار رسد

مرغ خوشبخت شود،چونکه به گلزار رسد

چشم بر روی جهان دگری بگشاید

شاخه،درباغ اگر برسر دیوار رسد

ای خوش آن دست که دامان عزیزان گیرد

کار دیدار،به اصرار و به انکار رسد

اشک افشاندن و زانو زدن اندر بر یار

قصه ای باشد و پیوسته به تکرار رسد

لب به لبخند گشاید ملک اندر ملکوت

چونکه پیغام ، ازین یار به آن یار رسد

جشن گیرند به شادی همه مرغان بهشت

بوی گلزار، چو بر مرغ گرفتار رسد

درد عشق ، آه اگر آینه از شرم کند

تاج ها بردل بیچاره ی بیمار رسد

 باد پرخون ، جگر شرم که عمری نگذاشت

که مرا عشق جگر خوار به اقرار رسد

دیگر،این معجزه میخواهد و بسیارکم است

درد پنهان به مداوای پرستار رسد

سهم ما،عشق به دل خون شده ای بود که سهم

چون که بی قاعده باشد کم و بسیار رسد

داد و فریادم ازین تودۀ دوار گذشت

تا به گوش فلک و ثابت و سیار رسد

بشنوید ای در و دیوار، که جانان نه شنید

آنچه امروز به گوش در و دیوار رسد

شاید«امید»نهان باشد از انظار جهان

این ورق سوخته روزی که به انظار رسد.

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


مباش در پی کتمان که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دلبخواه تو نیست

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد

هر آنکه کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

کشیده اند نشابور را به بند و هنوز

خیال صلح درین خیل رو سیاه تو نیست

به خویش رحم کن ای شاهدخت کشور حسن

چرا که آینه تاب آور نگاه تو نیست

علیرضا بدیع

نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود