سفر به خیر گل من که می روی با باد

ز دیده می روی اما نمی روی از یاد

کدام دشت و دمن؟یا کدام باغ و چمن؟

کجاست مقصدت ای گل ؟ کجاست مقصد باد؟

مباد بیم خزانت که هر کجا گذری

هزار باغ به شکرانه ی تو خواهد زاد

خزان عمر مرا داشت در نظر دستی

که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد

تمام خلوت خود را اگر نباشی تو

به یاد سرخ ترین لحظه ی تو خواهم داد    

تو هم به یاد من او را ببوس اگر گذرت

به مرغ خسته پر دلشکسته ای افتاد

غم ((چه می شود)) از دل بران که هر دو عنان

سپرده ایم به تقدیر ((هر چه بادا باد))

بیایم از پی تو گردباد اگر نبرد

مرا به همره خود سوی نا کجا آباد

حسین منزوی

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


ای دلِ باخته! این بار کجا می بری ام؟

راه نشناخته این بار کجا می بری ام؟

منم آن فاخته گم شده کوکو خوان

منم آن فاخته...این بار کجا می بری ام؟

هر کجا برده ای ام آب و هوا خوش بوده

یا به من ساخته!... این بار کجا می بری ام؟

ای سواری که سپاهش..که نگاهش...ناگاه

بر دلم تاخته، این بار کجا می بری ام؟

عقل دیوانه که هر بار سر جنگش بود

سپر انداخته این بار، کجا می بری ام؟

بردی آن بار که باری دل و دینم ببری

دل و دین باخته این بار کجا می بری ام؟...

محمدمهدی سیار

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

نجمه زارع

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


کاش قدری دل بی تاب شکیبا می شد

یا که تقویم ورق خورده و فردا می شد

کاش خورشید که آماده ی استقبال است

با نگاه تو لب پنجره پیدا می شد

کاش فردا که سفرنامه ی تاریخی توست

کوله بار سفرت زود مهیّا می شد

با حضور تو که زیبایی دنیا در توست

فصل گل ، فصل غزل ، فصل تماشا می شد

عید می آمد و با آمدن عید غدیر

تاج خورشید سر کوه شکوفا می شد

محمد سلمانی

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله اي بود كه لرزيد ولي جان نگرفت

دل به هر كس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سيم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت


مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است

قصه ای با تو شد آغاز که ...

فاضل نظری

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


چون صدف در سینه ام یک راز را گم کرده ام

دل به پایان بستم و آغاز را گم کرده ام

در میان کوه های غم صدا سر داد عشق

در هجوم انعکاس ، آواز را گم کرده ام

آنچنان دل بسته ی مژگان چشمان تو ام

با قفس خو کرده ام ، پرواز را گم کرده ام

سر به سنگی می زند چون موج ، هر کس ماه دید

شوق دارم ! شیوه ابراز را گم کرده ام

عقل چون فرعون تا دریا مرا تعقیب کرد

دل به دریا می زنم ، اعجاز را گم کرده ام

شیخ شیرازم که حیرت گرد دنیا کردی ام

راه برگشت از سفر ؟!! شیراز را گم کرده ام

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


هرگز نخواستم که بگویم تو را چقدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چقدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا چقدر ـ

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چقدر...؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چقدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چقدر ـ

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر ـ

 

خوبست با تو،با همه بی وفائیت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چقدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چقدر...

نغمه مستشار نظامی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


نشست بر دل تو مهر همدمی دیگر

نشست بر دل من گرد ماتمی دیگر

اگر چه از غم هر آدمی خبر دارم ،

خبر ندارد از اندوهم آدمی دیگر

چرا زبان بگشایم؟ که دردهای بزرگ

به جز سکوت ندارند مرهمی دیگر

چو شمع،گریه از این می کنم که غیر از رنج

نبوده است سرم گرم عالمی دیگر

برای مست شدن کافی است اما کاش ،

برای مرگ، شرابم دهی کمی دیگر

سجاد سامانی

نوشته شده در  جمعه ششم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


درخت‏ ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه‏ های میوه شد و
چقدر جعبه‏ ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه‏ ام آنقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده‏ ی کلاغان شد

 پانته‏ آ صفایی بروجنی

نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود