ساده ، زلال ، پاک ، روان ، آب ديده ايد ؟ 
يک تکه نور جلوه ی مهتاب ديده ايد ؟ 

زلفش ، نه زلف نه! ، نگهش ، نه نگاه نه !
عنبر شنيده ايد؟ مي ناب ديده ايد ؟

خال سياه تعبيه بر روي لعل لب 
بس ديدني است ، گوهر ناياب ديده ايد ؟ 

او ناز ، من نياز ، من احساس ، او سپاس 
هنگام وصل حالت احباب ديده ايد ؟

او نور ، شور ، غلغله ، دريا چگونه است ؟ 
من خوار ، زار ، وازده ، مرداب ديده ايد ؟ 

نفرين به صبح ، حال مرا درک مي کنيد ؟ 
دل داده ايد؟ عاشق بيتاب ديده ايد ؟

مثل خيال بود ، چه کم بود ، حيف شد 
مَردم! ،"خدا نصيب کند! "، خواب ديده ايد ؟

 حمید عابدى

با تشکر ازح.

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

 

نیست از هیچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

 

از ازل ایل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم؟

 

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

سید حسن حسینی

نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این همه در عین بی تابی صبورم


پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سر شاخه های پیچ در پیچ غرورم


هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم


بادا بیفتد سایه برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری در عبورم


از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد

همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم


خط می خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم


در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم


آخردلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم....

قیصر امین پور

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


پیشانیت سیاه مبادا به ننگ ها

ای ماه! ای مـــراد تمام پلنگ ها

ایــن بـرکـه ها بــرای تو بسیــار کـوچـک اند

جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها

آراسته سـت ظاهر رنگیـن کمان ولی

چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری

دنیا دهن کجی ست به الا کلنگ ها

من چند روز پیش دلـی را شکسته ام

من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!

علیرضا بدیع

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


                                             
بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود                                          
اهل دلی به فکر دل ما نمی شود


قدری بخند گریه برای تو خوب نیست

با اشک درد عشق مداوا نمی شود


بس کن چقدر خیره به امواج می شوی
دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود


چشمان من خلاصه ای از اشک های توست
چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود


بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست
این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود


بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست
مانند خنده های تو پیدا نمی شود


 ناصر حامدی

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان
این گونه شد به لطف شما داستان مان

دل خوش به قصه های قدیمی، نشسته ایم
تا از غبار سربرسد قهرمان مان

فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغان مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوش های کری را نشان مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده است
در چارچوب بسته ی دنیا جهان مان

ما خود شکسته ایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحان مان

ای بادهای بی جهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبان مان

حالا شریک کسب شماییم و بی دریغ
آغشته با هزار دروغ است نان مان

با لقمه های چرب شما بسته می شود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهان مان

امید مهدی نژاد

با تشکر از م.م

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

 

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست


گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

 

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

محمد علی بهمنی

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من

از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من

هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند

عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من

کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند

سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من

خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند

خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم

گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من

محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم

بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من

چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند

وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من

مهدی فرجی

نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


بگو ستاره نتابد ، پرنده پر نزند
که عاشقانگی ات را ، کسی نظر نزند

صدای شیهه ی اسبان بی سوار ، ای کاش
نمک به قلب پر از زخم ، بیشتر نزند

به پیشواز شهیدان فرشته ای آمد
به گاهواره ی اصغر ، بگو که سر نزند

عموی تشنگی آمد ، سپر بیاور عشق
که خصم بر تن صد پاره اش دگر نزند

اگر چه خیمه ی زینب ، سراچه ی درد است
بگو که لشکر غم بیش از این به در نزند

سکوت دشت پس از سور و شادی دشمن
چگونه شعله ی حسرت به هر جگر نزند

در آتش غمت اسپند دود کرده دلم
که عاشقانگی ات را ، کسی نظر نزند.

نغمه مستشار نظامی

نوشته شده در  شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت…

غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت…

اینجا دلم برای تو هِی شور میزند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت…

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت…

حیفند روزهای جوانی، نمیشوند

این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده ام برات سزاوار؟… هیچوقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت…

نجمه زارع

نوشته شده در  جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


بازآی كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ است

با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ است

گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ است

ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ است

از راهروان سفر عشق درین دشت

گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى است

در عرصه اندیشه من با كه توان گفت

سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من

با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد اوستا

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

مهرداد اوستا

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود