دستم - که عمري بي طرف بود - از تو ،بعد از اين
...
من کوچه تنهايم ، اما در سکوت من
چشمان اين کوچه ،همه شب کهکشان ها را
اين کوچه - گرچه کوچه اي بن بست و بي عابر -
تا بلکه لحظه لحظه اندوه خود را نيز
سهیل محمودی
نه به انتظار ياری, نه ز يار انتظاری
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستارهاي است باری
دل من ! چه حيف بودی كه چنين زكار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسيد آن كه ماه به تو پرتوی رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشتهست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باری
سر بى پناه پيری به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناری
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفای ياران كه رها كنند ياری...
هوشنگ ابتهاج
با تشکر از پروانه
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت
باردیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسیدم
هیچ کس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید
سید حسن حسینی
نه، استخاره نكن، تازه اول سفر است
و پيش از آنكه بخواهي به مرگ فكر كني
از اتفاق دلت مثل آنكه باخبر است
نه زود ميرسد، آري، نه ميكند تأخير
كه هم دقيقهشناس است و هم حسابگر است
بدون مرگ از اينجا نميرويم كه مرگ
براي خانه دنيا درست مثل در است
دري كه روبهرويت باز ميشود آرام
در آن زمان كه هياهوي عمر پشت سر است
و مرگ را شبها وقت خواب ميبوييم
كه عطر پاك همان شبدر چهارپر است
و ميرسد كه گلي را به دست ما بدهد
هميشه مرگ همان گلفروش رهگذر است
و بهترين گل خود را به تو تعارف كرد
چراكه ديد به دست شما قشنگتر است
و مرگ گوشهاي از عكس يادگاري ما
و جاي خالي تو پيش مادر و پدر است
چقدر با عجله ميروي، مسافر من!
به اين سفر كه براي تو آخرين سفر است
چه بيقرار به ساعت نگاه دوختهاي
نه، استخاره نكن، چشم مادرت به در است
و مرگ در چمدان تو بر لب جاده
و تو كه با چمدانت، و جاده منتظر است
محمد سعید میرزایی
با تشکر از مرتضی
تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم
تقدیر من این بود در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم
صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت
نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم
ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم
روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من کافر شده بی دین شده باشم!
تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم
محمد رضا ترکی
با تشکر از ف.ب
آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه
آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم
می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم
خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم
هوشنگ ابتهاج
با تشکر از پروانه
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی!
مهری بزن از بوسه به پیشانی سردم
بد نام که هستیم به اندازه ی کافی!
تلخینه ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی!
با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی
چندی ست که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی
علیرضا بدیع
با تشکر از ح.
آیینه با نجابت آن چشم ها گره
آری قسم به طره گیسویتان که بود
از ابتدای آینه تا انتها گره
در لابلای چشم شما پلک می زند
یک جاده تار و پود و صد ردِ پا گره
زنجیر شد نگاه غزل با نگاهتان
این کار، کارِ زلف شما بود یا گره؟!
حالا سکوت پنجره، پائیز و یک قفس
مانده ست روی دست دلم این سه تا گره
ای بغض های خیسِ غزل وا نمی شوید؟
با این ردیفِ تلخِ غم انگیز ، با گره
رفتید و واژه واژه ی شعرم ردیف شد
گیسو گره، نگاه گره، ردِپا گره
الهام عمومی
با تشکر از م.م
تا در اين قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم
حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من بــه دنبال تو يک عمر مسافــــر باشـــم
...
تو پری باشـــی و تا آن سوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود، چرا از تو شکايت بکنم؟
يا در اين قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟
شايد اين گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ايمان بــــه تــــو کافـــر باشـم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمت ها
سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم
غلامرضا طریقی
یک قدم بردار ، می بینی که تنها نیستی
... خیر خواهان توایم ای شیخ! ما را گوش کن،
فرصت امروز را دریاب ، فردا نیستی
یک سخن کافی ست گفتن، گر درین خانه کَس است
یا نشانی را غلط دادی به ما ، یا نیستی!
هیچ می ترسی ز هول روز رستاخیز؟ نه !
از مسلمانی همین داری که " ترسا " نیستی!
ای که با یک سنگ کوچک، خاطرت گِل می شود،
مشکل از اطفال شیطان نیست، دریا نیستی!
نیل در پیش و عصا در دست و فرعون از عقب،
فرق دارد آخر این قصه ، موسی نیستی!!
حسین جنتی
بلند موی و پریشان، ولی به لب لبخند
چقدر زود به دیوانه ها شدم مانند!
تمام شهر قسم میخورند ضدّ منی
ولی به نام تو هر روز میخورم سوگند
چرا دو خط موازی همیشه غم دارند؟
نمیرسند ولی تا ابد کنار همند
نگاه کردی و گفتی: تو جَلد قلب منی
برو! بپر که رهایی پرندهی در بند
امید شاخهی گل هم وصال با خاک است
تو خاک و شاخهی گل را زدی به هم پیوند
مجید صحراکارها
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
کاظم بهمنی
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی ؟ برو دیوانگی های مرا
آن چنان فریاد كن، تا گوش عالم كر شود
می روم، دیگر نمی خواهم برای هیچ كس
حالت غمگین چشمانم ملال آور شود
باید این بازنده هربار- جان عاشقم-
تا به كی بازیچه این دست بازیگر شود؟
ماندنم بیهوده است، امكان ندارد هیچ وقت
این من دیرین من، یك آدم دیگر شود
شیرین خسروی
با تشکر از م.م
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم
رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم
بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم
به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّیدوار کرده دلم
کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم
بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم .
سعید بیابانکی
با تشکر از م.م
که شاعر تو یکی چون خود تو می باید
لبم عطش زده ی بوسه نیست،حرف بزن!
شنیدنت عطش روح را می افزاید
یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس
تو را پسند غزل های من می آراید
من من!آی...من من!دقائق گنگی است
رسیده ایم به می آید و نمی آید
همیشه عشق مرا تا غروب ها برده است
که آفتاب از این بیشتر نمی پاید
محمدعلی بهمنی
با تشکر از م.م
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستید و خواستید
عادت کنم به کوچکی آسمانتان
قندیل های یخ ، دلتان را گرفته است
دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان
اینجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان
دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست
از پا فتاده زخمی زخم زبانتان
خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم
شاید چنین جدا بشوم از زمانتان
تنها رها کنید مرا تا بمیرم ، آه
احساس می کنم که غریبم میانتان
حسن صادقی پناه
با تشکر از م.م
چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!
اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت
دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد
شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت
از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد
چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت
چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت
و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت
نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت
که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت...
دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی...
دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت...
محمد رضا ترکی
با تشکر از ف.ب
همان كه بال نداده ست و آسمان داده ست!
همان كه در شب يلدا به رسم دلسوزي،
چراغ خانه مارا به ديگران داده ست
به چيست ؟ دلخوشي مردمي كه در همه عمر،
به هر معامله اي هر دو سر زيان داده ست!
كدام طالع نحس است غير بي عاري؟
كه رنج كشت به من ، ماحصل به خان داده ست
به خان ! كه مرگ عزيزان و گريه هاي مرا،
شنيده است و مكرر سري تكان داده ست!
همان كه غيرتمان را گرفته و جايش،
به قدر آنكه نميريم آب و نان داده ست!
به ناله اي و به خطي بگوي دردت را
بسا هنر كه طبيعت به خيزران داده ست!
زخون پاي من و توست در سراسر دشت
كه هر چه بوته ي خار است زعفران داده ست!
اگر بناست نميريم جان براي چه بود؟
وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟
"بكوش خواجه و از عشق بي نصيب نباش"
كه اين صفا به غزلهاي من همان داده ست!
حسین جنتی
هنوز خاطرم از خاطرات لبریز است
تمام خاطره هایم یکی دو بار سلام
ببین که سهم من از تو چقدر ناچیز است
ببین که من به همین خاطرات خو کردم
تمام ذره های تنم از صدات سر ریز است
ببین تو را به خدا در اواخر خرداد
شبیه اول آذر دلم غم انگیز است
به بیست هم نرسیدم ولی شکسته شدم
که قهرمان غزل از تبار چنگیز است
...
و دختری که خلاف جهان عمل کرده
هنوز در نوسان امید و پرهیز است
چه قدر با تو و این سرنوشت جنگیده
به خاطر تو دلش با خدا گلاویز است
...
دم غروب نشستم کنار پنجره باز
همیشه نم نم باران هوس بر انگیز است
هوای شرجی سمت شمال چشمانت
چه قدر مزرعه موی تو غزل خیز است
در انجماد نگاهت بهار کز کرده
کنار تو همه فصل ها دل انگیز است
ظرافتی که نشسته میان انگشتت
فراتر از همه فرش های تبریز است
برای تو که همیشه ریاضیت بد بود
مساحت همه شعرهام ناچیز است
بیا و آخر این شاهنامه را بنویس
وگرنه قافیه من همیشه پاییز است
زهرا ساجدی
با تشکر از ح.
و غرق ثانيه هاي شكوفه بار شدن
درخت، دست به جيب ايستاده آخر فصل
كنار جاده، در انديشه ي سوار شدن
درخت منتظر چيست؟ گاري پاييز؟
و يا مسافر گردونه ي بهار شدن ؟
و او شبيه به يك كارمند غمگين است
درست لحظه ي از كار بركنار شدن
گرفته زير بغل، برگه هاي باطله را
به فكر ارّه شدن، سوختن، غبار شدن
درخت، ديد به خوابش كه پنجره شده است
ولي ملول شد از فكر پر غبار شدن
و گفت پنجرگي .... آه دوره ي سختي ست
بدون ِ پلك زدن، چشم انتظار شدن
و دوست داشت که يك صندلي شود مثلاً
و جاي دار شدن، چوبه مزار شدن
درخت،ارّه شد و توي كاميون افتاد
فقط يكي دو قدم مانده تا بهار شدن
و سر در آورد از كارگاه نجاري
پس از بريده شدن، خيس و تابدار شدن
ولي درخت ندانست قسمتش اين بود
برايِ يك زن ِ آوازه خوان، سه تار شدن
محمد سعید میرزایی
با تشکر از مرتضی
هـزار مرتبه آدم - فریب می کشمت
نه آنقَدَر که به دوزخ کشـــــانی ام این بار
به رغـــم وسوسه هایت نجیب می کشمت
پر از سکوت نیایش، پر از شکــــوه دعا
وضو گرفته به " أمّن یـُجیب "می کشمت
برای این که بدانی چه می کشم... گــاهی
میان این همه آدم، غـــــــریب می کشمت
و مثل پنجـــــــره هایی که رو به دیوارند
از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت
بایست! دار مسیحــــــم به پا شود حـــــالا
شبی که بال گشـــــودی صلیب می کشمت
تو شاعــــــرانه ترین هفت سین عمر منی
میان سفره فقط هفت سیب می کشمت...!
اصغر معاذی
با تشکر از ف.ب
میان سینه اش هر کس که قلبی مبتلا دارد
پر از دلشوره ی عشقی که سیرابم نخواهد کرد
به دریا می زند خود را دل من تا تو را دارد
هوا دم کرده در چشمم دو پلکم را کمی وا کن
که می خواهد ببارد او توان در خویش تا دارد
در این دنیای دردآگین نمی بینی دل من را
غم عشق تو را یک سو غم خود را جدا دارد...
اگر پرسید حالم را کسی از تو بگو... اصلا
میان شهرمان پر کن که درد بی دوا دارد
مبادا هیچکس جز من خداوندا چطور آخر
دلش می آید این غم را چنین بر من روا دارد
نمی دانی چه می کردم فقط گر می توانستم
"عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد"
نجمه زارع
تو دلت مثل ساحلی آرام، دل من پر خروش و مواج است
من به آرامش تو محتاجم، ساحل آرامگاه امواج است
من زنم، ساقهای که میشکند تندباد غمی اگر بوزد
تو ولی استواریات از سرو … سبزیات آرزوی هر کاج است
باد دیروز روسری مرا … عشق از من قرار را امروز …
راست میگفت مادرم انگار: فصل پاییز، فصل تاراج است
فصل پاییز، فصل خوبی نیست بی تو اما بهار هم حتی …
خسته از فصلهای فاصله عشق، او به یک فصل تازه محتاج است
*
کولی امروز توی دستم خوند: «یه زمستون سخت تو راهه»
من دلم با تو قرصه اما تو …؟ تو دلت چند مرده حلاجه؟
مژگان عباسلو