آمدم جان ببازم ، هیچکس دشمنم نیست
کاشکی غیرتی بود تا تن از سر بگیرم
از کسی جز سر خویش منّتی گردنم نیست
باد برده دلم را ، آب هم ساحلم را
پیکرم رفته بر باد ، زیر پیراهنم نیست
جان من بی قرارست ، قصد ماندن ندارد
عابری بود و رد شد ، جان من در تنم نیست
من اگر دورم از تو ، ننگ بی آبروییست
شوق برگشتنم هست ، روی برگشتنم نیست
زندگانی از این دست ، کار بیهوده ای بود
خواستم خو کنم لیک ، آب در هاونم نیست
مردم از بس شمردم میله های قفس را
شوق صیاد دارم ، خوف جان کندنم نیست
محمود حبیبی کسبی
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هر کجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر ، تو می گفتی دلا! دیدی
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایه سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتشزایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم
یوسفعلی میرشکاک
نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی
دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی
خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی
چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته است کاش
اندکی در مهربانی نیز همّت داشتی
من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع
کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی
سجاد سامانی
بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
و يك صحرا پر از گلهاي نامحسوس در دست است
صداي پاي نسلي در طلوع صبح پيچيدهاست
كه او را آخرين آيينهي مانوس در دست است
چه نزديك است جنگلهاي لاهوتی، نميبيني؟
تجليهاي دور از دست آن طاووس در دست است
من از اين سمت ميبينم سواري را و اسبي را
افقها سبز در سبزند و او فانوس در دست است
دو دستت را بر آور رو به بارانها كه ميدانم
تو را انگشتري از جنس اقيانوس در دست است
شبي در خواب ديدم ميرسد مردي به بالينم
كه ميگويند او را دست جالينوس در دست است
سحر از گريههاي روشن همسايه فهميدم
كه كاري تازه در مضمون "يا قدوس" در دست است
در این اسرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما بر مشرب مانوس در دست است
زکریا اخلاقی
خاموش و گوش کن به سکوتی که می وزد
ناگفتنی ست این ملکوتی که می وزد
در تارهای ساکت صوتی قیامتی ست
بنیان کن است موج سکوتی که می وزد
خاموش در جماعت هستی روانه ای
تا نیستی، به لطف قنوتی که می وزد
خاموش و گوش کن به هیاهوی بودها
کوهی که می خرامد و توتی که می وزد
تا چشم کار می کند انگار سوخته ست
من ایستاده در برهوتی که می وزد
ناسوت را به لحظۀ لاهوت برده است
در این دقیقه این جبروتی که می وزد
قربان ولیئی
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز
گر چه امروز من آیینه ی فردای منست
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز
عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز
لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز
ابوالحسن ورزی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی
ای «بوده» که مثل تو نبوده است ، نگو هست
ای «رفته» که در قلب منی گرچه نیایی
این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پایبند «هوس» نیستم ای عشق «هوایی»
قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی
ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر
وقت است دل آهنی ام را بربایی
گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی
یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی
مهدی فرجی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی
تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟
غلامرضا طریقی