با من بهار جز به بدی تا نمی كند
دست نسيم پنجره را وا نمی كند
در ذهن كوچه شعر دل انگيز عشق را
ديگر صداي پای تو نجوا نمی كند
آواز گام های تو درهای بسته رادعوت به روشنايی فردا نمی كند
چندی است چشم ناز و نوازشگرت مرااز لابلای پرده تماشا نمی كند
دستت مرا به گردش صحرا نمی بردچشمت مرا مسافر دريا نمی كند
در كوچه های گمشده يعقوب چشم منآثاری از حضور تو پيدا نمی كند
در غربتي كه از تو بجا مانده اين دلمجز تو هوای هيچ كسی را نمی كند
بازآ دوباره پنجره ها را مرور كن
بي تو كسی در آينه ام ها نمی كند
محمد سلمانی
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰  توسط شهاب