عطشی دارم از آن دست که ناگفتنی است

در گلویم خبری هست که ناگفتنی است

جاری ام در دل گسترده ی تنهایی خویش

رو به آن روشن یکدست که ناگفتنی است

چه بگویم که زبانم متلاشی شده است

حیرتی هست در این مست که ناگفتنی است

مانده ام خیره در آیینه ی سرشار از هیچ

آنچنان رفته ام از دست که ناگفتنی است

حرف از محو ضمیر من و روییدن توست

من به رنگی به تو پیوست که ناگفتنی است

قربان ولیئی

نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود