و من ماندم و قصه ی سرگذشت
و طوفان عمری که از سر گذشت
و دردی که جز مرگ درمان نداشت
و مرگی که هر لحظه بر در گذشت
و قابی که تصویر او رنگ باخت
و بی رنگ بر لوح باور گذشت
و روزی که در زورق التهاب
به دریایی از خون و خنجر گذشت
و مردابی از ابر رحمت به دور
تب آلوده از هول تندر گذشت
و پروانه ای در شبستان شمع
به خاکستر از بال و از پر گذشت
و اشکی که در دامنم موج زد
و آهی که از اوج برتر گذشت
مشفق کاشانی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰  توسط شهاب