سرو چمنم، شكوهای از خار و خسم نيست
از كوی تو بی ناله و فرياد گذشتمچون قافلة عمر نوای جرسم نيست
افسردهترم از نفس باد خزانیكآن نوگل خندان نفسی همنفسم نيست
صياد ز پيش آيد و گرگ اجل از پی
آن صيد ضعيفم كه ره پيش و پسم نيستبيحاصلی و خواری من بين، كه در اين باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نيستاز تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان كشم اندوه كه اندوه كسم نيستامشب رهی! از ميكده بيرون ننهم پای
آزرده دردم، دو سه پيمانه بسم نيسترهی معیری
تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو
تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است
به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو
به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند
تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو
مرید پیر دل خویش باش ای درویش
وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو
مباد کز در میخانه روی برتابی
تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو
چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق
به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو
هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس
به دست بوسی این بندگان جاه مرو
گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست
به خون گوشه نشینان بی گناه مرو
چراغ روشن شب های روزگار تویی
مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو
هوشنگ ابتهاج
پ.ن : برای محمد رضا لطفی
مردي كه بخش اعظم قلبش شكسته است
مردي كه روح زخمي او درد مي كند
مردي كه تار وپود وي از هم گسسته است
چيزي درون سينه او مي خورد ترك
سنگي ميان تنگ بلورش نشسته است
مردم در انتظار نواي ني اند و مرد
حتي نفس نمي كشد از بس كه خسته است
با احتياط مي كند از زندگي عبور
مردي كه مرگ بر سر او شرط بسته است
***
پيچيده بوي دوست در آن سوي پنجره
نفرين به هرچه پنجره وقتي كه بسته است
احسان پارسا
با تشکر از م.م
این لاشه را کجا بکشانم بدون تو
من هیچ ، هیچ ، هیچ ندارم ، شبیه اشک
از شرم مثل ریگ روانم بدون تو
یک شورِ کور دارم و عالم تمام بت
تا کی تلف شود هیجانم بدون تو
بر گِردِ هیچ ، گرم طوافی سیاه و گنگ
با دیوِ باد در دَوَرانَم بدون تو
حیران ازدحام صداها و رنگ ها
آیینه ای دچار جهانم بدون تو
ای آنِ روشن لحظاتِ بدون من
تاریک شد زمین و زمانم بدون تو
قربان ولیئی
با تشکر از تمام شده
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
فاضل نظری
با تشکر از ح
و پر کن از نفست ذره ذره هایم را
نسیم باش و به بازی بگیر چون پر قو
شبانه ، گیسوی بر شانه ها رهایم را
اگر همیشه مرا بیم سرنگون شدن است
تو کج گذاشته ای خشت ابتدایم را
زنی به میل خودت آفریده ای از من
خودت به هم زده ای نظم آشیانم را
فرشتگان مقرب هنوز حیرانند
تورا به سجده در آیند یا خدایم را
من اختراع توام ، ثبت کن مرا که خدا
کنار رفت و پذیرفت ادعایم را
به اسم شهر تو تغییر می دهد یک روز
شناسنامه من ، اسم روستایم را
شغال های بیابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه کشیدند رد پایم را
برای آن که بدانند من ازآن توام
به بوسه مهر بزن بین شانه هایم را
پانته آ صفایی بروجنی
با تشکر از م.م
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو
مهرداد اوستا
عشق را زنده نگه دار كه بر می گردم
بس كن این سر زنش "رفتی و بد كردی" را
دست از این خاطره بردار كه بر می گردم
دو سه روزی هم - اگر چند - تحمل سخت است
تكیه كن بر تن دیوار كه بر می گردم
بین ما پیشترك هر سخنی بود گذشت
عاشقت می شوم این بار كه بر می گردم
گفته بودی دو سحر چشم به راهم بودی
به همان دیده بیدار كه بر می گردم
پرده ی تیره ی آن پنجره ها را بردار
روی رف آیینه بگذار كه بر می گردم
پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست
به شب و پنجره بسپار كه می گردم
امید مهدی نژاد
از خاطرات گمشده میآیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمیپوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شبها شبیه خواب و خیال انگار تب میکند تن تو در آغوشم
تکثیر میشوند و نمیمیرند سلولهای خاطرهات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر اینهمه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زندهام به شعر و پس از مرگم مردُم نمیکنند فراموشم
نجمه زارع
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم
بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس
وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم
با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان با نوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم
چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم
اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم
تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم
نه به اندیشه ی زیبا ،نه به احساس لطیف
كه به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم
تو به زیبایی دنیای كه می اندیشی؟؟
من كه تنها، به تو تنها به تو می اندیشم
محمد سلمانی
می پذیرم این دروغ مصلحت آمیز را
خوب می دانم تو هم در اشتیاق افتاده ای
باز کن بند حیا را ؛ دامن پرهیز را
طعم شیرین نگاهت برده است از خاطرم
تلخی انگورهای پخته ی ترشیز را
تازه می خواهم پس از این نوبهار من شوی
پس مخواه از من که بی تو سر کنم پاییز را
تیز تر کن تا ببینی دل بریدن ساده نیست
چشم هایت را همان الماس های تیز را
تا قیامت صبر خواهم کرد نه ! اصلا خودم
زود بر پا می کنم آن روز رستاخیز را
خاک پایت می شوم دیگر چه می خواهی عزیز ؟
هر چه می خواهی بکار این خاک حاصلخیز را . . .
مرتضی آخرتی
با تشکر از م.م
می روم اما مرا با اشک همراهی مکن
بر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکن
من که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی
کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکن
صبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کن
داغ را محصور در بزم شبانگاهی مکن
آه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرم
با من آتش گرفته هر چه می خواهی مکن
پیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنی
در ادای دین خود این قدر کوتاهی مکن
آدم که در میانه ی دعوا عقب کشید
افتاد سیب سرخی و حوا عقب کشید
من ماندم و تو ماندی و این سیب ناتمام
من ماندم و تو ماندی و دنیا عقب کشید
امشب به یاد لحظه ی اول که دیدمت
قلبم دوباره ساعت خود را عقب کشید:
یادش به خیر، نور تو چشم مرا که زد-
خورشید هم برای تماشا عقب کشید
پایت به سمتم آمد و دستت به دست من...
قلبت میان همهمه اما عقب کشید
شاید که از نگاه خیابان دلت گرفت
شاید برای زخم زبان ها عقب کشید
مردم چه زود خلوت ما را به هم زدند
من ماندم و تو رفتی و دنیا عقب کشید
حسن اسحاقی
قمار بازترین مردهای دنیا هم
زمین زدم ورقی را شروع شد بازیولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم
اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدمدر این مقابله جز باختن نمی خواهم
طنین قهقه ات در تبسمم می ریختهجوم زلزله ات در غرور گهگاهم
نمی برید چرا حکم من شروع ترانمی گرفت چرا بی بی ترا شاهم
سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بودجنون دست تو در تک تک ورقهاهم
در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست
برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم
بدست داشتی آن قدر دل که می لرزیددل سیاه ترین برگه های بالا هم
...مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم
به این امید که روز خداست فردا هم
شروع می شود این بازی تمام شدهاگر چه رو بکنی برگ آخرت را هم
مهدی فرجی
با تشکر از م.م
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است
عشق آمدهست عقل برو جای دیگری
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است
مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یک ذره آفتاب و کمی ذرهبین بس است
ظرف بلور! روی لبت خندهای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است
ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنهی افسار و زین بس است
از این به بعد عزیز شما باش و شانههات
ما را برای گریه سر آستین بس است
حامد عسکری
داغ نامت را نشان کرده ، به پیشانی نهاده
گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل برجی خسته ، برجی رو به ویرانی نهاده
از هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟
با دل -این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده -
تا که بیدارش کند کی؟بخت من اکنون که خوابست
سر به بالین شبی تاریک وطولانی نهاده
ذره ذره می روم تحلیل سنگ ساحلم من
خویش را در معرض امواج طوفانی نهاده
شاعرم من یا تو ؟ ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده
حسین منزوی
غم و درد اهالی را تو باور میکنی یا نه؟
تمام زندگی مان را سکوتی تلخ پر کرده
خیابان های خالی را تو باور میکنی یا نه؟
کویر داغ و بی پایان بر اینجا سایه گسترده
هجوم خشکسالی را تو باور میکنی یا نه؟
نفس در سینه میگیرد دل اینجا زود میمیرد
و مرگ احتمالی را تو باور میکنی یا نه؟
در این تاریکی و وحشت سیاهی های بی پایان
وجود یک زلالی را تو باور میکنی یا نه؟
نگاه سبز تو آخر مرا آباد میسازد
بگو این بی خیالی را تو باور میکنی یا نه؟....
ناصر ندیمی
لیک صحرا پر زِ بانگ خنده صیادهاست
گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشستبس که از جور خزان بر باغها بیداد هاست
غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شدهر پر بلبل که بینی نقشی از آن یاد هاست
باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز
های های زاریش در هوی هوی بادهاست
گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشکلب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست !!!
مهدی سهیلی
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
محمد علی بهمنی
ای کاش این پرنده از آغاز پر نداشت
در شیب کوه چاره به غیر از گذار نیست
باور کنید ! رود خیال سفر نداشت
بی آبرو شدن ، نرسیدن ... بس است ، بس!
یوسف برای تو که به غیر از ضرر نداشت !
شاید به « اشتباه » خدا را پسر شود
از بخت خوش هر آن که به دنیا پدر نداشت
در ذهن این درخت « خطایی بزرگ » بود
او در سرش به غیر خیال « تبر » نداشت
محمد علی علیزاده
پ.ن : گاهی با بعضی از اشعار و ابیات این قدر حال می کنید
که حتی برایتان سخت است که آنها را با دیگران به اشتراک بگذارید...
حس غریبی است! من عاشق این شعرم و بعضی از ابیاتش!