چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟
چگــونه صبــر کنــم تا کـــه باز برچینــم
شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت
غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا
رها نمی کند احساس دوست داشتنت
تو آن دقایق شیرین خاطرات منی
ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت
تمام شهر به تایید من بپا خیزند
اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت
چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟
منی که این همه می ترسم از جدا شدنت
محمد سلمانی
شاعر سوخته گل های صحاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم – هرچند
نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست
پیرم ،- اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی
شاید این لحظه ی نایافته ،کاری باشم
همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه ی درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوستِ من ! دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است
کاش ! شایسته ی این خاکسپاری باشم.
محمد علی بهمنی
با تشکر از م.م
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران برومآسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من اینست زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !
ناصر حامدی
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
فاضل نظری
با تشکر از م.م
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را
قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
کاظم بهمنی
با تشکر از ح.
دیوانه خواهم شد پس از تو با « خداحافظ »
هر ماهی عاشق که موج او را به ساحل برد
می گفت لب بر لب زنان : « دریا خداحافظ »
« زندان » و « زنده » وقتی از یک ربشه می آیند
پس مرگ ! راهی کن مرا تو تا « خداحافظ »
دیوانه ای دیدم که می گفت و به حق می گفت
« امروز یا دیروز یا فردا خداحافظ »
وقتی « رسیدن » نقطه ی آغاز « رفتن » شد
یعنی « سلام » ما برابر با خداحافظ
دیوانه ای هستم که از یک واژه می ترسد
هر چیز می خواهی بگو اما... خداحافظ...
محمد علی علیزاده
چرا ز هم بگريزيم ، راهمان که يکي است
سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است
چرا زهم بگریزیم؟ دست کم یک عمر
مسير ميکده وخانقاهمان که يکی است
تو گر سپيدی روزی ومن سياهی شب
هنوز گردش خورشيد وماهمان که يکی است
تو از سلاله ليلی من از تبار جنون
اگر نه مثل هميم اشتباهمان که يکی است
من وتو هردو به ديوار ومرز معترضيم
چرا دو توده ی آتش؟گناهمان که يکی است
اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است
محمد سلمانی
نه! آخرین قمار من و دست آخر است
من را به چاه درد خود انداخت و گذشتهر کس که گفت با من خسته برادر است...
گفتید:"بی کسی به خدا سرنوشت توستتنهاترین پرنده ی عالم کبوتر است"
گفتید:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"این حرفها برای من از مرگ بدتر است
سرباز برگهای مرا جمع میکندما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است
سید مهدی موسوی
با تشکر از م.م
به سر ،هوای تو را دارم از زمین سیرم
دلم شبیه درخت آن چنان پر از مهر است،
که سایه از سر هیزم شکن نمی گیرم
که ام؟ مبارز سستی که در میانه جنگ،
به دست دشمنم افتاده است شمشیرم
به چاره سازی من اعتنا مکن ،من نیز
یکی از آن همه بازیچه های تقدیرم
بهار ، بی تو رسیده ست و من چو مشتی برف
اگرچه فصل شکوفایی است ، می میرم
سجاد سامانی
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده
خار هم پیش شما گل به نظر می آید
و نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست
از کنیزان تو هم معجزه بر می آید
به کسی دم نزد اما پدرت می دانست
وحی از گوشه چشمان تو در می آید
پای یک خط تعالیم تو بانو والله
عمر صد مرجع تقلید به سر می آید
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایین
چه بلایی به سر اهل هنر می آید
مانده ام لحظه پیچیدن عطر تو به شهر
ملک الموت پی چند نفر می آید
کاظم بهمنی
با تشکر از محمد
عاشق شد و برای خودش یک کفن سرود
شاعر که تا سه ثانیه پیش زنده بود!
شاعر ، که تا سه ثانیه قبل مثل ما ...
شاعر ، که تا سه ثانیه بعد مثل رود...
چشمان او سفید شد و جاده ها سفید
دستان او کبود شد و آسمان کبود
رختی نداشت تا که ببندد از این جهان!
کفشی نداشت بگذرد از عالم وجود!
چیزی نداشت ، جز چمدانی پر از کلید
با عشق ، قفل هر چه در بسته را گشود
کوچید در سپیده دم آخرین سفر
با آخرین قطار ، بدون صدا و دود!
شاعر شبیه شعر خودش شد ، ولی چه دیر!
جان داد پای این غزل خود ولی ، چه زود!
این شعر را که میشنوید او سروده است
شاعر ، که تا سه ثانیه پیش زنده بود!
عباس احمدی
با تشکر از م.م
ز خاطر میبرد اين رود وحشی بستر خود را
شبيه كودكی ماتِ خيابانهای تهرانم
كه ناغافل رها كردهست دست مادر خود را
پشيمانیست پيشانینوشتم؛ پيش طالعبين
عرق ميريزم و پايين مياندازم سر خود را
زمين سنگ صبورت نيست، آه ای ابر سرگردان
مريز اين گونه زير دست و پا خاكستر خود را
زمين سنگیست، من خوابم نخواهد برد، میدانم
ولی بالش نخواهم كرد بالِ پرپر خود را
محمد مهدی سیار
با تشکر از م.م
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه
گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به
عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به
روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت
شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
مهدی اخوان ثالث
و درد در تن من گرم موریانگی اش
کسی نبود کسی لایق غم دل من
کسی که دل بسپارم به بیکرانگی اش
در انتظار قدومش انار دیده ی من
رسیده است به جشن هزاردانگی اش
مرا به خلوت صندوقخانه اش ببرید
رسیده است گمانم شراب خانگی اش
شبیه رد قدم های موج بر ساحل
به جای مانده بر این شانه ها زنانگی اش
نه من نه او نه شما ..شاعر این زمانه کسی است
که تکه پاره شود بغض های خانگی اش
سعید بیابانکی
با تشکر از م.م
آنکه در قلب خودش همچو
تویی را دارد
آسمانها و زمین را همه یکجا دارد
هر چه با سنگدلی از تو رسد زیباییست
دُر، درونِ دلِ سنگیِ صدف، جا دارد
فقط از چشم خودت چشم مرا دور نکن
حرمت چشم تو چیزیست که دریا دارد
اشک من دیدی و شاید به خودت می گویی
دیدن گریه یک مرد تماشا دارد
هومن سرکان