عصری کنار پنجره لم داده بود مرد

مثل همیشه تا به خیابان نگاه کرد:

آمد سلام کرد و خداحافظی و... رفت

فردی که زوج می شد و زوجی که فرد... فرد...

با تیک تاک عقربه وقتش رسید و شد

قلبش، سرش، زمین و زمانش دچار درد

قرصی کنار پنجره آورده بود، خورد

بعدش نگاه کرد به آن برگهای زرد

بادی وزید و زمزمه ای را شنید...او...

آری کنار پنجره جان داده بود مرد

مجید صحراکارها

نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


درویش ، رفته از خویش ، تنبور می نوازد

صجرا ، جنون ، سفر ، ماه ، ماهور می نوازد

با هر فرود دستی ، جان می دهد به هستی

تنبور می نوازد یا صور می نوازد؟

این پنجه نیست دیگر ، عشق است و بیشتر تر

برپا شده است محشر ، در شور می نوازد

شطحی عظیم ، باری ، از ساز اوست جاری

از خویش گشته عاری ، منصور می نوازد

هو حق کشید درویش ، یعنی چه دید درویش؟

او را شنید از خویش ، بر طور می نوازد

رعد است و برق و باران ، از آسمان نه ، از جان

درویش ، رفته از خویش ، تنبور می نوازد

قربان ولیئی

نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

پانته آ صقایی

نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود