عصری کنار پنجره لم داده بود مرد
مثل همیشه تا به خیابان نگاه کرد:
آمد سلام کرد و خداحافظی و... رفت
فردی که زوج می شد و زوجی که فرد... فرد...
با تیک تاک عقربه وقتش رسید و شد
قلبش، سرش، زمین و زمانش دچار درد
قرصی کنار پنجره آورده بود، خورد
بعدش نگاه کرد به آن برگهای زرد
بادی وزید و زمزمه ای را شنید...او...
آری کنار پنجره جان داده بود مرد
مجید صحراکارها
صجرا ، جنون ، سفر ، ماه ، ماهور می نوازد
با هر فرود دستی ، جان می دهد به هستی
تنبور می نوازد یا صور می نوازد؟
این پنجه نیست دیگر ، عشق است و بیشتر تر
برپا شده است محشر ، در شور می نوازد
شطحی عظیم ، باری ، از ساز اوست جاری
از خویش گشته عاری ، منصور می نوازد
هو حق کشید درویش ، یعنی چه دید درویش؟
او را شنید از خویش ، بر طور می نوازد
رعد است و برق و باران ، از آسمان نه ، از جان
درویش ، رفته از خویش ، تنبور می نوازد
قربان ولیئی
تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها
شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها
تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابلای شب بوها
و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها_
تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید
صدای خنده ی خلخالها، النگوها
و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،
رها شدند در آرامش تنت قوها
***
شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز
چقدر خاطره دارند از تو جاشوها
تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است
مکیده اند مرا قطره قطره زالوها
«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست
«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...
پانته آ صقایی