پس از یک عمر جستن در تکاپوهای بسیارت

سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت

تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد

که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت

در این کابوس بی پایان ، در این رویای ناممکن

به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من

نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت!

وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست

فراق آلوده ی وصل است حتی روز دیدارت

خریداری ندارد از گرانیّ و عجیب این است

کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت

رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو

و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت

غزل در نیمه ی راه وصف تو از پای می ماند

عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت...

محمد رضا ترکی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت کیستی؟ گفتم  :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است ، باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

فاضل نظری

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد

گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی

جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

تیشه بر ریشه قصری که در آن شیرین نیست

بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد

یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من

ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد

خاک خامم عطش آتش و می در دل من

بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد

شانه ام زیر غم عالم و آدم اما

یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد

علی سعادت شایسته

با تشکر از م.م

نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


قصه از طعم دهان تو شنیدن دارد

خواب ، در بستر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد

تاک ، از بوی تنت ، مست به خود می پیچد

سیب در دامنت احساس رسیدن دارد

بیخ گوش تو دلاویزترین باغ خداست

طعم گیلاس از این فاصله چیدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام ... تنگ غروب

دل من شوق در آغوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد...

اصغر معاذی

با تشکر از ف.ب 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


می آمد از برج ویران ، مردی که خاکستری بود

خرد و خراب و خمیده ، تصویر ویرانتری بود

مردی که در خواب هایش ، همواره یک باغ می سوخت

وان سوی کابوس هایش ، خورشید نیلوفری بود

وقتی که سنگ بزرگی ، بر قلب آیینه می زد ،

می گفت : خود را شکستم کان خود نه من دیگری بود

می گفت با خود : کجا رفت آن ذهن پالوده ی پاک ؟

ذهنی که از هر چه جز مهر بیگانه بود و بری بود

افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش

زیبا و رنگین و روشن ، تصویر خوش باوری بود

طفلی که تا دیو ها را مثل سلیمان ببندد

زیباترین آرزویش یک قصه انگشتری بود

افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه تا صبح

مانند نارنج جادو ، آبستن صد پری بود

دردا که دیری است دیگر شور سحرخیزی اش نیست

آن چشم هایی که هر صبح ، خورشید را مشتری بود

دردا که دیری است دیگر ، زنگ کدورت گرفته است

آیینه ای کز صباحت صد صبح ، روشنگری بود

اکنون به زردی نشسته است از جرم تخدیر و تدخین

انگشت هایی که روزی مثل قلم جوهری بود

حسین منزوی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند

می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای من و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!

فاضل نظری

با تشکر از واصل

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


نیست معلوم که این عشق چه در سر دارد

دست بردار که دست از سر من بردارد

چشم بر هم زدم و نیمه ای از عمر گذشت

حال چشم تو سر نیمه ی دیگر دارد

لب واکرده به لبخند مبین ، این زخم است

که سپیدار تبر خورده به پیکر دارد

دست از دامن این باغچه بردار که عشق

خرمنی دارد اگر از گل پرپر دارد

قدر یک جرعه به پیمانه اگر دارد مرگ

عشق بسیار از این دست به ساغر دارد

علی سعادت شایسته

با تشکر از ف.ب و م.م

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


عطشی دارم از آن دست که ناگفتنی است

در گلویم خبری هست که ناگفتنی است

جاری ام در دل گسترده ی تنهایی خویش

رو به آن روشن یکدست که ناگفتنی است

چه بگویم که زبانم متلاشی شده است

حیرتی هست در این مست که ناگفتنی است

مانده ام خیره در آیینه ی سرشار از هیچ

آنچنان رفته ام از دست که ناگفتنی است

حرف از محو ضمیر من و روییدن توست

من به رنگی به تو پیوست که ناگفتنی است

قربان ولیئی

نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد

چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟

چقدر می شود آيا به روی اين ديوار

به جای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟

برای دور زدن در مدار بی پايان

چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟

گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش

مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد

حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست

که در برابر خورشيد انتظار کشيد

چگونه می شود از مردم خمار نگفت

ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟

اگر بهشت برای من و تو است چرا

پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟

چرا هر آنچه هوس را اسير کرد اما

برای تک تکشان نقشه فرار کشيد ؟

خدا نخست سری زد به جبه منصور

سپس به دست خودش جبه را به دار کشيد

خودش به فطرت ابليس سرکشی آموخت

و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشيد

غزل ، قصيده اگر شد مقصر آن دستی است

که طرح قصه ما را ادامه دار کشيد !

غلامرضا طریقی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم درآمد و دیدم غم است این

گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید

ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت

پایان شام پیله ی ابریشم است این

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

تنها نه من ، گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی

جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه ی بیراه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت

بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما

برای، برگ برگش ، دوزخ نمرود با خود داشت

ببخشایم، اگر بستم دگر پلک تماشا را

که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گرچه

دل «سودابه» سان ات هر چه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه ام بگذار ، دریا ارمغان تو

بگو: جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

محمدعلی بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم

ببين چه زرد مرا مي جوند – سبزترينم

ببين چگونه مرا ابر كرد - خاطره هايي

كه در يكايك شان مي شد آفتاب ببينم

شكستني شده ام اعتراف مي كنم  اما

ز جنس شيشه ي عمر تو ام مزن به زمينم

براي پر زدن از تو خوشا مرام عقابان

كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟

نمي رسند به هم دست اشتياق تو و من

كه تو هميشه هماني ، كه من هميشه همينم

محمد علی بهمنی

با تشکر از ح.

نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


جا می‌خورَد از تردی ساق تو پرنده!

ایمان منی - سست و ظریف و شكننده!-

هم، چون كف امواج «خزر» چشم‌گریزی

هم، مثل شكوه سبلان خیره‌كننده!

می‌خواست مرا مرگ دهد آن كه نهاده‌ست

بر خوان لبان تو، مربای كشنده!

چون رشته‌ی ابریشم قالیچه‌ی شرقی‌ ست

بر پوست شفاف تو رگ‌های خزنده!

غیر از تو كه یك شاخه‌‌ی گل بِین دو سیبی

چشم چه كسی دیده گل میوه دهنده!؟

لب‌های تو اندوخته‌ی آب حیات است

اسراف نكن این همه در مصرف خنده!

ای قصه‌ی موعود هزار و یكمین شب

مشتاق تو هستند هزاران شنونده

افسوس كه چون اشك، توان گذرم نیست

از گونه‌ی سرخ تو – پل گریه و خنده -!

عشق تو قماری‌ست كه بازنده ندارد

ای دست تو پیوسته پر از برگ برنده!

غلامرضا طریقی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


مکر دنیا را به مکری تازه بی تاثیر کن

زندگی تغییر خواهد کرد ، پس تغییر کن

زنده ام با آرزوی مرگ ، زیرا گفته ای

مرگ را از آرزوی زنده بودن سیر کن!

خواب دیدم غنچه ای روی لبم روییده است

خواب دیدم عاشقم ! خواب مرا تعبیر کن

شیر را شرمنده ی چشمان آهوها مخواه

یا نهان کن خویشتن را یا مرا زنجیر کن

هر چه ماندم چشم در راه تو ، عاشق تر شدم

چشم در راهم ، بیا... اما کمی تاخیر کن

مهدی مظاهری

نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


با من ِ تنها غریبی،آشنای دیگران

کاش من هم لحظه ای بودم به جای دیگران

از همان روزی که دستان مرا کردی رها ،

برگ پاییزم که می افتم به پای دیگران

در نگاه مردم دنیا اسیری ساده ام

در خیال خام خود فرمانروای دیگران

عاشقی یکسان اگر با کفر باشد کافرم،

یا خدایم فرق دارد با خدای دیگران

زخم های کهنه ام تنها نه از لطف تو است ،

دسترنج روزگار است و دعای دیگران!

سجاد سامانی

با تشکر از ح.

نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


روی ورق قدم به قدم رنگ چشم تو

ابزار شعر ، جای قلم رنگ چشم تو

این کار توست : خلق مراعات بی نظیر

اینگونه است موی تو همرنگ چشم تو

هر یک بهانه ای است که دیوانه ام کند

هم انحنای پلک تو هم رنگ چشم تو

لالایی ات به خواب ابد می برد مرا

همراه آن نوازش کمرنگ چشم تو

چشمان توست در ته فنجان سرنوشت

ای سرنوشت من ز عدم رنگ چشم تو...!

محمد مهدی خدارحمی

نوشته شده در  جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم

که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد

و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم

همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است»

فراموشم کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

حسین منزوی

با تشکر از واصل

نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است

ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است

مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست

هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است

اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود

فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را

دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است

هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد

چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است

مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن

در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است

سلمان هراتی

با تشکر از سجاد

نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود