پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم
 
تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم
 
مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم
 
کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم
 
تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

فاضل نظری

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


فضای خانه که از خنده های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

 

دوباره " دیده امت "، زُل بزن به چشمانی

که از حرارت " من دیده ام تو را " گرم است

 

بگو دو مرتبه این را که : " دوستت دارم "

دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

به من نگاه کنی ، شعر تازه می گویم

که در نگاه تو بازار شعر ها گرم است

نجمه زارع

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

فریدون مشیری

نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم

مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

خود ولی در دستهای دیگران زندانیم

بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم

می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم

هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم

سجاد سامانی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


از روح آب ، چشم تو را آفریده اند

از نور ناب ، چشم تو را آفریده اند

در تو نگاه می کنم و صبح می شوم

از آفتاب ، چشم تو را آفریده اند

می نوشم از نگاه تو و باز تشنه ام

آه... از سراب چشم تو را آفریده اند

باید که راز و ناز به ایجاز می شکفت

با این حساب ، چشم تو را آفریده اند

قربان ولیئی

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


خورشید پشت پنجره ی پلک های من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آنچه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی همه ی شهر دلخوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر! که عشق تو جرم است هیچکس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی...

من... تو ... چقدر مثل تو هستم! خدای من!!

نجمه زارع

نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا

مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ

به خون خویش می غلطند صد ها بی گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

فاضل نظری

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


تا زمانی که جهان را قفسم می دانم

هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم

گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر

همه خندان لب و شادند که من گریانم

حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت

بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم

زندگی مثل حصاری ز غم و دلتنگی است

مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم

بیت آشفته ایَم در غزلی ناموزون

میل دارم که ردیفی بدهد پایانم...

 سجاد سامانی

نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


آسمان آبی عرفان من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

اولین درس دبیرستان من چشمان توست

در بیابانی که خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

من پر از هیچم پر از کفرم پر از شرکم ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

در شبستانی که صد سودابه حیران من اند

جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست

باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!

درد من ، این درد بی درمان من چشمان توست

محمد سلمانی

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


چو شب به راه تو ماندم كه ماه من باشي

 چراغ خلوت اين عاشق كهن باشي

بسان سبزه پريشانِ سرگذشتِ شبم

 نيامدی تو که مهتاب اين چمن باشي

تو يار خواجه نگشتی به صد هنر هيهات

 كه بر مراد دلِ بی قرارِ من باشی

تو را به آينه داران چه التفات بود

چنين كه شيفته ی حسن خويشتن باشی

 دلم ز نازكي خود شكست در غم عشق

 وگرنه از تو نيايد كه دل شكن باشی

وصال آن لب شيرين به خسروان دادند

 تو را نصيب همين بس كه كوه كن باشی

ز چاه غصه رهایی نباشدت هرچند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سايه كه فرياد بلبل از خاميست

 چو شمعِ سوخته آن به كه بی سخن باشی

 هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار

زین گلستان بهره ی بلبل فغانی بیش نیست

می کند هر قطره ی اشکی ز داغی داستان

گر چه شمعم شکوه ی دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد

چون نی اندام نحیفم ، استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق

آن ز پا افتاده ای ، وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان

آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک

سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف

پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

رهی معیری

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هر  غزل که ما

با هم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم ، همو که به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو  کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

محمد علی بهمنی

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف

ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر

ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

 (قیصر امین پور)

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


چنان طنین صدای تو برده از هوشم

که از صدای خود آزرده می شود گوشم

من از هراس شبیخون روزگار خبیث

لباس جنگ به هنگام خواب می پوشم

چون آفتاب به هر ذره ای نظر دارم

به روی هیچ کسی بسته نیست آغوشم

تو در دل منی و دیگران نمی دانند

تو آتشی و من آتشفشان خاموشم

غبار آینه ی چشم های مست توام

تو چشم بسته ای و کرده ای فراموشم

سجاد سامانی

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری

 

قیصر امین پور

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


برای بار چندم ، خویش را در نام ها گم می کنم امشب

در انبوه چه من های فراموشی ، تلاطم می کنم امشب

منِ خندان ، منِ گریان ، منِ در این میان یک عمر سرگردان

چه بسیارند من هایی که با آنها تفاهم می کنم امشب

مرا از شش جهت آیینه هایی کوژ می بلعند پی در پی

و من از ازدحام چهره ی خود تبسم می کنم امشب

مگر دوزخ بسوزاند گناه این همه در خویش ماندن را

که در این واپسین دیدار هم با خود تکلم می کنم امشب

خودم را می شناسم ، هر کجا باشد به دیدارش نمی آید

کسی جز من ، که او را هم به چشمان خودم گم می کنم امشب

چه پیدا و پنهانی ، چه آغاز و چه پایانی ، نمی دانی

که با این حجم حیرانی ، چه با اذهان مردم می کنم امشب

سید ضیاء الدین شفیعی

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد

صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم

که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گردم

که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم

که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج

حریر عصمت پیراهنش دریده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِِ قدش

به استجابت دریوزگی خمیده نشد

همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم

که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو

اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

محمد سلمانی

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


با من سکوت نام تو را در میان گذاشت

آنگاه جای هر کلمه آسمان گذاشت

پیچید نور نام تو در حرف های من

خورشید را میان شب واژگان گذاشت

آمد نگاه کرد و تکان داد روح را

آنگاه در برابر من بیکران گذاشت

طوفان که از عوالم قدسی گذشته بود

از من گذشت گستره ای بی نشان گذاشت

ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذاشت

ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذاشت

گسترده بود واقعه در آسمان گذشت

دیدار بعد را به شب ناگهان گذاشت

قربان ولیئی

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


قطره قطره اگر چه آب شديم

ابر بوديم و آفتاب شديم

ساخت ما را همو که مي پنداشت

به يكي جرعه اش خراب شديم

هي مترسك کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شديم

ما از آن سودن و نياسودن

سنگ زيرين آسياب شديم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شديم

اينك اين تو که چهره مي پوشي

اينك اين ما که بي نقاب شديم

ما که اي زندگي به خاموشي

هر سوال تو را جواب شديم

ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟

ما که با مرگ بي حساب شديم

محمد علی بهمنی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویر دلان تازه تر شود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به در آرید و بگذرید

ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب ، چه باک از غبار باد !

نان پاره ای مگر به کف آرید و بگذرید

قیصر امین پور

نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد ؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه ! یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری

نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


میان غنچه و گل از تو گفت و گو شده است

که باد خوش نفس و باغ مشک بو شده است

تو بر فکنده ای از خویش پرده ، ای خورشید

که شهر خواب زده ، غرق های و هو شده است

درون دیده ی من آفتابگردانی است

که در هوای تو چرخان به چارسو شده است

به تابناکی و پاکی تو را نشان داده است

ز هر ستاره ی رخشان که پرس و جو شده است

تنت ز لطف و طراوت به سوسنی ماند

که در شمیم گل سرخ شست و شو شده است

برابر تو چه یارای عرض اندامش

که پیش روی تو دست بهار رو شده است

چگونه آینه لاف برابری زندت ؟

که از تو صاحب این آب و رنگ و بو شده است

تو آن بهشت برینی که جان خاکی من

برای داشتنت عین آرزو شده است

حسین منزوی

نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود