پاییز میرسد که مرا مبتلا کند
با رنگهای تازه مرا آشنا کند
پاییز میرسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند
او میرسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوههای تازه بیارد، خدا کند
او میرسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...
اگر چه در نظر خلق، اهل پرهیزیم
به یاد گوشه ی چشم تو اشک می ریزیم...
شنیده ایم که فصل بهار می آیی
چقدر برگ به این شاخه ها بیاویزیم؟!
اگرچه از کف دريا فروتريم، اما
به موج هاي فراگير در مي آويزيم
تو مهرباني و با ذره مهر مي ورزي
وگرنه گرد و غباري حقير و ناچيزيم...
غبار روي زمينيم و آن چنان مغرور
که پيش پای کسي جز تو برنمي خيزيم...
سید محسن خاتمی
مسافران که هر از گاه می رسند از راه
نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه
نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید
تو دل به راه ندادی هزار سال سیاه
من آه میکشم و باز بیشتر شده است
مهِ زمین و دم آسمان و هاله ماه
حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه
گمان مبر که دگر بی تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...
محمدمهدی سیار
که زری دوخته بر حاشیه ی پیرهنت
دامنت سبزتر از سبزترین دامنه هاست
و دل انگیزتر از صبح بهشت است تنت
تو و این پیکر آغشته به عطر گل سرخ
که خدا ریخته کندوی عسل در دهنت
آه ای مرغ خوش آواز من ! انصاف نبود
در قفس ماندن و دق کردن و پر ریختنت
که نشسته است جهانی به تماشای تو و
پاک در آتش تهمت شدن و سوختنت
" صوفیان جمله حریف اند و نظر باز ولی... "
این هم از فال تو و حافظ شیرین سخنت
" ای بهاری که به دنبال خزانی داری!
کاش مرغی نشود نغمه سرا در چمنت "
پانته آ صفایی
۱- صوفیان جمله حریف اند و نظر باز ولی ، زین میان خافظ دل سوخته بد نام افتاد
۲- مرغ زیرک نشود در چمنش نغمه سرای ، هر بهاری که به دنبال خزانی دارد حافظ
من بی قرار بودم و او بی قرارتر
نام تو را اگر به کوه کنده ام خطاست
عشقی و بر کتیبه ی دل ماندگارتر
هر سو که گم شدند تو را یافتند و باز
از بی شمار گمشدگان بی شمارتر
عمری مرا هوای غمت پرورانده است
پروردگارتر شو... پروردگارتر
بر من خیالت از همه سو راه بسته است
دل بسته ام به پر زدنی بی حصارتر
هر چند همنشینی ما آب و آتش است
ای کاش می نشست کمی در کنارتر
مهدی مظاهری
فریاد های ممتد و طولانی از خود
سر می دهی در ظلمت دالانی از خود
در کوره ی تنگ درون خود اسیری
زندانی از من ها و زندانبانی از خود
گفتی که: "من چونم،چنانم...دست بر دار!
آخر تو چیزی هم مگر می دانی از خود؟!
جادوگر ی، پیغمبر ی! اعجاز داری
چشمت! همین، یک آیت ربانی از خود
می بردی از هر کس دلی و می شکستی
آبادی دل از خودت، ویرانی از خود
طوفان چشمان مرا باور نکردی
می خواستی بر پا کنی طوفانی از خود
هر چند می گویی "از این پس با تو هستم"
می دانم: از فردا مرا می رانی از خود
امیر محمد حاج نجفی
دل سپرده به رقص ماهی ها ، غرق بازی و پیچ و تاب شدیم
موج های حقیر و سرگردان ، ساده و سر به زیر و بی توفان
گاه آسوده گرم خوابی خوش ، گاه بیهوده در شتاب شدیم
کم کمک چشم و گوشمان وا شد ، از زمین رو به آسمان کردیم
چشممان تا به آفتاب افتاد موج در موج التهاب شدیم
بر و رویش قشنگ بود قشنگ ، زلف آشفته اش طلایی رنگ
دیدنش مست مستمان می کرد ، آب بودیم ما ، شراب شدیم
جوششی در میانمان افتاد ، هیجانی به جانمان افتاد
سرمان از هوای او پر شد ، بر سر موج ها حباب شدیم ...
ــ موج ها ! ماهیان ! خداحافظ ، آبی بی کران خداحافظ !
دل به دریا زدیم و رقص کنان راهی شهر آفتاب شدیم
راهمان سخت شد ولی ناگاه ، پایمان سست شد میانه ی راه
آسمان سرد بود، لرزیدیم، گرم تردید و اضطراب شدیم
سرد شد، یخ زدیم و ابر شدیم ، ساکن و تیره و ستبر شدیم
پی خورشید آمدیم اما روی خورشید را حجاب شدیم
ابرها ابر نیستند فقط، صد هزار آرزوی یخ زده اند
این که باریده نیز باران نیست ... عاقبت از خجالت آب شدیم
محمد مهدی سیار
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد
زخمی کینه من! این تو و این سینه من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
فاضل نظری
آن ناز و عشوه های تو دردانه، کاش بود
آن خنده و نگاه صمیمانه کاش بود
آن قصه ها که بی تو مرا زهر می شدند
با آن غرور نیمه ادیبانه، کاش بود
صیاد قلب های پریشان گریخته است...
تیر و کمند و دام و کمی دانه، کاش بود
محصور این جماعت نا آشنا شدیم
بیگانه ای از این همه بیگانه، کاش بود
راه هجوم عاطفه را سخت بسته است
این پادشاه عقل، که دیوانه کاش بود!
هر چند با مزاج کسی خوش نمی نمود
اما هنوز رونق میخانه، کاش بود
همسایه ها برای تو کاری نمی کنند
مردانه ای میان همین خانه، کاش بود
امیر محمد حاج نجفی
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجرهپر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایماگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایماگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیماگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواههمین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیراز این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا
هوشنگ ابتهاج
چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریك قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در كنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در بركه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
حسین منزوی
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
به سرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
رهی معیری
که جز ملال نصیبی نمی برید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از منعجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از منخزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از مننه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست
شما که قاصد صد شانه بر سرید از من
برایتان چه بگویم زیاده بانویم
شما که با غم من آشناترید از من
حسین منزوی
همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
به سرِ زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیلِ یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سرِ سبزِ تو خوش باد ، کنارا تو بمان
هوشنگ ابتهاج
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من
در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من
هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من
می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من
ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من
وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد
انبوه گیسوان رها مانده بود و من
فردا که آن برهنه معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من
محمد سلمانی