چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید!
نشانِ داغِ دلِ ماست لاله ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
بیا که خاکِ رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید
به یادِ زلفِ نگونسارِشاهدانِ چمن
ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید
به دورِ ما که همه خونِ دل به ساغرهاست
ز چشم ساقیِ غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من ؟ که درین روزگارِ بی فریاد
ز دست جورِ تو ناهید بر فلک نالید
از این چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کِراست سایه درین فتنه ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه ی خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان برچید
هوشنگ ابتهاج
پ.ن 1 : سایه این شعر را با عنایت به غزل حافظ با این مطلع سروده است :
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
پ.ن ۲ : شمار غزل های غزل معاصر به ۲00 رسید
پ.ن 3 : عیدتون مبارک!
نه! نثرنیست ، نه! درهم شکسته شاعرتو
در آفتاب غزل بارها بخار شدهو باز گریه نموده فقط به خاطر تو
کسی نیامده هرگز برای بدرقه اشو آب ریخته پشت خودش مسافر تو !
نگاه کن که چه بی ریشه راه افتادهخلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نیمه پنهان ماه تاریک است
همیشه وسوسه انگیز بوده ظاهر توشهاب سوخته دل به هر دری زده است
مگرعبور کند روزی از مجاور تو
***
پلیسها همه در جستجوی خود هستند
که گم شدست خیابان درون عابر تو ...
سید مهدی موسوی
با تشکر از م.م
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پیراهنم بزرگ تریببین نیامده سر رفته ای از آغوشم
چه ریختی سر شب در چراغ الکلی امکه نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم
همین خوش است همین حال خواب و بیداریهمین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم
خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی میمعاشران بفشارید پنبه در گوشم
شبیه بار امانت که بار سنگینی استسر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ...
سعید بیابانکیبا تشکر از ح.
شاخـه را محکـم گـرفـتـن
این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است
بـاز می پرسی چـه شـد که
عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است
بــال وقتی بـشـکـنـد از
کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است
تـا تـو بــوی زلـفـهــا
را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تـیــر از جـایی کـه
فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است
در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ
ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است
از نـصـیـحـت کـردنـم
پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است
مــن بــه دنــبـــال
خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت
کاظم بهمنی
که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را
نجمه زارع
آزاد کرده است و گرفتار کرده است
بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است
خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
فاضل نظری
امروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام
خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمیهمسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام
ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی استیك صفحه زندگانی بی روح و كم دوام
جــویای حال از قلــم افتاده ها مباشایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!
دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه امچیزی شبیه یك دل در حــال انهــــدام
در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــمجامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام
باشد برای بعد اگر حرف دیگری استتا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!
ناصر حامدیبا تشکر از م.م
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ
به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز
بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز
چنان به دام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز
شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار
کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز
چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز
هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز
تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !
حسین منزوی
پ.ن : منزوی جان کاش فکر جان ما را هم می کردی!
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
فاضل نظری
با تشکر از ف.ب
با من بهار جز به بدی تا نمی كند
دست نسيم پنجره را وا نمی كند
در ذهن كوچه شعر دل انگيز عشق را
ديگر صداي پای تو نجوا نمی كند
آواز گام های تو درهای بسته رادعوت به روشنايی فردا نمی كند
چندی است چشم ناز و نوازشگرت مرااز لابلای پرده تماشا نمی كند
دستت مرا به گردش صحرا نمی بردچشمت مرا مسافر دريا نمی كند
در كوچه های گمشده يعقوب چشم منآثاری از حضور تو پيدا نمی كند
در غربتي كه از تو بجا مانده اين دلمجز تو هوای هيچ كسی را نمی كند
بازآ دوباره پنجره ها را مرور كن
بي تو كسی در آينه ام ها نمی كند
محمد سلمانی
در خانه فقر آمده،ايمان برای بعد
يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:
ما خسته ايم، ديدن مهمان برای بعد
يك كوچه دركنار من و كودكی بكش
تصوير مرد پير خيابان برای بعد
جا مانده است دفتر فرياد در حياط
فرصت دهید، بارش باران برای بعد
هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان
هرگز كسي نگفت زمستان برای بعد
پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روی ماست
يك عمر پشت ميله ی زندان برای بعد
شايد برای بعد، كسي از تبار من
بهتر بگويد عاطفه، انسان برای بعد
احسان ایزدی
با تشکر از م.م
زن جوان غزلي با رديف " آمد " بود
كه بر صحيفه ي تقدير من مسوّد بود
زني كه مثل غزل هاي عاشقانه ي من
به جسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا زِ قيد زمان و مكان رها مي كرد
اگر چه خود به زمان و مكان مقيّد بود
به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم
ميان آمده و رفتگان سرآمد بود
زني كه آمدنش مثل "آ" يِ آمدنش
رهايي نفس از حبس هاي ممتد بود
به جمله ي دل من مسنداليه " آن زن "
و " است " رابطه و " باشكوه " مسند بود
زن جوان نه همين فرصت جواني من
كه از جواني من رخصت مجدّد بود
ميان جامه ي عرياني از تكلّف خود
خلوص منتزع و خلسه ي مجرّد بود
دو چشم داشت _ دو " سبزآبي " بلاتكليف _
كه بر دوراهي " دريا چمن " مردّد بود
به خنده گفت : ولي هيچ خوب مطلق نيست !
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود
حسین منزوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانیمن زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی
آی…مثل خوره این فکر عذابم می دادچوب من را بخوری ورد زبانها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیممن که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقطباید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکردتو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده استمی توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخنددر دل سنگترین آدمها جا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمردفقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
مهدی فرجی
با تشکر از م.م