آنکه میخواست تو را، قسمت مردم گردد
یا که با سادگی عاشق شوی و چندی بعد ...
دل تو متّهمِ سوءِ تفاهم گردد
پیش آدم خبر از میوهی ممنوعه نبود
حیفِ عشق است که تعبیر به گندم گردد
اشکم افتاد به خاک و به خدا دیدن داشت
چه کسی دیده وضویی که تیمّم گردد؟
مثل یک برکهی بیماه فقط میخواهم
آنچنان غرق تو باشم که دلم گم گردد
باز هم حرفِ دلم را که نگفتم ... ! گفتم؟
عشق بهتر که همینگونه ترنّم گردد
سید مهدی طباطبایی یاسین
با تشکر از ح.
باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود
دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانهی تو است که عاقل نمیشود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای
از آسمان فاصله نازل نمیشود
خط میزنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟
میخواستم رها شوم از عاشقانهها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود
تا نیستی تمام غزلها معلّق اند
این شعر مدتیست که کامل نمیشود.
نجمه زارع
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من
شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من
یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من
ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من
آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من
تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من
سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:
ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟
سیمین بهبهانی
با تشکر از پروانه
کِی به پایت می شود افتاد از این بیش تر ؟
ترس دارم عاشقانت مست و مجنون تر شوند
روبروی خانه ات بگذار پرچین بیش تر!
ماه سیری چند!هر شب با وجودت ای پری
موج دریا می رود بالا و پایین بیش تر
وصف آسانی ست ... هر چه خنده هایت کم شوند
شهر پیدا می کند شب گرد غمگین بیش تر
آن بهاری که نسیمت را ندارد بهتر است
هر شب عیدش ببارد برف سنگین بیش تر
خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!
امیرعلی سلیمانی
با تشکر از م.م
من: ماهی دیوانه و امواج دریا: تو
من ،عاقبت تنها به ساحل می رسم با تو...
جز دل،شکستن از تو کاری بر نمی آید
وقتِ جدایی عاقبت، فهمید دل را تو...
در جنگِ عقل و عشق، حق با عقل بود امّا
دیدم، همه با عقل جنگیدند الّا تو
گم کرده بودی، ماه و ماهی های عاشق را
مانند رودی پر خروش از شوق دریا؛تو
در راستای مرگ، خطّ ما موازی بود
سودی نخواهد داشت دیگر، صبر من یا تو
«شادی» سراغِ آدمِ دیوانه می آید
با خنده ات هر بار می ترسم مبادا تو...
می خواستی دنیای خود را بی من اما من
می خواستم دنیای خود را با تو ،اما تو...
مرتضی کرامتی
تبر به دوشم و دست خلیل در دستم
شکوه شیوه ی داوود در گلوگاهم
زبور نور به صوت جلیل در دستم
من از مکاشفه برگشته ام ، نگاه کنید
هنوز مانده پر جبرئیل در دستم
دو بال سوخته آورده ام ، دو چشم شهید
دلیل های چنین بی بدیل در دستم
اشاره های شفا را کجا گره بزنم
ضریح گم شد و مانده دخیل در دستم
به یک مشاهده از مهد تا لحد رفتم
دف تولد و طبل رحیل در دستم
قنوت بستم و زیباست هرچه می بینم
نگین ذکر جمیل الجمیل در دستم
فقط نه این دو سه صفحه ، چهل چهل مصحف
قبیله ای هم از این قبیل در دستم
محمود حبیبی کسبی
با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوهی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
قیصر امین پور
با تشکر از ف.ب
خاطره بر شیشه سوزن می کشید
خسته از اردیبهشت و تیر و مهر
در اتاق سرد بهمن می کشید
روی بوم پلک با رنگ خیال
نقشی از تصویر آن زن می کشید
محکم و با دقت و با حوصله
ماله بر هر درز و روزن می کشید
او به گاز شهر اطمینان نکرد
تیغ بر مچ... نه... به گردن می کشید
مجتبی شکوهی راد
حفظ ِحالات من و طعنـه ی آنان سخت است
لحظه ای بغـض نـشد حفــظ کنم چشــمم را
در دل ابـــر نگــهــداری بـاران سخت است
کشتی ِ کوچک من هر چه که محــکم باشد
جَستن از عرصه ی هول آور طوفان سخت است
ســاده عاشق شده ام ساده تر از آن رســوا
شهره ی شهر شدن با تو چه آسان... سخت است
ای که از کوچه ی ما می گذری ، معشـــوقه!
بی محلی سر این کوچه دوچـندان سخت است
زیـر بــاران که به من زل بزنی خواهی دید:
فن تشخیص نم از چهره ی گریان سخت است
کوچه ی مهـــــر ـــ سـر نبش ، کماکان باران...
دیــدنِ حـجلــه ی من اول آبــــان سخت است
کاظم بهمنی
با تشکر از ح
بلند حرف بزن،گوش شهر سنگین است
بلند حرف بزن ماه بی قرینه،ولی
مراقب سخنت باش،شب خبرچین است
مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق
شنیده ام که مجازات عشق سنگین است
اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست
گمان مبر که دعا می کنند،نفرین است....
به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش
که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است
مرا به خوب شدن وعده می دهی اما
شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است
به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟
چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است...
ناصر حامدی
اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد
می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد
سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت
حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!
هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند
بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد
خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی
گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!
عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد
گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد
دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش
من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!
مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد
می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد
زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان
چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...
سید مهدی موسوی
و انحنای لبت بوسه را رعايت كرد
من از تو با شب و باران و بيشه ها گفتم
و هر كه از تو شنيد از بهار صحبت كرد
كتاب چشم مرا خط به خط بخوان، خانم!
كه تاب موی تو را مو به مو روايت كرد
سرودن از تو شبيه نوشتن وحی است
و آيه آيه تو را می شود تلاوت كرد:
الم تری... كه غزل كيف می كند با تو!؟
تنت ارم شد و من را به باغ دعوت كرد
و تن، تنت، كه وطن شد غزل مطنطن شد!
و رقص شد... و تتن تن تنانه حركت كرد
به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت كه بست، نيت كرد:
منم مسافر چشمت! مرا شكسته نخواه!
و نيت غزلی در چهار ركعت كرد!
ركوع كرد... و تسبيح هاش پاره شدند!
و مهر را به سجودی هزار قسمت كرد!
قنوت خواند: خدايا! چرا عذاب النار؟!
كه آتشم به تمام جهان سرايت كرد
و بی عذاب ترين عشق، آتشی شد كه
فرشتگان تو را نيز غرق لذت كرد
تشهد: اشهد ان بوسه ات دو جام شراب!
و اشهد كه لبانم به جام عادت كرد!
سلام بر تو كه باران به زير چتر تو بود
سلام بر تو كه خورشيد هم سلامت كرد
غزل تمام؛ نمازش تمام؛ دنيا مات!
سكوت بين من و واژه ها سكونت كرد
و تو بلند شدی تا انار بشكوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت كرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصيدو هر كسی كه شنيد از بهار صحبت كرد
سیامک بهرام پرور
با تشکر از م.م
مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم
بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم
بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم
اما نه...! من آتش به جانم ، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم
حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی
اما خودم تعبیر رویای خودم باشم
من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی
آیینه دار بی کسی های خودم باشم
باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟
حیف است من غرق تماشای خودم باشم
حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی
من سایه ای افتاده در پای خودم باشم
باید ردیف شعر را لختی بگردانم
تا آخرین حرف الفبای خودم باشی
هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم
تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی
محمد حسین بهرامیان
آفتابی بود، ابری شد ، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف ، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است ، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد : "زوجی فرد شد"
بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد
قیصر امین پور
با تشکر از واصل
چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت
... پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ... یوسف عباسی پ.ن : چجوری این و گفتی بی شرف!
بی خیال... آرام از اندوه باران می گذشت...
ماه را می دید و در افسوس ِ رویا می شکست
روی بوم خاطراتش خواست نقاشی کند
روی میز ، انبوهی از تکرار بر تکرار بود...
پیرمردی خسته بر دیوار ، باران می کشید
مرگ آرام از کنار لحظه هایش می گذشت
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من . نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟
محمد علی بهمنی
با تشکر از امین
هزار حادثه در نبض عشق پيدا بود
جنون هميشه اسير نگاه ليلا بود
به صخره خورده و سَر خورده گشت امواجش
و آسمان همه ى آرزوى دريا بود
شبيه ماهى در تنگ ما نفهميديم
وجودمان همه در لذت تماشا بود
ميان اين همه امروز قصد مردن داشت
اگر چه منتظر وعده هاى فردا بود
ميان اين همه بيگانه جان سپرد آخر
كسى كه بى تو در اين روزگارتنها بود
محمد علی علیزاده
نخواه اشک نریزم دلم که آهن نیست
نگو بزرگ شدم گریه کار کوچک هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیست!
خبر رسیده که جای تو راحت است آنجا
قرار نیست خبرها همیشه… اصلن نیست!
شب است بی تو در این کوچه های بارانی
و پلک پنجره ای در تب پریدن نیست
حسود نیستم اما خودت ببین حتی
چراغ خانه مهتاب بی تو روشن نیست
مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که که غزل جای گریه کردن نیست
زنی که فال مرا می گرفت امشب گفت
پرنده فکر عبور است فکر ماندن…
مژگان عباسلو
با تشکر از م.م
خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
حامد عسکری
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند . . . گر چه تو با خنده هم غم انگیزی
خزان کجا، تو کجا؟ تکدرخت من! باید
چو برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی
درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو فصل سبز بهاری، که گفته پاییزی؟
تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
و گرنه از دگران کم نداشتی چیزی
فاضل نظری
با تشکر از ف.ب و م.م
کسی از عمق دریا زد صدایت ، ماهی قرمز !
و دریا پهن شد در زیر پایت ، ماهی قرمز !
شبی قلّاب ماهی گیر ، دست از دامنت برداشت
و کرد آن ترس ِ بی مورد رهایت ، ماهی قرمز !
پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند :
" تو ، با این کفشهای تا به تایت ماهی قرمز !؟ "
تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس
نهنگی زیر سر دارد برایت ، ماهی قرمز !
تو را می خواست قایق ران که هر شب تور می انداخت
و گرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز !
پانته آ صفایی
اشک من دیدن که نه... اما شنبدن داشت، نه؟
از همان روزی که آدم دل به حوا داده بود
رقص گندمدانهها در خوشه چیدن داشت، نه؟
قصر، زندان، قعر چاه؛ اصلاً چه فرقی میکند
ناز یوسف در همهعالم خریدن داشت، نه؟
کاشکی باور کنی تقصیر چشمانم نبود
آن انارِ گونهها از دور چیدن داشت، نه؟
راستی یادم نمیآید، تو یادت مانده است
نبض من در دستهای تو تپیدن داشت، نه؟
مثلِ تو تنها یکی، تنها یکی میآفرید
هرکه عاشق بود و قصد آفریدن داشت، نه؟
سید مهدی طباطبایی یاسین
با تشکر از ح.
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
مهدی عابدی
با تشکر از م.م