خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد

نميرد آن كه به هر لحظه ياد ياران كرد

نسيم زلف تو در باغ خاطرم پيچيد

دل خزان زده ام را پر از بهاران كرد

چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد

كه ظلمت شب ما را ستاره باران كرد

دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه

كه هر چه كرد به ما ناز آن خماران كرد

من از نگاه تو مستم بگو كه ساقي بزم

چه باده بود كه در چشم نازداران كرد

به گيسوان بلندت طلای صبح چكيد

ببين كه زلف تو هم كار آبشاران كرد

دو چشم من كه شبی از فراق خواب نداشت

به ياد لاله ی رويت هوای باران كرد

به روی شانه چو رقصید زلف او ز نسیم

چه گویمت که چه با جان بیقراران کرد؟

هزار نغمه ز بلبل به شوق يك گل خاست

چنين هنر غم دلدادگي هزاران كرد

گلاب مي چكد از خامه ات به جام غزل

شكفته طبع تو را روی گلعذاران كرد

مهدی سهیلی

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


چشم مي بندم نبايد جاده سرگرمم كند

چند كوه و آبشار ساده سرگرمم كند

راه را در شهرهاي پرخيابان گم كنم

يا دهي آرام و دورافتاده سرگرمم كند

هم نبايد كنج مسجدهاي دنج بين راه

سجده سرگرمم كند، سجاده سرگرمم كند

دل به راهي داده ام چون رود و شرمم باد اگر

بركه اي كه دل به (ماهي) داده سرگرمم كند

مي رمم- چون آهوان از مردمان- ترسيده ام

چشم آهويي كنار جاده سرگرمم كند

محمدمهدی سیار

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد

زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد

نمی دانم خوشی هایم چرا اینقدر کوتاه است

چرا هرگاه می خندم دلم ناگاه می گیرد

چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد

همیشه ابر می آید ، همیشه ماه می گیرد

خزان می خیزد و با دست های خشک و چوبینش

گلوی سبزه را در بطن رُستن گاه می گیرد

دلم در حسرت بالاترین سیب درخت توست

ولی دستم به خار شاخه ای کوتاه می گیرد

تو در بالاترین جای جهانی ماه من ، اما

چرا چشمم سراغت را زقعر چاه می گیرد ؟

محمدرضا طاهری

با تشکر از سجاد

نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


دیگر نخواهد مرد حتی روز رستاخیز

شوری که در سر دارم از تو عشق بی پرهیز!

هرجا دیارت می شود دنیای من آنجاست

در چشم مولانا جهان یعنی همان تبریز

امشب که فرهادت در آغوش اجل خواب است

راحت بگیر آری ! تو هم در بستر پرویز

حتی مرا با وعده ی فردا نکردی شاد

دیروز بی تو ، حال بی تو ، آه! فردا نیز

جام حیاتم از رسیدن سخت خالی بود

ای مرگ ! شاید جام آخر را کنی لبریز

همچون درختان مرگ را آغاز می دانم

آماده ام ای «پادشاه فصل ها پاییز»

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


دیگر این مویه های دلتنگی

به دل من نمی زند چنگی

گریه کردم غزل غزل خود را

هر غزل شد الهه ای سنگی

بت چینی اسیر رنگم کرد

نرسیدم به روم بی رنگی

اگر این نی نمی ربود آهم

می رسیدم به آن هماهنگی

ای سکوت! آفتاب همسایه!

از تو دورم هزار فرسنگی

قربان ولیئی

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایه گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام!

چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد!

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام !

گر می گریزم از نظر مردمان « رهی »

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام!

 رهی معیری

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟

شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب

پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب

می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم

بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما

نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف

ای کاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز

حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب

محمد علی بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

انفرادی شده سلول به سلول تنم

خود من در خود من در خود من زندانی ست

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟

هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند

که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد

شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست

دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !

حسین جنّت مكان

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


کجاست جای تو در جمله‎ ی زمان که هنوز…

که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

سؤال می‎کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‎کنی این بار هم دهان که هنوز…

چه قدر دلخورم از این جهان بی‎موعود

از این زمین که پیاپی … و آسمان که هنوز…

جهان سه نقطه‎ی پوچی است، خالی از نامت

پر از «همیشه همینطور» از «همانکه هنوز»

همه پناه گرفتند در پی «هرگز»

و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتما»ی و اتفاق می‎افتی!

ولی تو «باید»ی ای حس ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید

همان که می‎دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شد

به جستجوی کسی آنسوی زمان که هنوز…

محمد سعید میرزایی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


همیشه برد خواه تو، همیشه مات خواه من!

بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر

همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو

نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه، من!

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!

دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!

غلامرضا طریقی

نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


زني كه صاعقه وار ،آنك ، رداي شعله به تن دارد

فرو نيامده خود پيداست كه قصد خرمن من دارد

هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد

كه گاه پيرهن يوسف كنايه هاي كفن دارد

كيم،كيم كه نسوزم من؟ تو كيستي كه نسوزاني؟

بهل كه تا بشود اي دوست! هر آنچه قصد شدن دارد

دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق مي افرازد

دوباره عشق در اين صحرا هواي خيمه زدن دارد

زني چنين كه تويي بي شك شكوه و روح دگر بخشد

بدان تصور ديرينه كه دل ز معني زن دارد

مگر به صافي گيسويت هواي خويش بپالايم

در اين قفس كه نفس در وي هميشه طعم لجن دارد

حسین منزوی

نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

تا پلک زدم خواب، مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند: کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

محمدمهدی سیار

با تشکر از م.م

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن ، بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پراز زخم ما به هم برسند

شکوه عشق به زیر سؤال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند

فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر

که پیش چشم من آن دو چرا به هم برسند

نشانی ده بالا به یادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

محمد رضا رستم پور

با تشکر از م.م

نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


مثل شبنم دل به خورشید نگاهت داده ام

عاقبت از چشم تو مانند اشک افتاده ام

باختم از چشم تو اما به خود هرگز مناز

چشم تو سحری ندارد من زیادی ساده ام

نیست راهی ، نوح باید بود یا فرزند او

من پیمبر نیستم اما پیمبر زاده ام

چون در اوجم چشم مردم پست می بیند مرا

ماهم و در آسمان ، اما به چاه افتاده ام

آخرین دیدار یعنی آخرین روز حیات

من برای لحظه ی دیدار تو آماده ام

محمد علی علیزاده

نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود
¤

آتشی بودی و هروقت تو را می دیدم

مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید

خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هر چند نبود

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!

کاش نقاش تو این قدر هنرمند نبود

کاظم بهمنی

با تشکر از م.م

نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید

به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه مرا سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده ی او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

محمد سلمانی

با تشکر از ف.ب

نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱  توسط شهاب 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود